برگردان به زبان ساده
پیادهای سر و پا برهنه با کاروانِ حجاز از کوفه به در آمد و همراهِ ما شد و معلومی نداشت؛
مرد فقیری با پای برهنه و لباس های پاره به کاروان ما که از کوفه به سمت حجاز می رفت به ملحق شد و مال و اندوختهای نداشت
خرامان همیرفت و میگفت:
خرامان خرامان می رفت و این را می گفت :
«نه به اَسْتَر بَر، سوارم نه چو اشتر زیر بارم
نه خداوندِ رعیّت نه غلامِ شهریارم
نه بر قاطری سوارهستم و نه مانند شتر بر من بار گذاشتهاند ، و نه پادشاه هستم که خدمتکار و رعیت داشته باشم و نه خدمتکار و غلام پادشاهی هستم (نوکر خود و آقای خود هستم)
غمِ موجود و پریشانیِ مَعدوم ندارم
نفسی میزنم آسوده و عمری میگذارم»
نه ناسپاسی داشته هایم را می کنم و نه غصه نداشته هایم را می خورم ، لحظه هایم را با آسودگی میگذرانم و زندگی را به خود سخت نمی گیرم
اشتر سواری گفتش: ای درویش کجا میروی؟! برگرد که به سختی بمیری. نشنید و قدم در بیابان نهاد و برفت.
مردی که سوار شتر بود به او گفت : ای مرد فقیر ، به کجا می روی ؟ برگرد به خانهات که تو شرایط این سفر را نداری و ممکن است بمیری ولی مرد به حرف او گوش نداد و به راهش ادامه داد
چون به نَخْلهٔ محمود در رسیدیم، توانگر را اجل فرا رسید. درویش به بالینش فراز آمد و گفت: «ما به سختی بنمردیم و تو بر بُختی بمردی.»
چون به نخلستان محمود رسیدیم وقت مرگ مرد ثروتمند (همان شتر سوار) فرا رسید و فقیر به بالای سرش رفت و گفت : من با پای پیاده به اینجا رسیدم و نمردم ولی تو سوار شتر آمدی و مردی
شخصی همه شب بر سرِ بیمار گریست
چون روز بشد، بمرد و بیمار بزیست
فردی تمام شب را بر بالای بستر بیمار نشست و گریه کرد ولی چون صبح شد او از شدت اندوه مرد ولی بیمار زنده ماند
ای بسا اسبِ تیزرو که بماند
که خرِ لنگْ جان به منزل برد
چه بسا اسب های تندرو به مقصد نرسند و از بین بروند و خر های لنگ جان سالم به در برده و به مقصد برسند
بس که در خاک تندرستان را
دفن کردیم و زخمخورده نمرد
ای بس آدم های تندرست که سالم بودند در قبرستان ها خوابیدهاند و افراد مریض و زخمی زنده ماندند و نمردند (از کار دنیا نمی شود سر درآورد)