برگردان به زبان ساده
شد وقت آن که باز کنم گریه زار زار
ریزم سرشک از مژه چون ابر نوبهار
هوش مصنوعی: زمانی فرا رسیده که باید به شدت گریه کنم و اشکهایم مانند باران بهاری از چشمانم بریزند.
بلبل صفت کشم ز جگر آه آتشین
کز سوزه آه من شرر افتد به شاخسار
هوش مصنوعی: بلبلیم را توصیف میکنم و از دل آتشینم نالهای سر میدهم که از درد و عذاب من، جرقههایی به درختان میافتد.
دیوانه وار، روی کنم سوی کوه و دشت
نالم چنان ناله برآید ز کوهسار
هوش مصنوعی: به طرز دیوانهواری به سمت کوه و دشت میروم و از دل خستهام نالهای بلند برمیآید که از دل کوهها نیز شنیده میشود.
هر بامداد، ناله کنم از غم حبیب
هر شام، ساز گریه کنم از فراق یار
هوش مصنوعی: هر روز صبح از غم عشق محبوبم ناله میزنم و هر شب برای دوری او، آهنگ گریه میزنم.
گر فی المثل به گلشنی افتد، گزار من
گل ها تمام در نظر آید مرا چو خار
هوش مصنوعی: اگر فرض کنیم که در یک باغ گل زیبا باشم، در آن صورت تمام گلها در نظرم بسیار زیبا و دلنشین خواهند بود، اما خودم را همچون خاری احساس میکنم.
در بوستان، به سرو گر افتد نگاه من
از دیده اشک بارم چون ابر نوبهار
هوش مصنوعی: وقتی در باغ به درخت سرو نگاه میکنم، اشکهایم مانند باران بهاری از چشمانم سرازیر میشود.
هرگه که یاد واقعهٔ کربلا کنم
چون نی به بند بند من افتد ز غم شرار
هوش مصنوعی: هر بار که به یاد واقعهٔ کربلا میافتم، مانند نی که در هم میپیچد، غم و آتش در وجودم جای میگیرد.
یاد آورم ز غربت و مظلومی حسین
سیلاب خون روان کنم از چشم اشکبار
هوش مصنوعی: به یاد میآورم تنهایی و ستمدیدگی حسین، به قدری که اشکهایم همچون سیلابی از خون جاری میشود.
آه از دمی که نوبت قربان شدن رسید
بر نوجوان تازه خط شاه تاج دار
هوش مصنوعی: نفس عمیق و اندوهی به خاطر زمانی که فرا میرسد و جوانی که مثل یک چراغ درخشان و با استعداد، به قربانگاه میرود.
اکبر جوان سرو قد شاه دین حسین
کز جد و باب بود پدر را به یادگار
هوش مصنوعی: اکبر، جوانی بلندقد و زیباست که پسر امام حسین (ع) است و یادگاری از پدرش و نیاکانش به حساب میآید.
دست ادب به سینه نهاد آن شکوه شرم
آمد به نزد آیینهٔ عصمت و وقار
هوش مصنوعی: شخصی با ادب و احترام، دستی به سینه گذاشت و در نتیجه، حالتی از افتخار و شرم به وجود آمد که در مقابل آینهی پاکی و وقار خود را نشان داد.
گفتا که ای پدر! ز جهان سیر شد دلم
خواهم روم به خدمت جد بزرگوار
هوش مصنوعی: او گفت: ای پدر! دل من از دنیاست و میخواهم به خدمت جد بزرگوارم بروم.
شرح غریبی تو بگویم به جد خویش
لختی کنم شکایت از این قوم نابکار
هوش مصنوعی: میخواهم داستانی از تنهایی و غم خود را برای جد خود بگویم و کمی از این مردم بدکار شکایت کنم.
تا چند بی کسی تو را بینم ای پدر!
بی یاری تو برده مرا از کف اختیار
هوش مصنوعی: ای پدر! تا کی باید بیکسی تو را احساس کنم؟ نبودن تو مرا از توان خود دور کرده است.
بر غربت تو کون و مکان بی قرار شد
دیگر به جا نمانده مرا طاقت و قرار
هوش مصنوعی: محل و دنیا به خاطر دوری تو در آشفته و بیقرار شده است؛ دیگر هیچ جایی برای من نمانده که تاب و آرامش داشته باشم.
اذنم بده که جانب میدان روم پدر
جان عزیز را به قدومت کنم نثار
هوش مصنوعی: اجازه بده که به میدان روم بروم و جان عزیزم را در راه تو قربانی کنم.
من زنده باشم و لب خشک تو بنگرم
با دیدگان تر، به لب آب خوشگوار
هوش مصنوعی: من زندهام و به لبهای خشک تو نگاه میکنم، در حالی که چشمانم پر از اشک است و به آب شیرین میاندیشم.
از اکبر این سخن چو شه تشنه لب شنید
از دیده دراشک فرو ریخت بر عذار
هوش مصنوعی: وقتی شاه، سخنان اکبر را شنید، به خاطر احساساتی که داشت، اشکهایش بر گونهاش جاری شد.
او را به پیش خواند و چون جان در برش کشید
زد بوسه بر لبش به دو چشمان اشکبار
هوش مصنوعی: او را به جلو دعوت کرد و وقتی او را در آغوش کشید، بر لبش بوسهای زد و به چشمانش که پر از اشک بودند نگاه کرد.
گفت از هزار سال کنم زندگی، چه سود
این زندگی ز بعد تو ای پور نامدار
هوش مصنوعی: او میگوید: اگر هزار سال زندگی کنم، چه فایدهای دارد در حالی که تو را ندارم، ای پسر با اصالت و نامدار.
هر گه نظر به چهر تو می کردم ای پسر
می آمدم به یاد زجد بزرگوار
هوش مصنوعی: هر بار که به چهرهی تو نگاه میکردم، ای پسر، یاد بزرگواری و شکوه جدت در ذهنم زنده میشد.
چندان به نزد باب جزع کرد وناله کرد
او اذن داد و، رفت به میدان کارزار
هوش مصنوعی: او مدت زیادی نزد پدرش ناله و گله کرد، تا اینکه پدر اجازه داد و او به میدان نبرد رفت.
شمشیر بر کشید و، رجز خواند و، جنگ کرد
با آن گروه زشت و، بد آیین و، نابکار
هوش مصنوعی: شمشیر را به دست گرفت و با فریاد و افتخار، به جنگ آن گروه ناپاک و بدرفتار رفت.
آن سان بر آن گروه ستمکار حمله کرد
گفتی که حیدر است و به کف تیغ ذوالفقار
هوش مصنوعی: او به گروه ستمکارこんیدید که به شدت حمله کرد، گویی حیدر با تیغ ذوالفقار در دستش آمده است.
صف ها از هم درید ز پیشش گریختند
چون خیل رو بهان که کنند از اسد فرار
هوش مصنوعی: افراد به محض رویارویی با او به هم ریختند و از ترس مانند گروهی از گوسفندانی که از شیر فرار میکنند، گریختند.
لشکر تمام، جانب وی حله ور شدند
یک فرقه از یمینش و یک فرقه از یسار
هوش مصنوعی: تمام سپاه به سوی او حرکت کردند، یک گروه از سمت راست و گروه دیگری از سمت چپ به سمت او رفتند.
با تیغ و، تیر و، خنجر، ز راه کین
آن ظالمان، زدند به وی زخم بی شمار
هوش مصنوعی: ظالمان با سلاحهای مختلفی از جمله تیغ و تیر و خنجر، به خاطر کینه و دشمنی، آسیبهای زیادی به او زدند.
ناگاه ظالمی ز کمینگاه در رسید
زد ضربتی به فرق وی از تیغ آبدار
هوش مصنوعی: ناگهان، فردی ستمگر از جای پنهانی بیرون آمد و با یک ضربه، بر سر او زد و به وسیله شمشیری تیز و برّنده، آسیبی بزرگ به او رساند.
چون تارکش شکافت ز شمشیر خصم دون
آن دم حدیث شق قمر، گشت آشکار
هوش مصنوعی: زمانی که دشمن پست به تارک او حملهور شد و آن را شکافت، در آن لحظه واقعه شق القمر به وضوح نمایان شد.
از پشت زین، به روی زمین، گشت سر نگون
فریاد بر کشید که ای باب غمگسار
هوش مصنوعی: از روی زین به زمین افتاد و با صدای بلند فریاد زد: "ای کسی که مایه دلداری و غمزدایی!"
دریاب اکبرت که ز پا اوفتاده است
دستی برای یاریش ازآستین برآر
هوش مصنوعی: اکبر را دریاب که از پا افتاده است و دستی برای کمک به او از آستین خود بیرون آور.
آمد صدای نالهٔ او چون به گوش شاه
شد رهسپار معرکه آن شاه باوقار
هوش مصنوعی: صداي نالهي او به گوش شاه رسید و او با وقار به سمت میدان جنگ رفت.
از اسب شد پیاده و، آه از جگر کشید
بگرفت از وفا سر فرزند در کنار
هوش مصنوعی: از اسب پیاده شد و با دل پر درد و نالهای از دلش کشید، سر فرزندش را به خاطر وفاداریاش در کنار گرفت.
بنهاد رو به رویش و گفتا که یا بنی
ای بی تو روز روشن من همچو شام تار
هوش مصنوعی: او رو به رویش نشست و گفت: ای فرزند، بدون تو روز روشن من به اندازه شب تار است.
تو رفتی و، ز مرگ تو سرو قدم خمید
داغ جدایی ات به دلم ماند بر قرار
هوش مصنوعی: تو رفتی و من از درد جداییات ناراحت و غمگین هستم، مرگ تو موجب شده است که تمایل و زیباییام کم شود و دلم هنوز از این جدایی رنج میبرد.
بسترد محاسن خود خونش از جبین
وز سیل اشک، شست ز رخساره اش غبار
هوش مصنوعی: چهرهاش را با اشکهایش شست و با خونش از پیشانیاش، زیباییهایش را در معرض نمایش قرار داد.
پس برگرفت آن تن صد چاک را ز خاک
گفتا به خیمه چون برم این جسم زخمدار
هوش مصنوعی: او آن بدن پارهپاره را از زمین برداشت و گفت: چگونه این جسم زخمدار را به خیمه ببرم؟
اهل حرم، تمام شدند از حرم برون
شد دیده شان ز اشک، به مانند جویبار
هوش مصنوعی: آدمهای حرم، احساساتشان را به بیرون از حرم نشان دادند و چشمانشان پر از اشک بود، همانند جویبار که به آرامی جاری میشود.
از ناله و فغان زنان، بر در خیام
گفتی مگر که روز قیامت، شد آشکار
هوش مصنوعی: از صدای ناله و فغان افرادی که در کنار خیام جمع شدهاند، به نظر میرسد که گویی در روز قیامت، حقایق و اسرار برای همه آشکار خواهد شد.
به اله که اشک، قابل این شاهزاده نیست
«ترکی» به جای اشک، بیا خون زدیده بار
هوش مصنوعی: به خدا قسم، اشکها در برابر این شاهزاده ارزشی ندارند. ای کسی که دلت شکسته است، به جای اشک، خون دل خود را به نمایش بگذار.