برگردان به زبان ساده
روز دیگر که سلاثهٔ صبحِ بام از مشیمهٔ ظلام بدر آمد و کلالهٔ شام از بناگوشِ سحر تمام باز افتاد، گاوپای با خیلِ شیاطین بحوالیِ آن موضع فرو آمد و جماهیرِ خلق از دیو و پری و آدمی در یک مجمع مجتمع شدند و بمواثیقِ عهود بر آن اجماع کردند که اگر دینی درین مناظره از عهدهٔ سؤالاتِ گاوپای بیرون آید و جوابِ او بتواند گفت، دیوان معمورهٔ عالم باز گذارند و مساکن و اماکن در غایراتِ زمین سازند و به مغاکها و مغارات متوطّن شوند و از مواصلت و مخالطت با آدمیان دور باشند و اگر از دیو محجوج و مرجوح آید، او را هلاک کنند. بر این قرار بنشستند و مسائله آغاز نهادند. دیو گفت : جهان بر چند قسمست و کردگارِ جهان چند ؟ دینی گفت : جهان بر سه قسمست، یکی مفرداتِ عناصر و مرکبّات که از اجزاءِ آن حاصل میآید و آن از حرکات نیاساید و بر یک حال نپاید و تبدّل و تغیّر حالاً فحالاً از لوازمِ آنست، دوم اجرامِ علویِ سماوی که بعضی از آن دایماً بوجهی متحرّک باشند چون ثوابت و سیّارات کواکب که بصعود و هبوط و شرف و وبال و رجوع و استقامت و اوج و حضیض و احتراق و انصراف و اجتماع و استقبال وَ اِلَی غَیرِ ذَلِکَ مِن عَوَارِضِ الحَالَاتِ موسوماند و ببطء و سرعتِ سیر و تأثیرِ سعادت و نحوست منسوب و بوجهی نامتحرک که هر یک را در دایرهٔ فلکالبروج و چه در دیگر دوایرِ افلاک که محاطِ آنست مرکوز نهند ، چنانک گوئی نگینهایِ زرنگارند درین حقلهٔ پیروزه نشانیده و فلکِ اعظم محیط و متشبّث به جملهٔ فلکها و به طبیعتی که بر آن مجبولست از بخشندهٔ فاطر السّموات میگردد، و همه را بحرکت قسری در تجاویفِ خویش گردِ این کرهٔ اغبر میگرداند و دیگران در مرکزِ خویش ثابت و ساکن. سیوم عالمِ عقول و نفوسِ افلاک که جوهرِ ایشان از بساطت و ترکیب بری باشد و از نسبت سکون و حرکت عری و از نقصِ حدثان و تغیّرِ زمان و مکان لباسِ فطرت بسر چشمهٔ قدس و طهارت شسته و پیشکاریِ بارگاه علّییّن یافته ، فَالمُقَسِّمَاتِ اَمراً و کردگار یکیست که مبدعِ کایناتست و ذاتِ او مقدّس از آنک او را در ابداع و ایجادِ موجودات شریکی بکار آید، تَعَالَی عَمَّا یَقُولُ الظَّالِمُونَ عُلُوّاً کَبِیرا دیو گفت : آفرینشِ مردم از چیست و نامِ مردمی بر چیست و جانِ مردم چندست و بازگشتِ ایشان کجاست ؟ دینی گفت : آفرینشِ مردم از ترکیبِ چهار عناصر و هشت مزاج مفرد و مرکب عَلَی سَبِیلِ الاِعتِدالِ حاصل شود و نامِ مردمی بر آن قوّتِ ممیّزه اطلاق کنند که نیک از بد و صحیح از فاسد و حقّ از باطل و خوب از زشت و خیر از شر بشناسد و معانی که در ذهن تصوّر کند، بواسطهٔ مقاطعِ حروف و فواصلِ الفاظ بیرون دهد و این آن جوهرست که آنرا نفسِ ناطقه خوانند و جانِ مردم سه حقیقتست به عضو از اعضاءِ رئیسه قائم یکی روحِ طبیعی که از جگر منبعث شود و بقایِ او بمددی باشد که از قوّتِ غاذیه پیوند او گردد، دوم روحِ حیوانی که منشأ او دلست و مبدأ حس و حرکت ازینجا باشد و قوّت او از جنبشِ افلاک و نیّرات مستفادست ، سیوم روحِ نفسانی که محلِّ او دماغست و تفکّر و تدبّر از آنجا خیزد ، همچنانک قوّهٔ نامیه ، در روحِ طبیعی طلبِ غذا کند ، قوّتِ ممیّزه در روحِ نفسانی سعادتِ دو جهانی جوید و از اسبابِ شقاوت اجتناب نماید و استمدادِ قوای او از اجرامِ علوی و هیاکلِ قدسی بود و خلعتِ کمالِ او اینست که وَ مَن یُؤتَ الحِکمَهَٔ فَقَد اُوتِیَ خَیراً کَثیراً وَ مَا یَذَّکَّرُ اِلَّا اُولُوالاَلبَابِ ، امّا بازگشت بعالمِ غیب که مقامِ ثواب و عقابست و اشارت کجائی بلامکان نرسد. دیو گفت : نهادِ عناصرِ چهارگانه بر چه نسق کردهاند ؟ دینی گفت : از اینها هرچ بطبعِ گرانترست زیر آمد و هرچ سبکتر بالا ، تا زمین که باردِ یابست و از همه ثقیلتر مشمولِ آب آمد و آب شاملِ او و آب که باردِ رطبست و ثقیلتر از هوا مشمولِ هوا آمد و هوا شامل او و هوا که حارِّ رطبست و ثقیلتر از آتش مشمولِ آتش شاملِ او و آتش که حارِّ یابست مرکز و مقرِّ او بالایِ هر سه آمد و سطحِ باطن از فلک قمر مماسِّ اوست و اگرچ در اصلِ آفرینش و مبدأ تکوین هر یک ببساطتِ خویش از دیگری منفرد افتاد، لیکن از بهر مناظمِ کارِ عالم و مجاریِ احوالِ عالمیان بر وفقِ حکمت اجزاء هر چهار را با یکدیگر اختلاط و امتزاج داده آمد تا هرچ از یکی بکاهد ، در دیگری بیفزاید و بتغّیرِ مزاج از حقیقت بحقیقت و از ماهیّت بماهیّت انتقال پذیرد، چنانک ابر بخاریست که از رطوبتِ عارضی در اجزاءِ زمین بواسطهٔ حرارتِ شعاع آفتاب برخیزد و بدان سبب که از آب لطیفتر بود، در مرکز آب و خاک قرار نگیرد ، روی بمصاعدِ هوا نهد و بر بالا رود و بقدرِ آنچ از آتش ثقیلترست، در میانه بایستد و چون رطوبتش بغایت رسد، تحلیل پذیرد و باران شود و چون حرارتش بکمال انجامد ، آتش گردد بِإِذنِ اللهِ وَ لُطفِ صُنعِهِ . دیو گفت : آورد و چیست که باز نتوان داشت و چیست که نتوان آموخت و چیست که نتوان دانست ؟ دینی گفت : آنچ از همه چیزها بمن نزدیکترست ، اجلست که چون قادمی روی بمن نهادست و من چون مستقبلی دو اسبه براشهبِ صبح و ادهمِ شام پیش او باز میروم و تا درنگری بهم رسیده باشیم.
هوش مصنوعی: روزی، زمانی که صبح از تاریکی شب خارج شد و زنگهای شام به گوش سحر کنار رفت، موجودی به نام گاوپای با تعداد زیادی شیاطین به آن مکان رسید. مردم، از جمله دیوان، پریان و انسانها، در یک جمع گرد هم آمدند و توافق کردند که اگر کسی از موجودات بتواند به سؤالات گاوپای پاسخ دهد، دیوان به زندگی در زمین ادامه خواهند داد و دور از انسانها زندگی خواهند کرد. اما اگر نتوانند، او را هلاک خواهند کرد. دیوان شروع به پرسش کردند و از آن جمله از ساختار جهان و خداوند پرسیدند. یکی از حاضران توضیح داد که جهان به سه دسته تقسیم میشود: عناصر، اجرام آسمانی و روحها. او توضیح داد که ساختار انسان از ترکیب عناصر و مزاجها شکل میگیرد و نام آدمی به دلیل وجود قوه تمیز اوست که میتواند خوب و بد را بشناسد.
دیو بعدها از منشأ و بازگشت انسان پرسید و فرد پاسخ داد که برای انسان سه نوع روح وجود دارد. او همچنین به ترتیب عناصر چهارگانه اشاره کرد و توضیح داد که چگونه این عناصر در فضا جای گرفتهاند. دیو سوال کرد که چه چیزهایی وجود دارد که نمیتوان آنها را کنترل کرد و انسان نمیتواند آن را فراگیرد. پاسخ داده شد که نزدیکترین چیز به انسان، مرگ است که همه باید با آن مواجه شوند و هیچکس نمیتواند از آن فرار کند.
هذَاکَ مَرکُوبِی وَ تِلکَ جَنِیبَتِی
بِهِمَا قَطَعتُ مَسَافَهَٔ العُمرِ
هوش مصنوعی: این جمله به این معناست که اینجا وسیلهی نقلیهی من است و آنجا نیز دوست من. با این دو، من تمام مسیر زندگیام را طی کردهام.
و آنچ از همه چیزها از من دورترست ؛ روزیِ نامقدّرست که کسبِ آن مقدور بشر نیست و آنچ باز نتوان آورد، ایّامِ شباب و ریعانِ جوانی که ریحانِ بستان اما نیست و چون دستمالیدهٔ روزگار گشت ، اعادتِ رونقِ آن ممکن نگردد و آنچ باز نتوان داشت دولتِ سپری شده ، همچون سفینهٔ شکسته که آب از رخنهایِ او درآید و میلِ رسوب کند تا در قعر بنشیند، اصلاحِ ملّاح هیچ سود نکند و چون برگِ درخت که وقت ریختن بهمه چابک دستانِ جهان یکی را بصد هزار سریشم حیلت بر سر شاخی نتوانند داشت و آنچ نتوان آموخت زیرکی که اگر در گوهرِ فطرت نسرشته باشند و از خزانهٔ یُؤتِیهِٔ مَن یَشَاءُ عطا نکرده ، در مکتبِ هیچ تعلیم بتحصیلِ آن نرسد و آنچ نتوان دانست کمالِ کنه ایزدی و حقیقتِ ذات او که در احاطتِ علم هیچکس صورت نبندد و داناترینِ خلق و آگاهترینِ بشر ، صُلَوَاتُ اللهِ عَلَیهِ وَ آلِه ، بهنگامِ اظهارِ عجز از ادراکِ کمال و صفتِ جلالِ او میگوید : لَا اُحصِی ثَنَاءً عَلَیکَ اَنتَ کَمَا اَثنَیتَ عَلَی نَفسِکَ . چون مجادله و محاورهٔ ایشان اینجا رسید ، شب در آمد و حاضرانِ انجمن چون انجمِ بنات النّعش بپراکندند و عقودِ ثریّا چون دُررِ دَراریِ جوزا از علاقهٔ حمایل فلک درآویختند، متفرق گشتند . گاوپای عنانِ معارضه برتافت . اَفلَتَ وَ لَهُ حُصَاصٌ . پس با قومی که مجاورانِ خدمت و مشاورانِ خلوتِ او بودند ، همه شب در لجّهٔ لجاجِ خویش غوطهٔ ندامت و غصّهٔ آن حالت میخورد که نزولِ درجهٔ او از منزلتِ دینی بفنونِ دانش پیشِ جماهیر خلق روشن شود و رویِ دعوی او سیاه گردد. روز دیگر که تتقِ اطلسِ آسمان بطرازِ زر کشیدهٔ آفتاب بیاراستند ، طرزی دیگر سخن آغاز نهاد و پیش دانایِ دینی آمد و طوایفِ خلایق مجتمع شدند. دیو گفت : دوستیِ دنیا از بهرچه آفریدهاند و حرص و آز بر مردم چرا غالبست ؟ دینی گفت : از بهر آبادانیِ جهانست که اگر آز نبودی و دیدهٔ بصیرتِ آدمی را بحجابِ آن از دیدنِ عواقبِ کارها مکفوف نداشتندی ، کس از جهانیان غمِ فردا نخوردی و هیچ آدمی بر آن میوهٔ که مذاقِ حال باومیدِ دریافتِ طعمِ آن خوش دارد ، هرگز نهالی بزمین فرو نبردی و برای قوتی که در مستقبلِ حالّ مددِ بقایِ خویش از آن داند ، تخمی نیفشاندی ، سلک نظام عالم گسسته شدی بلک یکی ازین نقشها در کارگاه ابداع ننمودی و تار و پود مُکَوَّنات درهم نیفتادی . دیو گفت : گوهر فرشتگان چیست و گوهر مردم کدامست و گوهر دیوان کدام ؟ دینی گفت : گوهر فرشتگان عقل پاکست که بدی را بدان هیچ آشنائی نیست و گوهر دیوان آز و خشم که جز بدی و زشتی نفرماید و گوهر مردم ازین هر دو مرکب که هرگه که گوهر عقل در و بجنبش آید ، ذات او به لباس مَلَکیّت مکتسی شود و نفس او در افعال خود همه تلقین رحمانی شنود و هرگه که گوهر آز و خشم درو استیلا کند ، بصفت دیوان بیرون آید و در امر و نهی بالقاء شیطانی گراید . دیو گفت ، فایدهٔ خرد چیست ؟ دینی گفت : آنک چون راه حقّ گم کنی ، او زمامِ ناقهٔ طلبست را بجادّهٔ راستی کشد و چون غمگین شوی، انیسِ اندهگار و جلیسِ حقّگزارت او باشد و چون در مصادماتِ وقایع پایت بلغزد ، دستگیرت او باشد و چون روزگارت بروز درویشی افکند، سرمایهٔ توانگری از کیسهٔ کیمیاءِ سعادت او بخشد و چون بترسی در کنفِ حفظ او ایمن باشی، جانرا از خطا و خطل و دل را از نسیان و زلل او مصون دارد.
هوش مصنوعی: چیزی که از همه چیز دورتر است، روزی است که سرنوشت آن برای انسانها مقدور نیست و هیچگاه نمیتوان آن را بازگرداند؛ ایام جوانی و شادابی که مانند گلهای باغ است، اما به محض اینکه زمان بگذرد، دیگر بازگشتی نخواهد داشت. روزگار همچون کشتی شکستهای است که آب به درون آن نفوذ میکند و هیچ تلاشی برای نجات آن سودی نخواهد داشت. همچنین مانند برگ درختی است که در زمان ریزش، هیچ ترفندی نمیتواند آن را بر شاخ نگه دارد. برخی لذات و آموختنها نیز به طور ذاتی ناممکن است و اگر از سوی خداوند عطا نشود، هیچ تعلیمی در دنیا برای به دست آوردن آن کافی نیست. در باره کمال و حقیقت ذات خداوند، هیچکس نمیتواند ادعای دانایی کند و حتی عالمترین انسانها نیز به عجز خود در درک او اعتراف میکنند.
وقتی شب فر رسید و جمعیت متفرق شد، کسی از رنجهای خود غافل نبود. در روز بعد، موضوع تازهای پیش آمد و برخی از مردم گرد هم آمدند. یکی از آنها پرسید چرا دنیا و حرص بر انسانها غالب است. فرد دانایی پاسخ داد که این برای آبادانی جهان است و اگر حرص نبود، کسی برای آیندهاش نگران نمیشد.
دیو سوال کرد گوهر فرشتگان و مردم چیست و شخص دانا توضیح داد که فرشتگان با عقل پاک خود شناخته میشوند و دیوان با آز و خشم، در حالی که انسانها ترکیبی از این دو هستند. هر زمان که عقل و تدبیر در انسان غالب باشد، او به سوی خوبیها میرود و در غیر این صورت، تحت تاثیر خشم قرار میگیرد. دیو سپس پرسید که فایده خرد چیست و او باز هم توضیح داد که خرد انسان را در راه راست هدایت میکند، در سختیها یار و موید اوست و در شرایط مختلف زندگی، او را حمایت میکند.
هر آنکس که دارد روانش خرد
سرمایهٔ کارها بنگرد
هوش مصنوعی: هر کسی که دارای عقل و فهم باشد، باید به ارزش و اهمیت کارهای خود توجه کند.
خرد رهنمای و خرد رهگشای
خرد دست گیرد بهر دو سرای
هوش مصنوعی: عقل و خرد، راهنمایی میکند و به شناخت مسیر کمک میکند. خرد، در این دو دنیای مادی و معنوی به ما یاری میدهد.
هم دهنده است و هم ستاننده
هم پذیرنده هم رساننده
هوش مصنوعی: او هم کسی است که میدهد، هم کسی که میگیرد، هم کسی که میپذیرد و هم کسی که میرساند.
متوسّط میانِ صورت و هوش
شده زین سو زبان و زان سو گوش
هوش مصنوعی: در میان ظاهر و عقل، زبانی برای بیان و گوشی برای شنیدن وجود دارد.
مرد چون سوی ِ او پناه کند
مرسها را بعلم ماه کند
هوش مصنوعی: وقتی مردی به او پناه ببرد، مسائل و مشکلاتش به راحتی حل میشود و به روشنایی و روشنگری تبدیل میشود.
پادشاهی شود ز مایهٔ او
آفتابی شود ز سایهٔ او
هوش مصنوعی: از وجود او کسی بر تخت پادشاهی نشیند و همانطور که سایه او باعث تابش نور در دنیا میشود، او هم میتواند نور و روشنی را برای دیگران به ارمغان آورد.
دیو گفت : خردمند میان مردم کیست ؟ دینی گفت : آنک چون برو ستم کنند ، مقامِ احتمال بشناسد و تواضع با فرودستان از کرم داند ، عفو بوقتِ قدرت واجب شناسد و کارِ جهان فانی آسان فرا گیرد و از اندیشهٔ جهانِ باقی خالی نباشد ، چون احسانی بیند ، باندازهٔ آن سپاس دارد ، چون اساءتی یابد ، بر آن مصابرت را کار فرماید و اگر او را بستایند، در محامدِ اوصاف فزونی جوید و اگرش بنکوهند ، از مذامِّ سیرت محترز باشد ، خاموشیِ او مهرِ سلامت یابی ، گویائیِ او فتحالباب منفعت بینی ، تا میان مردم باشد ، شمعوار بنورِ وجودِ خویش چشمها را روشنائی دهد، چون بکنار نشیند، بچراغش طلبند، از بهر صلاحِ خود فسادِ دیگری نخواهد و خواسته را بر خرسندی نگزیند و در تحصیلِ ناآمده سخت نکوشد و در ادراک و تلافیِ فایت رنج بر دل ننهد ، در نایافتِ مراد اندوهگن نگردد و در نیلِ آن، شادی نیفزاید ، لِکَیلَا تَاسَوا عَلَی مَافَاتَکُم وَ لَا تَفرَحُوا بِمَا آتیکُم . دیو گفت : کدام چیز موجودست و موجود نیست و کدام چیز موجودست و سلبِ وجود ازو ناممکن؟ دینی گفت : آنچ موجودست و موجود نیست ، هرچ فرودِ فلک قمرست از مفرداتِ طبایع و مرکّباتِ اجسام که حقایقِ آن پیوسته برجاست و اجزاء آن در تلاشی و تحلّل تا هر ذرّهٔ که از آن بعالم عدم باز رود ، دیگری قایم مقامِ آن در وجود آید بر سبیلِ انتقالِ صورت و آنک موجودست و سلبِ وجود ازو ناممکن، عالمِ الوهیّت و ذاتِ پاکِ واجب الوجود که فنا و زوال را بهستی آن راه نیست. دیو گفت: کدام جزوست که بر کلِّ خویش محیط شود و کدام جزو که ابتداءِ کلِّ ازوست و او از کلّ شریفترست و کدام چیزست که از یکروی هزلست و از یکروی جدّه ؟ دینی گفت : آن جزو که بر کلِّ خویش محیطست ، آن عقلست که منزلِ او حجبِ دماغ نهند و چون از قوای نفسانی طَوراَ فَطوراً پرورده شود و ببلوغِ حال رسد ، بر عقلِ کلّ از رویِ ادراک مشرف گردد و ماهیّتِ آن بداند و آن جزو که ابتداءِ کلّست و شریفتر از کلّ، دلست که نقطهٔ پرگارِ آفرینش اوست و منشأ روحِ حیوانی که مایهبخش جملهٔ قوّتهاست، هم او باتّفاق شریفترینِ کلّ اعضا و اجزا باشد و آنک از یک روی جدّست و از یک روی هزل ، این افسانها و اسمارِ موضوع از وضعِ خردمندان دانشپژوه که جمع آوردهاند و در اسفار و کتب ثبت کرده ، از آنروی که از زبانِ حیواناتِ عجم حکایت کردهاند، صورتِ هزل دارد و از آنوجه که سراسر اشارتست و حکمتهایِ خفیّ در مضامینِ آن مندرج، جدِّ محضست تا خواننده را میل طبع بمطالعهٔ ظاهر آن کشش کند ، پس بر اسرارِ باطن بطریقِ توصّل وقوف یابد. دیو چون دستبردِ دینی در بیانِ سخن بدید و حاضرانرا از حضورِ جواب او دیدهٔ تعجّب متحیّر بماند و از تقدّمِ دینی در حلبهٔ مسابقت جَریَ المُذَکِّیِ حَسَرَت عَنهُ الحُمُرُ برخواندند . دیوان از آن مباحثه کَالبَاحِثِ عَن حَتفِه بِظِلفِهِ پشیمان شدند ، از آن جایگه جمله هزیمت گرفتند و خسار و خیبت بهرهٔ ایشان آمد، بزیرِ زمین رفتند و در وهدات و غایرات مسکن ساختند و شرِّ مخالطتِ ایشان از آدمیان بکفایت انجامید تا اربابِ بصیرت بدانند که اعانتِ حقّ و اهانتِ باطل سنّتِ الهیست ، تَعَالَی وَ تَقَدَّسَ ، و تزویر زور با تقریرِ صدق برنیاید و عَلَم عِلم از جهل نگو نسار نگردد و همیشه حقّ منصور باشد و باطل مقهور .
هوش مصنوعی: دیو از دینی پرسید: خردمند واقعی در میان مردم کیست؟ دینی پاسخ داد: خردمند کسی است که هنگام ستم به او، ظرفیت تحمل داشته باشد و در برابر پایینتر از خود تواضع کند. او باید عفو را در زمان قدرت خود واجب بداند و به سادگی کارهای دنیا را بپذیرد، در عین حال باید از تفکر در مورد زندگی پس از مرگ غافل نماند. وقتی خیری به او میرسد، به اندازه آن سپاسگزاری میکند و اگر بدی ببیند، به طور منطقی بر آن واکنش نشان میدهد. در مواقعی که او را ستایش میکنند، نباید مغرور شود و اگر او را سرزنش کنند، باید از ویژگیهای ناپسند خود دوری کند. سکوت او به او امنیت میبخشد و کلامش راهی به منافع دیگران میگشاید. او باید همچون شمعی در میان مردم باشد و نور وجودش، چشمان دیگران را روشن کند و وقتی کنار میرود، دیگران به دنبال نور او باشند. او هرگز به خاطر منافع شخصیاش به فساد دیگران نخواهد پرداخت، شادیهای ناپایداری را طلب نمیکند و در تلاش برای به دست آوردن آنچه هنوز نیافته، نگرانی به خود راه نمیدهد.
سپس دیو پرسید: چه چیزی وجود دارد و در عین حال وجود ندارد؟ و چه چیزی وجود دارد که ناممکن است از آن سلب وجود شود؟ دینی گفت: آنچه وجود دارد و وجود ندارد، همه چیزهایی هستند که در سطوح پایینتر از فضا وجود دارند و قابل تغییرند، در حالی که حقیقت آفرینش جاودانه است. اما آنچه وجود دارد و نمیتوان وجودش را سلب کرد، عالم الوهیت و ماهیت پاک و ضروری است که فنا نمیپذیرد.
سپس دیو پرسید: کدام جزء، بر کل خود احاطه دارد و کدام جزء، مبدا کل است و از کل بزرگتر است؟ و کدام چیز همزمان میتواند جد و هزل باشد؟ دینی پاسخ داد: آن جزء که بر کل خود احاطه دارد، عقل است که با رشد و بلوغ به درک عقل کل میرسد. و آن جزء که مبدا کل است و شریفتر از کل، دل است که مرکز آفرینش است و آغاز روح حیوانی به شمار میرود. همچنین افسانهها و موضوعاتی که از زبان حیوانات نقل شدهاند، از یک سو هزل و از سوی دیگر جد است. این داستانها به نحوی تنظیم شده تا خواننده را به مطالعهی ظاهری خود جذب کند و در عین حال عمیقترین حکمتها را درون خود داشته باشد.
دیگر دیوان از آموختن این مباحثه پشیمان شدند و در پی شکست و ناکامی به زیر زمین رفتند و در غاری پناه گرفتند. آنان پس از این تجربه به این نتیجه رسیدند که یاری حق و تحقیر باطل، قانون الهی است و همیشه حق پیروز خواهد بود در حالی که باطل مغلوب میشود.
توانا بود هر که دانا بود
ز دانش دلِ پیر برنا بود
هوش مصنوعی: هر کسی که دانشمند و آگاه باشد، توانایی بیشتری دارد و از دانش خود میتواند به جوانی و شادابی دل بیافزاید.
تمام شد داستانِ دیوِ گاوپای و دانایِ دینی . بعد از این یاد کنیم بابِ دادمه و داستان و درو باز نمائیم آنچ شرایطِ آدابِ خدمتِ ملوکست که عموم و خصوصِ خدم و حشم را در مسالک و مدارجِ آن چگونه قدم میباید نهاد. حقّ تَعَالَی ، رایِ ممالک آرایِ خواجهٔ جهان، دستور و مقتدایِ جهانیان روشن داراد و اقدامِ سالکان این راه را از غوایلِ جهل بنورِ رویّت و هدایت المعّیتِ او مصون و معصوم بِمُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِریِن .
هوش مصنوعی: داستان دیو گاوپای و دانای دینی به پایان رسید. حال بیایید به بحث درباره نظام و آداب خدمت به پادشاهان بپردازیم و شرایطی را که برای خدمتگزاران و سایر افراد مهم است بررسی کنیم. خداوند، راهنماییهای لازم برای پادشاهان و رهبری جهانیان را فراهم کرده است و کسانی که در این مسیر قدم میگذارند، باید از غفلت و جهل دور باشند و تحت هدایت او بمانند و از نور هدایت محمد و آل پاکش بهرهمند شوند.