برگردان به زبان ساده
مرا بر این نسزاید که از تو باشم دور
مکن مکن که نهای در هلاک من معذور
هوش مصنوعی: من نمیتوانم دور از تو باشم، این دوری باعث نابودی من میشود، پس مرا تنها نگذار.
چه کردهام که چنین رفتهای ز من در خط
چه کردهام که چنین کردهای مرا مهجور
هوش مصنوعی: من چه اشتباهی کردهام که تو از من دور شدهای؟ چه اقدامی کردهام که اینطور مرا ترک کردهای و از من فاصله گرفتهای؟
امید من مگسل ز آن دو لالهی سیراب
خمار من مشکن زان دو نرگسِ مخمور
هوش مصنوعی: امید من به آن گل زیبا است که از آن سرمست و شادابم. لطفاً زیبایی آن نیلوفر را از من مگیر.
در آرزوی تو جانم به لب رسید کنون
دگر چه ماند نگوئی تو بر تن رنجور
هوش مصنوعی: در آرزوی تو، جانم به شدت رنج میکشد و حالا دیگر چه چیزی باقی مانده؟ آیا تو چیزی نمیگویی به این بدن خسته و بیمار؟
امید روزِ بهی چون بود مرا در عشق
نه وصل یار مساعد نه من به هجر صبور
هوش مصنوعی: در عشق، امید من به روزهای خوب مانند آن است که نه وصل یار را میتوانم داشته باشم و نه در دوری او میتوانم صبوری کنم.
در آرزوی تو دردی که در دل است مقیم
دوای آن نبود جز که دیدن دستور
هوش مصنوعی: در آرزوی تو، دردی که در قلبم دارم مانع از پیدا کردن درمانی است، جز اینکه تو را ببینم.
فلک به چشم تغیر نگاه کرد به من
بدان نظر که بود لعن در حق مسطور
هوش مصنوعی: آسمان با نگاهی پر از تغییر به من نگریست و با آن نظر، لعنتی که در حق من نوشته شده بود را نشان داد.
غم چو طوق گلوگیر شد عجب مشمر
اگر به طاق در افکندهام حدیث سرور
هوش مصنوعی: غم مانند یک طوق بر گردن انسان آویخته و او را میفشارد، پس جای تعجب نیست اگر من در حالیکه غمگینم، به موضوعاتی خوشایند و سرور میپردازم.
فلک ز سخت گمانی که هست بر همه کس
همی به تیر نشاید زدن دل مسرور
هوش مصنوعی: آسمان به خاطر اینکه نگران است، نمیگذارد کسی با تیر شادی به دل دیگران صدمه بزند.
سبب کمال من آمد قصور حال مرا
بلی عجب نبود زان سوی کمال قصور
هوش مصنوعی: کمال من ناشی از نقص و کمبودهای حال من است. این موضوع عجیب نیست، زیرا به سوی کمال، کمبودهایی وجود دارد.
منم زیان زدهی شرمسار خشمآلود
بدست چرخ مقامر چو مردم مقهور
هوش مصنوعی: من یک انسان زیاندیده هستم که به خاطر خشم و ناملایمات زندگی دچار شرمساری شدهام، درست مانند دیگر افرادی که تحت فشار و تسلط شرایط زندگی قرار دارند.
دلم بری و نپرسی زهی ز من فارغ
جفا کنی و نترسی زهی به خود مغرور
هوش مصنوعی: دل من برای تو تنگ شده و تو حتی از حال من هم نمیپرسی. چقدر بیاعتنا هستی و به خودت مغروری!
چو آتشم چه به طباخی مزاج سخن
ضمیر من ننهد آفتاب را مجرور
هوش مصنوعی: من همچون آتش هستم، حالم مانند طعم و مزهای است که از درون من سرچشمه میگیرد و خورشید بر آن تأثیری نمیگذارد.
مرا چه طرفه بیانی است همچو جان شیرین
ولی حلاوت آن کرده عالمی پر شور
هوش مصنوعی: من چه سخن شگفتی دارم که مانند جان شیرین است، اما شیرینی آن باعث شده جهانی پر از شور و هیجان شود.