برگردان به زبان ساده
هوش نگذاشت به سر آن لب می نوش مرا
با چنان هوش ربایی چه کند هوش مرا؟
هوش مصنوعی: فکری که به سر آن لب مینوشد، به من اجازه نمیدهد که به درستی فکر کنم. با اینهمه زیبایی و کشش، عقل و درکم را چه بر سر ببرد؟
گر بدانی چه قدر تشنه دیدار توام
خواهی آمد عرق آلود به آغوش مرا
هوش مصنوعی: اگر بدانی که چقدر برای دیدن تو بیتابم، بدون شک با همهی احوال و دشواریها به آغوش من خواهی آمد.
شور عشق و نمک حسن گلو سوزم من
نیست ممکن که توان کرد فراموش مرا
هوش مصنوعی: من نمیتوانم شور و شوق عشق و زیبایی تو را فراموش کنم، این کار برای من ممکن نیست.
نه چنان گرم شد از آتش گل سینه من
که دم سرد خزان افکند از جوش مرا
هوش مصنوعی: دل من از آتش عشق آنقدر داغ نشد که سرمای عشق و حسرت، تأثیری بر روی آن بگذارد.
دست بسته است کلید در گنجینه من
میگشاید گره از دل، لب خاموش مرا
هوش مصنوعی: دست من بسته است و نمیتوانم چیزی را به دست بیاورم، اما در دل من که لب خاموشی دارد، رازهایی نهفته است که میتواند به آنها دست یابم.
شبِ زلفِ سیه، افسانه خوابم شده بود
ساخت بیدار دل آن صبح بناگوش مرا
هوش مصنوعی: دوش خوابم به خاطر زلف سیاهی به افسانهای تعبیر شده بود و صبح، آن بیدار دل، گوش مرا با نوازشهایش حس کرد.
منم آن فاخته صائب که ز خود دارد دور
در ته پیرهن آن سرو قباپوش مرا
هوش مصنوعی: من آن فاختهای هستم که از خودم دور هستم، در دل لباس آن سرو بلندقامت.