برگردان به زبان ساده
چو نور از جستجو یک لحظه ننشست
رسید آخر بدان پروانه مست
هوش مصنوعی: چنان که نور از جستجو دست نکشید، در نهایت به آن پروانهی عاشق رسید.
چنان دیدش که بود از چشم مردم
به چشم مردمان چشم خود گم
هوش مصنوعی: او به گونهای او را میدید که دیگران او را نمیدیدند و به چشم خود فراموشش کرده بود.
اگر گویم خیالی مینمودی
خیال من بود کان هم نبودی
هوش مصنوعی: اگر بگویم که تو مانند یک خیال به نظر میرسیدی، در واقع این خیال خود من بود و تو در واقع وجود نداشتی.
فتاده بالها در هم کشید
ورق برهم زده گشته جریده
هوش مصنوعی: پرچمها به هم پیچیده و ورقهها ورق خورده، به مانند یک روزنامهی درهم شده، به هم ریخته و به هم تنیدهاند.
چنانش سوز داغ از سر گذشته
که خاک از سایه او داغ گشته
هوش مصنوعی: به قدری او با درد و رنج روبرو شده که حتی زمین زیر سایهاش هم داغ و سوزان شده است.
تنش چون مردمان دیده خویش
ز غم در عین زاری با دل ریش
هوش مصنوعی: چهرهاش مانند سایر انسانهاست، اما در پیِ اندوه و غم، دلش شکسته و ناراحت است.
نظر چو باز گرد آن نور را دید
به مهر شمع او را گرم پرسید
هوش مصنوعی: وقتی چشم به آن نور انداختم، مانند پرندهای لانهساز به آن شمع محبت نزدیک شدم و با گرمی از او سوال کردم.
ز عین مردمی چون پیش خواندش
روان بر دیده روشن نشاندش
هوش مصنوعی: چشمهای روشنی که به خاطر مردانگی و رفتار نیک او، بر او خیره شدهاند، نشان از احترام و محبت مردم به او دارد.
چو شمعش رشته های جان برآشفت
بنور از شوق نور چشم خود گفت
هوش مصنوعی: وقتی شمع روشن میشود، روح و جان به شدت تحت تأثیر قرار میگیرد و از شوق نور، به نور چشمان محبوبش میگوید.
که ای از لطف، چشم روشن من
چراغ عمر من گشت از تو روشن
هوش مصنوعی: ای عزیزم، وجود تو باعث روشنایی زندگیام شده است و به من خوشحالی و امید بخشیدهای.
تویی چشم مرا آن روشنایی
که افروزی چراغ آشنایی
هوش مصنوعی: تو همان نوری هستی که چشمانم را روشن میکند و مانند چراغی است که راه آشنایی را برایم روشن میسازد.
بگو با من حدیث شمع روشن
که باری از فراقش سوختم من
هوش مصنوعی: از تو خواهش میکنم داستان شمع روشنی را بگویید که به خاطر دوریاش سختی کشیدهام و زخم خوردهام.
بگو چون است و باوی همنفس کیست
مرا حال اینچنین شد حال او چیست
هوش مصنوعی: بگو حال من چگونه است و چه کسی همنفس من است. حال من اینگونه شده و حال او چه طور است؟
زبان بگشاد نور و راز گفتش
حکایت ها یکایک باز گفتش
هوش مصنوعی: نور زبان گشود و راز را بیان کرد و یکی یکی داستانها را تعریف کرد.
خبر از سوز داغ و زاریش گفت
پس آنگه قصه بیماریش گفت
هوش مصنوعی: خبر از درد دل و سوختن او داد و سپس داستان بیماریاش را نقل کرد.
به اول مژده شادی رساندش
بآخر زهر دلتنگی چشاندش
هوش مصنوعی: در ابتدا خبری خوشحالکننده به او داد، ولی در پایان به او ناامیدی و تلخی را چشانید.
چو بشنید این سخن بسیار بگریست
چو شمع از آتش دل زار بگریست
هوش مصنوعی: وقتی این حرف را شنید، بسیار گریه کرد. مثل شمعی که از گرما و آتش ذوب میشود، دلش از درد زار زار گریست.
ز شوق شمع داغ دل فزودش
یکی صد گشت آن داغی که بودش
هوش مصنوعی: از هیجان و عشق، شعلهی شمع سبب افزایش درد دلش شد، و آن داغی که در دل داشت، به یکباره صد برابر شد.
بزاری گفتش ای نور دو دیده
چراغ خاطر محنت کشیده
هوش مصنوعی: بزاری به او گفت: ای روشنی چشمانم، روشنی قلبم، که در زحمت و سختی طاقت آوردی.
ز شرح محنت آن شاه خوبان
مرا آتش زدی در رشته جان
هوش مصنوعی: از بیان رنج و درد آن پادشاه زیبا، آتش به جانم زدی.
چو غمگین کردیم غمخوار من شو
شفا بخش دل بیمار من شو
هوش مصنوعی: وقتی که غمگین هستم، در کنارم باش و به من آرامش بده. تو میتوانی التیامدهنده دل شکستهام باشی.
درین محنت کسم فریاد رس نیست
و گر باشد کسی، غیر از تو کس نیست
هوش مصنوعی: در این سختی و درد، هیچ کس نیست که به کمک من بیاید و اگر هم کسی باشد، جز تو کسی نیست.
چو از لطف چراغم گشت روشن
ندارم بعد ازین دستت ز دامن
هوش مصنوعی: وقتی که از محبت تو خیالم روشن شده، دیگر نیازی به حمایت تو ندارم.
دری بروی من از لطف بگشای
رهی بر کعبه مقصود بنمای
هوش مصنوعی: در دل من از محبت در را بگشا و راهی را به سمت هدف نهاییام نشان بده.