برگردان به زبان ساده
در عُنْفُوانِ جوانی چنان که افتد و دانی، با شاهدی سَری و سِرّی داشتم، به حکمِ آن که حَلقی داشت طَیِّبُ الْاَدا وَ خَلقی کَالْبَدْرِ إذٰا بَدٰا.
در آغازِ جوانی، چنانکه پیش آید و تو نیز آگاهی، با زیبایی تعلّق خاطر و عشقِ نهانی داشتم، زیرا نایی داشت خوشآوا و صورتی چون ماهِ دو هفته هنگام برآمدن.
آن که نَباتِ عارِضش آبِ حیات میخورَد
در شکرش نگه کند هر که نَبات میخورَد
شاهدِ زیبایی که سبزهٔ رخسارش از چشمهٔ نوشِ لب، آبِ زندگی مینوشد و هر کس نبات (قند) میخواهد بخورد، به شکر لب او بنگرد تا بداند که از شکر شیرینتر و از نبات خوشتر است.
اتّفاقاً به خلافِ طبعْ از وی حرکتی بدیدم که نپسندیدم؛ دامن از او در کشیدم و مُهره برچیدم و گفتم:
هوش مصنوعی: به طور ناگهانی از او حرکتی دیدم که برخلاف انتظارم بود و خوشایندم نبود؛ بنابراین از او فاصله گرفتم و علامتی را از او برداشتم و گفتم:
برو هر چه میبایدت پیش گیر
سرِ ما نداری، سرِ خویش گیر
بخیز و به هرچه تو را بایسته و سزاوار است بپرداز. تو در اندیشهٔ ما نیستی، به فکر خود باش.
شپّره گر وصلِ آفتاب نخواهد
رونقِ بازارِ آفتاب نکاهد
خفّاش اگر به مصاحبتِ خورشید رغبت نداشته باشد، چشمهٔ خورشید را درخشندگی و فروغ کم نشود.
این بگفت و سفر کرد و پریشانی او در من اثر.
هوش مصنوعی: او این را گفت و سفر کرد و این نگرانی او در من تأثیر گذاشت.
فَقَدْتُ زَمانَ الْوَصْلِ وَ الْمَرْءُ جاهِلٌ
بِقَدْرِ لَذیذِ الْعَیْشِ قَبْلَ المَصٰائِبِ
ایّامِ وصل و دیدار از دستم برفت و آدمی به ارزشِ زندگیِ خوش، پیش از رویدادهای بد آگاه نیست.
باز آی و مرا بکش که پیشت مردن
خوشتر که پس از تو زندگانی کردن
هوش مصنوعی: به نزد من برگرد و مرا بکش، چون مردن در کنار تو برایم زیباتر از زندگی کردن پس از توست.
امّا به شُکر و مِنّتِ باری، پس از مدّتی باز آمد، آن حلقِ داوودی متغیّر شده و جمالِ یوسفی به زیان آمده و بر سیبِ زَنَخْدانش چون بِهْ گردی نشسته و رونقِ بازار حُسنش شکسته، متوقّع که در کنارش گیرم، کناره گرفتم و گفتم:
ولی خدای را سپاس که پس از روزگاری بازگشت؛ نای خوشآوایش که گویی حنجرهٔ حضرت داوود بود دگرگون گشته و سرمایهٔ زیباییِ یوسفآسای وی تباه شده و سیبِ ذقنش چون بِهْ گَرد (=استعاره برای موی رخسار) گرفته و بازارِ زیباییِ او کاسد آمده، چشمِ آن داشت که در آغوشش کشم، از وی گوشه گرفتم و گفتم:
آن روز که خطِّ شاهدت بود
صاحبنظر از نظر براندی
آن ایّام که خط سبز زیبا داشتی، نظربازان را از پیشِ چشم دور کردی،
امروز بیامدی به صلحش
کش فتحه و ضمّه بر نشاندی
اکنون به آشتی بازگشتی که بر جایِ آن سبزهٔ خط، پیچیدگی موی سبلتِ تو چون خمِ ضمّه و فتحه نمایان است.
تازه بهارا، وَرَقت زرد شد
دیگ منه، کآتشِ ما سرد شد
زای بهار خرّم، برگ و بَرَت زرد و پژمرده گشت، سودای خام مپز که آتشِ اشتیاق ما خاموش شد.
چند خرامیّ و تکبّر کنی؟
دولتِ پارینه تصوّر کنی
هوش مصنوعی: چند وقت میخواهی با تکبر و ناز راه بروی؟ آیا هنوز هم به روزهای گذشته و خوشیهای آن فکر میکنی؟
پیشِ کسی رو که طلبکارِ توست
ناز بر آن کن که خریدارِ توست
هوش مصنوعی: قبل از کسی که از تو طلب دارد، ناز و ادا نکن؛ چون او در واقع به تو نیاز دارد و به نوعی مشتری توست.
سبزه در باغ، گفتهاند: خوش است
داند آن کس که این سخن گوید
هوش مصنوعی: سبزه در باغ خوشبو و زیباست، و فقط کسی که این را درک کرده باشد، میتواند این جمله را بگوید.
یعنی از رویِ نیکوان خط سبز
دلِ عشّاق بیشتر جوید
هوش مصنوعی: از روی نیکوکاران، دل عاشقان به دنبال عشق و محبت است و بیشتر به سمت آن میرود.
بوستانِ تو گَنْدِنازاریست
بس که بر میکنیّ و میروید
باغِ چهرهٔ تو ترهزاری (گَنْدِنا=تره، مراد از ترهزار به استعاره موهای خشن و زود رشد) است که هرچه میچینی، باز سبز میشود.
گر صبر کُنی ور نَکَنی مویِ بناگوش
این دولتِ ایّامِ نکویی به سر آید
چه بر رستن موی بر نیمرخ شکیب آوری یا نیاوری (و آن را از روی بِستُری)، سلطنت حسنِ تو به پایان میرسد.
گر دست به جان داشتمی همچو تو بر ریش
نگذاشتمی تا به قیامت که بر آید
اگر من تسلّطی بر حیات خویشتن چنانکه تو بر ریشِ خود داری، میداشتم، رها نمیکردم که تا رستخیز از تن برون رود.
سؤال کردم و گفتم: جمالِ روی تو را
چه شد که مورچه بر گردِ ماه جوشیدهست؟
پرسیدم و گفتم: زیبایی چهرهٔ تو را چه رسید که مورچگانِ خط بر گردِ ماهِ عذارت جوشیده و انبوه گشتهاند؟
جواب داد: ندانم چه بود رویم را؟
مگر به ماتمِ حُسنم سیاه پوشیدهست
پاسخ داد: نمیدانم رویِ مرا چه رسید! گویا در سوکِ زیباییِ من جامهٔ سیاه در بر کرده است.