برگردان به زبان ساده
یاد دارم که شبی در کاروانی همه شب رفته بودم و سحر در کنارِ بیشهای خفته.
هوش مصنوعی: به خاطر دارم شبی را که در کاروانی بودم و تا صبح را در کنار یک درختزار خوابیده بودم.
شوریدهای که در آن سفر همراهِ ما بود نعرهای برآورد و راهِ بیابان گرفت و یک نفس آرام نیافت.
هوش مصنوعی: شوریدهای که در آن سفر با ما بود، فریادی کشید و به سمت بیابان حرکت کرد و هیچ وقت آرامش پیدا نکرد.
چون روز شد، گفتمش: آن چه حالت بود؟
هوش مصنوعی: زمانی که صبح شد، از او پرسیدم: حالت چطور بود؟
گفت: بلبلان را دیدم که به نالش در آمده بودند از درخت، و کبکان از کوه و غوکان در آب و بَهایم از بیشه؛
هوش مصنوعی: گفت: بلبلها را دیدم که از درخت به ناله افتادهاند و کبکها از کوه، و قورباغهها در آب و حیوانات من از جنگل صدا میزنند؛
اندیشه کردم که مروّت نباشد همه در تسبیح و من به غفلت خُفته.
به تفکّر دریافتم که ناجوانمردی است همهٔ آفریدگانْ خدای را به پاکی یاد کنند و من در اینحال بیخبر خفته باشم.
دوش مرغی به صبح مینالید
عقل و صبرم ببُرد و طاقت و هوش
دیشب به سحرگاه پرندهای شور و فغان میکرد. نغمهٔ وی خرَد و شکیب و تاب و آگاهی از من بِرُبود و خروش از من برآمد.
یکی از دوستان مخلِص را
مگر آواز من رسید به گوش
همانا یاری پاکدل خروش من را شنید؛
گفت باور نداشتم که تو را
بانگِ مرغی چنین کند مدهوش
گفت: به راستی نمیدانستم که فریاد مرغی تو را بدینگونه سرگشته سازد و از دست بِبَرَد.
گفتم: این شرطِ آدمیّت نیست
مرغْ تسبیحگوی و من خاموش
به پاسخ گفتم: در آیین مردمی روا نیست که پرندهای خدای را به پاکی صفت کند و من آنگاه دم فرو بسته مانم.