برگردان به زبان ساده
دوستان! شرحِ پریشانیِ من، گوش کنید
داستانِ غمِ پنهانیِ من، گوش کنید
هوش مصنوعی: دوستان! به داستان ناراحتیهای من توجه کنید و از رنجهای نهفتهام باخبر شوید.
قصهٔ بیسر و سامانیِ من، گوش کنید
گفتوگویِ من و حیرانیِ من، گوش کنید
هوش مصنوعی: به داستان بینظمی و سردرگمی خودم گوش دهید، به گفتوگوهای من و احساس تنهایی و حیرت من توجه کنید.
شرحِ این آتشِ جانسوز، نگفتن تا کی؟
سوختم، سوختم، این راز، نهفتن تا کی؟
هوش مصنوعی: این آتشِ سوزان درونم را تا کی باید پنهان کنم؟ به شدت سوختم و دیگر نمیتوانم این راز را به سکوت ادامه دهم.
روزگاری، من و دل، ساکنِ کویی بودیم
ساکنِ کویِ بتِ عربدهجویی بودیم
هوش مصنوعی: در زمانهایی، من و دلام در یک مکان زندگی میکردیم، در محلهای که معشوقی پرشور و شاداب در آنجا بود.
عقل و دین باخته، دیوانهٔ رویی بودیم
بستهٔ سلسلهٔ سلسلهمویی بودیم
: ما در پی عشق و زیبایی بودیم و در این مسیر، هم عقل و هم دین را از دست دادیم. دلبسته موهای فر معشوق بود
کس در آن سلسله، غیر از من و دل، بند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند، نبود
هوش مصنوعی: در اینجا شاعر بیان میکند که در این زنجیره و ارتباطات روحی، تنها خودش و دلش وجود دارند و هیچ کس دیگری به این شکل درگیر نیست. به عبارتی، او احساس میکند که تنها فردی است که در این وضعیت گرفتار شده و هیچ کس دیگری به این اندازه در این موضوع سهیم نیست.
نرگسِ غمزهزنش، این همه بیمار نداشت
سنبلِ پُر شکنش، هیچ گرفتار نداشت
هوش مصنوعی: چشمهای زیبای او اینقدر مجذوبکننده است که هیچکس نتوانسته از آن بیدردسر بگذرد و زیبایی دلربای او باعث نشده که کسی در رنج و درد باقی بماند.
این همه مشتری و گرمیِ بازار نداشت
یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
هوش مصنوعی: یوسف به رغم اینکه طرفداران زیادی داشت و بازارش داغ بود، هیچکس حاضر نبود او را بخرد.
اول آن کس که خریدار شدش، من بودم
باعثِ گرمیِ بازار شدش، من بودم
هوش مصنوعی: من اول کسی بودم که طرفدار آن کالا شدم و باعث شدم بازارش رونق بگیرد.
عشقِ من شد سببِ خوبی و رعناییِ او
داد، رسوایی من، شهرتِ زیباییِ او
هوش مصنوعی: عشق من باعث شده است که او زیبا و خوشظاهر شود و رسوایی من باعث شد که زیبایی او معروف و شناختهشده باشد.
بس که دادم همه جا شرحِ دلآراییِ او
شهر پُر گشت ز غوغایِ تماشاییِ او
هوش مصنوعی: من به حدی درباره زیبایی او سخن گفتهام که در تمام شهر، هیاهو و شور و شوق به تماشای او برپا شده است.
این زمان، عاشقِ سرگشته، فراوان دارد
کی سرِ برگِ منِ بیسر و سامان دارد؟
هوش مصنوعی: این زمان، عاشقان زیادی دچار سردرگمیاند، اما آیا کسی هست که به من بیخانمان توجه کند یا به سرنوشت من اهمیت دهد؟
چاره این است و ندارم بِه از این رأیِ دگر
که دهم جایِ دگر، دل، به دلآرایِ دگر
هوش مصنوعی: تنها راهی که دارم همین است و بهتر از این نمیتوانم تصمیم بگیرم. باید قلبم را به کسی دیگر بسپارم که زیبایی و دلنوازیاش مرا جذب کند.
چشمِ خود فرش کنم زیرِ کفِ پایِ دگر
بر کفِ پایِ دگر، بوسه زنم جایِ دگر
هوش مصنوعی: میخواهم چشمانم را زیر پاهای دیگران بگذارم و به جای دیگری بوسه زنم.
بعد از این رایِ من این است و همین خواهد بود
من بر این هستم و البتّه چنین خواهد بود
هوش مصنوعی: پس از این، نظر من این است و همین طور ادامه خواهد داشت. من بر این عقیده هستم و البته اوضاع همینطور پیش خواهد رفت.
پیشِ او، یارِ نو و یارِ کهن، هر دو یکیست
حرمتِ مدّعی و حرمتِ من، هر دو یکیست
هوش مصنوعی: در حضور او، چه دوست تازه و چه دوست قدیمی، هیچ تفاوتی وجود ندارد. احترام به مدعی و احترام به من، هر دو یکسان است.
قولِ زاغ و غزلِ مرغِ چمن، هر دو یکیست
نغمهٔ بلبل و غوغایِ زَغَن، هر دو یکیست
هوش مصنوعی: حرفهای زاغ و شعرهای پرندهٔ چمن هر دو یکسانند؛ آواز بلبل و سر و صدای زاغ هم هر دو مشابهاند.
این، ندانسته که قَدْرِ همه، یکسان نبوَد
زاغ را مرتبهٔ مرغِ خوشالحان نبوَد
هوش مصنوعی: هر کسی در زندگیاش ارزشی متفاوت دارد و همه در یک سطح نیستند. زاغ هرگز نمیتواند به مقام و مرتبهٔ پرندهای خوشآهنگ برسد.
چون چنین است، پیِ کارِ دگر باشم بِه
چند روزی، پیِ دلدارِ دگر باشم، بِه
هوش مصنوعی: با این وضعیت، من به دنبال کار دیگری خواهم بود و به دنبال محبت و محبوبی دیگر خواهم رفت.
عَندَلیبِ گُلِ رخسارِ دگر باشم، بِه
مرغِ خوشنغمهٔ گلزارِ دگر باشم، بِه
هوش مصنوعی: بهتر است من همچون بلبل زیبای کسی باشم که چهرهاش همچون گل است، و یا با پرندهای خوشصدا و خوشنوا در باغ و گلزار دیگری همراه شوم.
نوگلی کو که شوم بلبلِ دستانسازش؟
سازم از تازهجوانانِ چمن، ممتازش
هوش مصنوعی: کسی را که بخواهم بلبل باغش شوم، راستی چه برتری دارد از جوانان تازهکارِ چمن؟
آن که بر جانم از او دمبهدم آزاری هست
میتوان یافت که بر دل ز منش، باری هست
هوش مصنوعی: کسی که هر روز از او زجر و آزار میبینم، میتوان فهمید که بر دلم به خاطر رفتار او سنگینی و بار سنگینی وجود دارد.
از من و بندگیِ من اگرش عاری هست
بفروشد که به هر گوشه، خریداری هست
اگر از من و عشقی که به او دارم بیزار است، بهتر است که من را به فرد دیگری بدهد زیرا به هرکجا مرا بدهد برای من خواهان و خریدار وجود دارد.
به وفاداریِ من نیست در این شهر کسی
بندهای همچو مرا هست خریدار بسی
درون این شهر فردی به وفاداری من وجود ندارد، و برای بنده و عاشقی مانند من خریداران و خواهان های بسیاری وجود دارد.
مدتی، در رهِ عشقِ تو دویدیم، بس است
راهِ صد بادیهٔ درد بریدیم، بس است
هوش مصنوعی: مدتی طولانی برای رسیدن به عشق تو در تلاش بودیم و دیگر کافی است. ما در مسیر سختی و رنج بسیار زیادی کشیدیم و حالا به اندازه کافی از این دردها گذر کردهایم.
قدم از راهِ طلب باز کشیدیم، بس است
اول و آخرِ این مرحله دیدیم، بس است
هوش مصنوعی: ما از مسیر جستجو و طلب خارج شدیم، کافی است، چون آغاز و پایان این مسیر را مشاهده کردیم، دیگر کافی است.
بعد از این، ما و سرِ کویِ دلآرایِ دگر
با غزالی به غزلخوانی و غوغایِ دگر
هوش مصنوعی: پس از این، ما به کنار کوی زیبای دلخواه خود میرویم و با غزالی دیگر به سرودن غزل و برپا کردن جشن و سرور میپردازیم.
تو مپندار که مِهر از دلِ محزون نرود
آتشِ عشق به جان افتد و بیرون نرود
هوش مصنوعی: هرگز فکر نکن که عشق از دلِ غمگین برطرف میشود، زیرا آتش عشق به جان میافتد و هرگز خاموش نمیشود.
وین محبت به صد افسانه و افسون نرود
چه گمان غلط است این «برود، چون نرود»؟
هوش مصنوعی: این عشق و دوستی به راحتی با داستانها و جذابیتها نمیرود، چرا که این تصور نادرستی است که فکر کنیم ممکن است از بین برود؛ چون در واقع چنین چیزی امکانپذیر نیست.
چند کس از تو و یارانِ تو آزرده شود؟
دوزخ از سردیِ این طایفه، افسرده شود
هوش مصنوعی: چند نفر از تو و دوستانت ممکن است ناراحت شوند؟ جهنم هم از سردی و بیحرکتی این گروه، دچار افسردگی خواهد شد.
ای پسر! چند به کامِ دگرانت بینم؟
سرخوش و مست ز جامِ دگرانت بینم
هوش مصنوعی: ای پسر! چقدر میتوانم شادی و خوشی دیگران را ببینم؟ من همیشه آنها را سرمست و خوشحال در حال نوشیدن از جامهایشان مشاهده میکنم.
مایهٔ عیشِ مدامِ دگرانت بینم
ساقیِ مجلسِ عامِ دگرانت بینم
هوش مصنوعی: من میبینم که تو مایهٔ خوشی و شادی دیگران هستی، ای ساقی که در مجلس عمومی حضور داری و دیگران را شاد میکنی.
تو چه دانی که شدی یارِ چه بیباکی، چند؟
چه هوسها که ندارند هوسناکی، چند
هوش مصنوعی: تو نمیدانی که چه بیدادگری در عشق میکند، چندین آرزو وجود دارند که هیچکس به آنها نمیرسد، چه تمایلاتی که در دل انسان نهفته است.
یارِ این طایفهٔ خانهبرانداز مباش
از تو حیف است، به این طایفه، دمساز مباش
هوش مصنوعی: دوستان و همراهان این جمع را نادیده نگیر، چرا که تو شایستهتری که در جمعی که چنین نیستی، جایی نداشته باشی.
میشوی شُهره به این فرقه، همآواز مباش
غافل از لعبِ حریفانِ دغلباز مباش
هوش مصنوعی: نمیتوانی در میان این جمع مشهور شوی، اما فراموش نکن که بازیهای حریفانت میتواند تو را گمراه کند.
بِه که مشغول به این شغل نسازی خود را
این نه کاریست، مبادا که ببازی خود را
هوش مصنوعی: بهتر است خودت را مشغول این کار نکن، زیرا این کار مناسب تو نیست و ممکن است به ضررت تمام شود.
در کمینِ تو بسی عیبشماران هستند
سینه پردرد ز تو، کینهگذاران هستند
هوش مصنوعی: مراقب باش که در کمین تو افرادی هستند که عیبهای تو را میشمارند و از طرفی، کسانی هم هستند که به خاطر زخمهای دلشان از تو کینه دارند.
داغ بر سینه ز تو، سینهفکاران هستند
غرض این است که در قصدِ تو یاران هستند
هوش مصنوعی: دلتنگی و درد بر دل عاشقان به خاطر تو است. هدف این است که در نیت تو، دوستان و یاران تو هستند.
باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری
واقفِ کشتیِ خود باش که پایی نخوری
هوش مصنوعی: در زندگی همیشه با شجاعت و استقامت پیش برو و از خطرات ناگهانی دوری کن. همچنین باید بر وضعیت خود و شرایطی که در آن قرار داری آگاه باش تا به مشکلات برنخوری.
گر چه از خاطر وحشی، هوسِ رویِ تو رفت
وز دلش آرزویِ قامتِ دلجویِ تو رفت
هوش مصنوعی: با اینکه خیال تو از ذهن وحشی رخت بربسته و آرزوی قامت دلفریب تو از دلش رفته، اما هنوز تاثیر تو در دل او باقی است.
شد دلآزرده و آزردهدل از کوی تو رفت
با دلِ پُر گِلِه از ناخوشیِ خویِ تو رفت
هوش مصنوعی: دل شاداب من از ناخرسندیهای تو آکنده از دلخوری و ناراحتی شد و با این احساسات از کوی تو دور شد.
حاشَ لِلَّه که وفایِ تو فراموش کند
سخنِ مصلحتآمیزِ کسان، گوش کند
هوش مصنوعی: به خدا قسم، وفای تو را فراموش نمیکند و به صحبتهای مصلحتآمیز دیگران گوش نمیدهد.