برگردان به زبان ساده
دید چو اندر غم دل مضطرش
خادمه این گفت و برفت از برش
هوش مصنوعی: زمانی که خادمی غم دل ناخوش او را دید، چیزی گفت و سپس از کنار او رفت.
چون که شنید این سخن آن دلفگار
قطع طمع دید ز رخسار یار
هوش مصنوعی: وقتی آن دلبر این حرف را شنید، دید که آرزوها و امیدهایش از چهره محبوب قطع شده است.
ناله او تا به ثریا رسید
راست چو مرغی به قفس می طپید
هوش مصنوعی: صدای ناله او به عرش آسمان رسید و مانند پرندهای trapped در قفس به شدت میجنبید.
درد دلش هر نفس افزون شده
دیده اش از گریه چو جیحون شده
هوش مصنوعی: هر لحظه درد و اندوه او بیشتر میشود و چشمانش از اشک مثل جیحون پر شده است.
از رخ دلدار شده نا امید
روز سیاهی و دو چشم سفید
هوش مصنوعی: از چهره معشوق ناامید شدم، روزهای تاریک و چشمان روشن من را در بر گرفته است.
اشک روان بر رخ چون زعفران
خسته و مجروح دل و ناتوان
هوش مصنوعی: اشکها بر صورت مانند رنگ زعفران جاری است و دل، خسته و مجروح، احساس ناتوانی میکند.
روی به دیوار و غم یار پیش
مضطر و حیران شده در کار خویش
هوش مصنوعی: شخصی در حینی که درگیر مشکلات و سردرگمیهای خود است، به دیوار پشت کرده و به فکر غم یار خود است.
در غمش آن دلشده بگداخته
و از همه خلق بپرداخته
هوش مصنوعی: دل او به خاطر غمهایی که دارد، به شدت سوخته و از تمام مردم کنارهگیری کرده است.
سر به سر زانو و غم بی شمار
سینه پر از آتش و دل نزد یار
هوش مصنوعی: همه جا زانو زدم و غمهای فراوانی دارم، سینهام پر از آتش است و دلم برای معشوق تنگ است.
زآه دلش خاطر همسایه ریش
بر جگرش فرقت دلبر چو نیش
هوش مصنوعی: از درد و آه دلش، همسایه به شدت ناراحت و عذاب دارد، و جدایی از معشوق مانند نیشی بر جانش است.
دلبر ازو غافل و او بی حضور
سینه تفتان به مثال تنور
هوش مصنوعی: دلبر از او بیخبر است و او در غیاب او، دلش همچون تنوری گرم و مشتعل است.
واقف این واقعه نی هیچ کس
دست به سر مانده بسان مگس
هوش مصنوعی: هیچکس از این واقعه و ماجرای بزرگ آگاه نیست و تنها افرادی هستند که مثل مگس، در سرما و بیهویتی ماندهاند.
او چو نمک گشته گدازان در آب
آن بت عیار اوز در حجاب
هوش مصنوعی: او مانند نمک در آب ذوب شده است، و آن بت زیبا در حجاب خود پنهان شده است.
راست چو مرغی شده در دام او
چشم نهاده به سر بام او
هوش مصنوعی: انسانی مانند پرندهای شده که در چنگال کسی گرفتار است و به بالای خانه او خیره شده است.
بر سر کویش همه شب تا سحر
شسته جوان منتظر و بی خبر
هوش مصنوعی: در کنار کوچهاش، جوانی همه شب تا سحر نشسته و منتظر مانده و بیخبر از حال اوست.
خادمه آمد که ترا حال چیست
دید که آن غمزده خون می گریست
هوش مصنوعی: خادمی وارد شد تا ببیند حال تو چگونه است، اما متوجه شد که تو غمگین و در حال گریهای.
رفت دگر بار به سوی حبیب
گفت بگویم سخنی یا نصیب
هوش مصنوعی: او دوباره به سوی دوستش رفت و گفت آیا چیزی بگویم یا اینکه تقدیر را بپذیرم؟