برگردان به زبان ساده
ای سروِ بلند قامتِ دوست
وه وه که شمایلت چه نیکوست
ای سروِ بلندقامتِ دوست و ای سروِ بلندِ قامتِ دوست میتوان خواند. خطاب به یار و قامتِ او تحسینی میگوید و با این تحسین آغاز میکند و با صوتی حاکی از شگفتی میگوید که چه شمایل و اندامِ نیکویی داری
در پای لطافت تو میراد
هر سروِ سهی که بر لب جوست
در ادامهی تعریف و تمجید از معشوق، میگوید الهی هر سروِ بلندی که در لبِ جویبار هست، در پایِ لطافتِ تو که یارِ بلندبالا و لطیفی، قربانی شود و بمیراد.
نازکبدنی که مینگنجد
در زیر قبا چو غنچه در پوست
تو آن نازک بدن و خوش بر و بالایی که همانطور که غنچه در پوستِ گل نمیگنجد و خواهد شکفت، تو نیز در زیرِ قبا نمیگُنجی
مهپاره به بام اگر برآید
که فرق کند، که ماه یا اوست؟
اگر آن ماهپاره (یار) به بامِ سرای خود بیاید، کسی نخواهد توانست به درستی تشخیص دهد که ماهِ آسمان است که از کنارِ بامِ قصرِ او روشن دیده میشود یا تابش و درخشش چهره یار است که میبینیم
آن خرمن گُل، نه گُل، که باغ است
نه باغ ارم، که باغ مینوست
یار را خرمنِ گل توصیف کرده. بعد به توصیف خود افزوده که گل به تنهایی نه! بلکه او باغ است. تازه باغِ ارم و باغِ زمینی نیست. بلکه باغِ بهشت است.
آن گوی مُعَنْبَرست در جَیب؟
یا بوی دهانِ عنبرینبوست؟
شاعر از عطرِ خوشِ یار تعریف میکند. میگوید مشخص نیست که این عطرِ خوش که از جانبِ یار میآید، عطرِ گویِ عنبرین است که یار در گریبانِ خود نهاده یا این بو، از دهانِ خوشبویِ خودِ یار بر میخیزد؟ در زمانهای قدیم، از عنبر و مواد خوشبو، به شکلِ گویهای کوچک، موادی تهیه میکردند که در لابهلای زلف میبستند یا در میانِ لباس و گریبانِ خود مینهفتند تا خوشبو شوند. مانند عطر و ادوکلن امروزی. و شاعر میگوید نمیدانم این عطرِ خوش، عطرِ نفسهای خوشبوی یار است یا عطرِ این گویِ خوشبویِ عنبرین
در حلقهٔ صولَجان زلفش
بیچاره دل اوفتاده چون گوست
صولجان، چوگان است بهعربی. حلقهی صولجان، قسمتِ پایینیِ چوبِ بازیِ چوگان است که مانندِ عصا خم است. زلفِ یار را مانندِ چوگانی توصیف کرده و خمِ انتهای زلفِ یار را مثلِ همان انحنایِ عصایی شکلِ انتهای چوگان (چوبی که با آن به توپ یا گوی ضربه میزدند) و میگوید دلِ من در حلقهی زلفِ یار مانندِ گویِ بازیِ چوگان افتاده و دستخوشِ او است.
میسوزد و همچنان هوادار
میمیرد و همچنان دعاگوست
و این دل در این تاب و پیچِ زلف و ضربههای چوگانِ زلفِ یار میسوزد اما همچنان هوادار است. و میمیرد اما همچنان دعاگوی او است.
خونِ دلِ عاشقانِ مشتاق
در گردن دیدهٔ بلاجوست
در بیتهای پیشین به گرفتاریهایی که دل دچارِ آن است و به سوختن و مرگ دچار شده اشاره میکند و در این بیت میگوید، خونِ دل، بر گردنِ دیده است. یعنی اگر دیده (چشم) به دنبالِ بلا نبود و یار را نمیدید، دل نیز عاشقِ او نمیشد و این بلا به سرِ او نمیآید. پس خونِ دل بر گردنِ چشم است.
من بندهٔ لعبتان سیمین
کآخر دل آدمی نه از روست
روی (فلز) و سیم (نقره که آن نیز فلز است) تناسب دارد. شاعر میگوید دلِ آدمی از فلزِ روی نیست. رو به معنای چهره نیز معنا میدهد. سیمین به معنای نقرهئی است که اشاره به رنگِ سفید و زیباییِ اندامِ یار دارد. و شاعر میگوید که من بندهی لعبتان و زیبارویانِ سفید اندام و نقره گون ام. زیرا که دلِ آدمی از فلز و روی نیست که عاشق نشود. امروز نیز میگوییم دل از آهن نیست که احساس نداشته باشد! لعبتانِ سیمین را دیده ام و دلم آن ها را خواسته است. سیم در معنایِ سکّه و پول نیز هست و لعبتانِ سیمین میتواند معنایِ زیبارویانی هم بدهد که با سیم (سکّه و پول) میتوان آنها را به دست آورد.
بسیار ملامتم بکردند
کاَندر پی او مرُو که بدخوست
بسیاری از مردم، بسیار من را سرزنش و نکوهش کردند که به دنبال او نباشم، زیرا او آدمِ بداخلاق و بدخویی است.
ای سختدلان سستپیمان!
این شرط وفا بوَد که بیدوست
اما من به آن ها میگویم: ای آدمهای سخت دل و سست پیمان! آیا این شرطِ وفا است که من بدونِ دوست، ...
بنشینم و صبر پیش گیرم؟
دنبالهٔ کار خویش گیرم؟
... که من بدونِ دوست، بنشینم و صبر پیش گیرم و دنبالِ کارِ خودم باشم؟ (البته که این شرطِ وفا نیست)
در عهد تو ای نگار دلبند!
بس عهد که بشکنند و سوگند
در زمان تو، ای نگارِ دلبند، ای معشوق زیبا، چه سوگندها و عهدهایی که شکسته شده است. در عهدِ تو، هم معنای دور و زمانِ تو دارد و هم معنای پیمان و تعهد. در این معنای دوم، یعنی به خاطر عهدی که با تو بستند، عهدهای دیگر و پیوندهای دیگر را میشکنند. مانند این مضمون: «تا عهدِ تو دربستم، عهدِ همه بشکستم / بعد از تو روا باشد، نقض همه پیمانها»
دیگر نرود به هیچ مطلوب
خاطر که گرفت با تو پیوند
آن خاطر که با تو پیوند گرفت و اُنس گرفت، دیگر، به دنبالِ هیچ خواسته و مطلوبی نخواهد رفت.
از پیشِ تو راهِ رفتنم نیست
همچون مگس از برابر قند
همانطور که مگس نمیتواند از مقابلِ قند برود، من هم از پیشِ تو و از مقابلِ تو نمیتوانم بروم. راهی برای رفتن ندارم.
عشق آمد و رسم عقل برداشت
شوق آمد و بیخِ صبر برکند
عشق که آمد، دیگر راه و رسمِ عقل را برداشت (منسوخ کرد) و شوق که آمد، دیگر، صبر را از ریشه برکند. (صبر به معنایِ گیاهی تلخ با ریشه و بیخ تناسبی هم دارد)
در هیچ زمانهای نزادهست
مادر به جمال، چون تو فرزند
هیچ مادری در هیچ دورهای فرزندی به زیبایی تو به دنیا نیاورده است.
باد است نصیحتِ رفیقان
واندوهِ فراق، کوهِ الوند
نصیحت دوستان همچون بادی است که میوزد و غم دوری شبیه کوهی به نام الوند سنگین و مشکل است. (بادی که به کوه میوزد، تاثیری بر کوه ندارد)
من نیستم ار کسی دگر هست
از دوست به یاد دوست خرسند
اگر کسی دیگری غیر از من وجود داشته باشد که از دوست، تنها به یادِ دوست خرسند و راضی باشد، من اینچنین نیستم. (من به یادِ دوست راضی نیستم. من خودِ دوست را میخواهم.)
این جور که میبریم، تا کی؟
وین صبر که میکنیم، تا چند؟
این وضعیت را تا کی ادامه میدهیم و تا کی باید صبر کنیم و جور و جفا را تا چه زمانی تحمل کنیم؟
چون مرغ به طَمْعِ دانه در دام
چون گرگ به بوی دنبه در بند
من مانندِ پرندهای که به طمعِ دانه، در دام میافتد و مانندِ گرگی که به بویِ دنبه در بند میافتد، ... (ادامه در بیتِ بعدی)
افتادم و مصلحت چنین بود
بیبند، نگیرد آدمی پند
در دام و در بند افتادم. و انگاری مصلحت چنین بود. (خوب شد!) چون که آدمی تا در دام و در بند نیفتد، پند نمیگیرد.
مستوجب این و بیش از اینم
باشد که چو مردم خردمند
حقّ من بود! باید بیشتر از این هم بلا به سرِ من میآمد. امیدوارم که باعث شود که مانندِ مردمِ خردمند، ... (بقیه در بیتِ بعد)
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
مانندِ آدمهای عاقل بنشینم و صبوری پیشه کنم و به کارهای خودم بپردازم.
امروز جفا نمیکند کَس
در شهر مگر تو میکنی بس؟
امروز در این شهر هیچکس جز تو ظلم و ستم نمیکند.
در دام تو عاشقان گرفتار
در بند تو دوستان مُحَبَّس
عاشقان در دام تو افتادهاند، و دوستان در بند تو گرفتار شدهاند.
یا مُحْرِقَتي بِنارِ خَدٍّ
مِنْ جَمْرَتِهَا السِّراجَ تَقْبَس
هوش مصنوعی: ای شمعی که با شعلهی صورتت، نور سوزان را به خود جذب میکنی.
صبحی که مشام جان عشاق
خوشبوی کند إِذا تَنَفَّس
صبحی که عطر خوش روحافزایی را زمانی که عشاق نفس میکشد به جانش هدیه میدهد.
أَسْتَقْبِلُهُ وَ إِنْ تَوَلّیٰ
أَسْتَأنِسُهُ وَ إِنْ تَعَبَّس
هوش مصنوعی: من با روی گشاده به او روی میآورم و اگر او رو برگرداند، باز هم به یادش راحتی میجویم و اگر هم عبوس باشد.
اندام تو خود حریر چین است
دیگر چه کنی قبای اطلس؟
جسم تو مانند حریر چینی است، پس چرا به خود لباس زیبا و مجلل بپوشانی؟
من در همه قولها فصیحم
در وصف شمایل تو أَخْرَس
در تمام سخن گفتن هایم فصیح و شیوا هستم (اشاره به لقب سعدی؛ فصیح المتکلمین) اما در توصیف زیبایی های تو عاجزم. اخرس به معنی گنگ و لال
جان در قدَمت کنم ولیکن
ترسم ننهی تو پای بر خس
می خواهم جانم را به پای تو نثار کنم، اما میترسم که تو پای بر خس و خاشاک نگذاری.
ای صاحب حُسن! در وفا کوش
کاین حُسن، وفا نکرد با کس
ای کسی که زیبایی، در وفاداری تلاش کن؛ زیرا این زیبایی هرگز با کسی وفا نکرده است.
آخر به زکاتِ تندرستی
فریادِ دلِ شکستگان رس
برای زکات سلامتی و تندرستی خود، به کسانی که دلشان شکسته و در درد و غم هستند، کمک کن.
مِنبعد مکن چنان کز این پیش
ورنه به خدا که من از این پس
از این به بعد همچون گذشته چنین کاری نکن، وگرنه به خدا که من دیگر از این پس...
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
بنشینم و صبر می کنم و به دنبال کار خود می روم.
گفتار خوش و لبان باریک
ما أَطْیبَ فاکِ، جَلَّ باریک
با سخنان شیرین و لبان نازک،
چه دلنشین است روی شکوهمند و نازک تو!
از روی تو ماه آسمان را
شرم آمد و شد هلالِ باریک
به خاطر زیبایی و جذابیت تو، ماه آسمان احساس شرم کرد و شکلش به هلالی باریک تبدیل شد.
یا قاتِلَتي بِسَیْفِ لَحْظٍ
واللّهِ قَتَلْتِنی بِهاتِیک
هوش مصنوعی: ای آن کسی که با نگاهت مرا کشتی، به جان خودم قسم، تو با آن چشمهایم را از پای درآوردی.
از بهر خدا، که مالکان، جور
چندین نکنند بر مَمالیک
محض رضای خدا مالکین بر رعیت و مردمان این چنان ستم نکنند.
شاید که به پادشه بگویند
«تُرک تو بریخت خون تاجیک»
شاید به پادشاه بگویند که ترک به خاطر تو خون تاجیکها را ریخت.
دانی که چه شب گذشت بر من؟
لایأتِ بمثلها أَعادیک
میدانی چه شب دشواری را پشت سر گذاشتم؟ چنین شبهایی را دیگر به سراغم نیاور.
با این همه گر حیات باشد
هم روز شود شبانِ تاریک
هوش مصنوعی: با وجود تمام این اتفاقات، اگر زندگی همچنان ادامه داشته باشد، روز به شب تاریک تبدیل میشود.
فیالجمله نمانْد صبر و آرام
کم تَزْجُرُنی و کم أُداریک
به طور کلی، دیگر صبر و آرامش در من باقی نمانده است؛ چقدر مرا زجر میدهی و چقدر من مدارا میکنم
دردا که به خیره، عمر بگذشت
ای دل! تو مرا نمیگذاری ک
هوش مصنوعی: ای دل، افسوس که عمرم به بیهوده گذشت و تو هنوز اجازه نمیدهی که از این درد رهایی یابم.
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
هوش مصنوعی: من برای رسیدن به هدفم نشسته و صبر میکنم و ادامه کار خود را دنبال میکنم.
چشمی که نظر نگه ندارد
بس فتنه که با سِرِ دل آرد
هوش مصنوعی: چشمی که نظرش را کنترل نکند، چه شور و شوقهایی که به قلب عاشق نمیآورد.
آهوی کمند زلف خوبان
خود را به هلاک میسپارد
هوش مصنوعی: آهوهایی که در دام زلف محبوبان گرفتار میشوند، به سرنوشت شومی دچار میگردند.
فریاد ز دست نقش، فریاد
وآن دست که نقش مینگارد
هوش مصنوعی: از دستانی که بر کاغذ نقش میزنند، ناله و فریاد کن.
هر جا که مُوَلَّهی چو فرهاد
شیرینصفتی بَرو گمارد
هوش مصنوعی: هر کجا که شخصیتی مانند فرهاد، با ویژگیهای شیرین و دلنشین، مسئولیتی را بر عهده بگیرد، میتوان انتظار داشت که آن مکان بهشت-like شود.
کس بار مشاهدت نچیند
تا تخمِ مجاهدت نکارد
هوش مصنوعی: هیچکس نمیتواند بهراحتی نتیجه تلاش و دیدارهای معنوی را به دست آورد، مگر اینکه پیش از آن سختیهای مجاهدت و تلاش را پشت سر گذاشته باشد.
نالیدن عاشقان دلسوز
ناپخته مَجاز میشمارد
هوش مصنوعی: عاشقان دلسوز که هنوز به کمال نرسیدهاند، ابراز احساساتشان را به نوعی به حساب نمیآورند و به آن کمارزش میدانند.
عیبش مکنید هوشمندان!
گر سوخته خرمنی، بزارد
هوش مصنوعی: به افراد باهوش ایراد نگیرید، چون ممکن است در نتیجه تلاشهایشان، چیزی از دست رفته باشد.
خاری چه بود به پای مشتاق؟
تیغیش بِران که سر نخارد
هوش مصنوعی: در زندگی عاشق، مشکلات و دردها مانند خارهایی هستند که در پای او میروند. اما عشق او مانند تیغی است بران که نمیگذارد سرش به درد بیافتد. عشقی که دارد، آنقدر قوی و عمیق است که میتواند بر سختیها غلبه کند و او را از رنج و آلام دور نگه دارد.
حاجت به درِ کسیست ما را
کاو حاجت کس نمیگزارد
هوش مصنوعی: ما به کسی نیاز داریم که برای دیگران اهمیت قائل نیست و به حاجتهای آنها توجه نمیکند.
گویند «برو ز پیش جورش»
من میروم، او نمیگذارد
هوش مصنوعی: میگویند از پیش او برو، اما من از او دور نمیشوم؛ او نمیگذارد که بروم.
من خود نه به اختیار خویشم
گر دست ز دامنم بدارد
هوش مصنوعی: من خود انتخاب کنندهام نیستم؛ اگر کسی دستش را از دامن من بردارد، نمیتوانم از خودم دفاع کنم.
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
هوش مصنوعی: من آرام مینشینم و صبر میکنم تا به کارهای خود بپردازم.
بعد از طلبِ تو در سرم نیست
غیر از تو به خاطر اندرم نیست
هوش مصنوعی: پس از جستجوی تو، دیگر در سرم چیزی جز تو نیست و به خاطر اندوهی که دارم، هیچ چیز دیگری برایم اهمیت ندارد.
ره میندهی که پیشت آیم
وز پیش تو ره که بگذرم نیست
هوش مصنوعی: تو راهی را به من نشان میدهی تا به سمت تو بیایم، اما وقتی از کنارت میگذرم، هیچ راهی برای ادامه وجود ندارد.
من مرغِ زبونِ دامِ اُنسم
هر چند که میکشی پَرم نیست
هوش مصنوعی: من مرغ زبانی هستم که در دام تو گرفتارم، هرچند که مرا بکشی، پرواز نخواهم کرد.
گر چون تو پری در آدمیزاد
گویند که «هست»، باورم نیست
هوش مصنوعی: اگر بگویند در میان انسانها مثل تو پری وجود دارد، به این حرف باور ندارم.
مهر از همه خلق برگرفتم
جز یاد تو در تصورم نیست
هوش مصنوعی: من محبت و دوستی را از تمام آدمها برداشتم، اما هیچ چیزی جز یاد تو در ذهنم وجود ندارد.
گویند «بکوش تا بیابی»
میکوشم و بخت یاورم نیست
هوش مصنوعی: میگویند تلاش کن تا به آنچه میخواهی برسی، من هم تلاش میکنم اما خوشبختی در کنارم نیست.
قِسمی که مرا نیافریدند
گر جهد کنم، میسرم نیست
هوش مصنوعی: من به دلیلی خاص خلق نشدهام و هر قدر هم تلاش کنم، نمیتوانم به آن چیزی که نیستم تبدیل شوم.
ای کاش مرا نظر نبودی
چون حَظِّ نظر برابرم نیست
هوش مصنوعی: کاش مرا نگاهی نمیکردی، چون دیدن تو برای من به اندازه موقعیتی که برای خودت داری، نیست.
فکرم به همه جهان بگردید
وز گوشهٔ صبر، بهترم نیست
هوش مصنوعی: فکرم به همه جا سرک کشید و از گوشهی صبر بهتر و مناسبتر چیزی نیافتم.
با بخت، جدل نمیتوان کرد
اکنون که طریق دیگرم نیست
هوش مصنوعی: برای تغییر سرنوشت چارهای نیست، چون اکنون راه دیگری در پیش ندارم.
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
هوش مصنوعی: مینشینم و صبر میکنم تا کارهایم را دنبال کنم.
ای دل! نَه هزار عهد کردی؟
کاندر طلب هوا نگردی؟
هوش مصنوعی: ای دل، آیا تو بارها و بارها عهد و پیمان نبستی؟ چرا در جستجوی خواستههایت سرگردانی؟
کس را چه گنه؟ تو خویشتن را
بر تیغ زدی و زخم خوردی
هوش مصنوعی: هیچ کس را سرزنش نکن. تو خودت را گرفتار مشکل کردی و آسیب دیدی.
دیدی که چگونه حاصل آمد
از دعوی عشق، رویزردی؟
هوش مصنوعی: آیا متوجه شدی که نتیجه عشق، چه حالتی از دلشکستگی و نارضایتی به بار آورد؟
یا دل بنهی به جور و بیداد
یا قصهٔ عشق درنوردی
هوش مصنوعی: ای دل! یا باید تحمل کنی و با ظلم و بیعدالتی کنار بیایی، یا اینکه در داستان عشق، به عمق و زیبایی آن سفر کنی.
ای سیمتنِ سیاهگیسو!
کز فکر، سرم سپید کردی
ای که موی سیاه و بدنی سیمین و سپید داری، من به خاطر فکر کردن به تو، موهایم سفید شده است.
بسیار سیه، سپید کردهست
دورانِ سپهرِ لاجوردی
هوش مصنوعی: زمانهای که در آن زندگی میکنیم، در حالی که بسیار تیره و تار به نظر میرسد، با زیباییها و نورهایی نیز همراه است که به ما امید میبخشند.
صلح است میان کفر و اسلام
با ما تو هنوز در نبردی
هوش مصنوعی: بین کفر و اسلام با ما صلح برقرار است، اما تو همچنان در حالت جنگ و نبرد قرار داری.
سر بیش گران مکن، که کردیم
اقرار به بندگی و خُردی
هوش مصنوعی: سرت را بالا نبر و خود را بزرگ نکن، زیرا ما به بندگی و کوچکی خود اعتراف کردیم.
با درد توام خوشست ازیراک
هم دردی و هم دوای دردی
هوش مصنوعی: من از درد تو خوشحال هستم، زیرا تو هم دردی من هستی و هم درمان آن درد.
گفتی که «صبور باش»، هیهات
دل موضع صبر بود و بردی
هوش مصنوعی: گفتی که شکیبا باش، اما دلم طاقت شکیبایی ندارد و تحمل این وضعیت را نمیکنم.
هم چاره تحمل است و تسلیم
ورنه به کدام جهد و مَردی
هوش مصنوعی: تحمل و تسلیم کردن خود چارهای است، وگرنه تلاش و مردانگی در چه راهی به کار میآید؟
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم؟
هوش مصنوعی: آیا باید بنشینم و صبر کنم یا به کارهای خود ادامه دهم؟
بگذشت و نگه نکرد با من
در پایکشان، ز کبرِ دامن
هوش مصنوعی: او از کنار من عبور کرد و به من نگاه نکرد، با خودخواهی و تکبر دامنش را کنار کشید.
دو نرگسِ مستِ نیمخوابش
در پیش و به حسرت از قفا من
هوش مصنوعی: دو گل نرگس خوابآلود او در برابر من هستند و از پشت سر به حسرت به آنها نگاه میکنم.
ای قبلهٔ دوستان مشتاق!
گر با همه آن کنی که با من
هوش مصنوعی: ای معبود دوستان شیدا، اگر همانطور که با من رفتار میکنی، با همهی آنان نیز رفتار کنی، چه خواهد شد؟
بسیار کسان که جانِ شیرین
در پای تو ریزد، اولاً من
هوش مصنوعی: بسیاری هستند که جان گرانبهای خود را در راه تو فدای میکنند، ولی من اولین کسی هستم که این کار را انجام میدهم.
گفتم که شکایتی بخوانم
از دست تو پیش پادشا من
هوش مصنوعی: گفتم از درد و رنجی که از تو دارم، نزد پادشاه گلهگزاری کنم.
کاین سختدلی و سستمهری
جرم از طرف تو بود یا من؟
هوش مصنوعی: آیا این بیمحبتی و سختدلی تو از ناحیه من است یا از خود تو؟
دیدم که نه شرط مهربانیست
گر بانگ برآرم از جفا من
هوش مصنوعی: وقتی متوجه شدم که проявای محبت از طرف دیگران وجود ندارد، دیگر نمیتوانم از بیعدالتیهایشان شکایت کنم.
گر سر برود، فدای پایت
دست از تو نمیکنم رها من
هوش مصنوعی: اگرچه سرم برود، باز هم پای تو را فدای آن میکنم و هرگز از تو دست برنمیدارم.
جز وصل توام حرام بادا
حاجت که بخواهم از خدا من
هوش مصنوعی: جز تو، هیچ چیزی نیست که برای من اهمیت داشته باشد و نمیخواهم هیچ خواستهای از خداوند جز وصالت را داشته باشم.
گویندم «ازو نظر بپرهیز»
پرهیز ندانم از قضا من
هوش مصنوعی: میگویند از او نگاه کن و دوری کن، اما من نمیتوانم از سرنوشت خود دور شوم.
هرگز نشنیدهای که یاری
بییار صبور بوَد تا من
هوش مصنوعی: هرگز نشنیدهای که کسی بدون یارش، صبوری کند تا من.
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
هوش مصنوعی: به نشستن و صبر کردن میپردازم و به دنبال ادامهٔ کار خود میروم.
ای روی تو آفتابِ عالم!
انگشتنمای آلِ آدم!
هوش مصنوعی: ای چهرهات مانند آفتاب، درخشندگی و روشنی تو باعث شناخته شدن و نمایان شدن تمام نسلهای آدم است.
احیای روان مردگان را
بویت نفسِ مسیحِ مریم
هوش مصنوعی: عطر نفس مریم، روح مردگان را زنده میکند.
بر جان عزیزت آفرین باد
بر جسمِ شریفت اسم اعظم
هوش مصنوعی: برای وجود گرانبهایت، ستایش و تحسین فراوان باد؛ بر جسم نیکو و شریف تو، نام برتر و بزرگ بهخصوصی نیکو باد.
محبوب منی چو دیدهٔ راست
ای سرو روان به ابروی خم!
هوش مصنوعی: عزیز من، تو مانند چشمی راست و مستقیم هستی، ای قامت زیبا با ابروهایی خم.
دستان، که تو داری ای پریروی!
بس دل ببری به کَفّ و مِعْصَم
هوش مصنوعی: دستهای تو، ای چهره زیبا، چنان جذاب و فریبنده است که قلبها را در دستان خود اسیر میکند.
تنها نه منم اسیر عشقت
خلقی مُتَعَشِّقند و من هم
هوش مصنوعی: تنها من نیستم که در عشق تو گرفتار شدهام، بلکه دیگران هم عاشق تو هستند و من هم جزو آنها هستم.
شیرینِ جهان تویی به تحقیق
بگذار حدیث ما تَقَدَّم
هوش مصنوعی: تو در حقیقت شیرینترین چیزی در جهان هستی، پس بگذار داستان ما به گذشته برگردد.
خوبیت مُسَلَّمست و ما را
صبر از تو نمیشود مُسَلَّم
هوش مصنوعی: تو زیباییات کاملاً روشن و شناخته شده است، اما ما نمیتوانیم در برابر رنج انتظار تو صبر کنیم.
تو عهد وفایِ خود شکستی
وز جانب ما، هنوز محکم
هوش مصنوعی: تو به وعدهات وفا نکردی، اما ما هنوز به عهد خود پایبند هستیم.
مگذار که خستگان بمیرند
دور از تو به انتظار مرهم
هوش مصنوعی: نگذار کسانی که خسته و رنجورند، دور از تو و در حسرت درمان بمیرند.
بیما تو به سر بری همه عمر
من بیتو گمان مبر که یکدم
هوش مصنوعی: بدون من، تو همه عمرت را به سر میکنی، اما نگو که حتی یک لحظه هم میتوانم بدون تو زندگی کنم.
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
هوش مصنوعی: من مینشینم و صبر میکنم و به دنبال کار خود میروم.
گل را مبرید پیش من نام
با حُسن وجود آن گلاندام
هوش مصنوعی: گل را در حضور من نچینید، زیرا زیبایی آن به خاطر وجود شگفتانگیز آن است.
انگشتنمای خلق بودیم
مانند هلال از آن مهِ تام
هوش مصنوعی: ما مانند هلالی هستیم که از آن ماه کامل نمایان شدهایم و در نظر مردم، مورد توجه و اشاره قرار گرفتهایم.
بر ما همه عیبها بگفتند
«یا قومُ إلی مَتیٰ و حَتّام؟»
هوش مصنوعی: همه عیبها و نقصهای ما را به زبان آوردند؛ ای گروه، تا کی و تا چه زمانی ادامه خواهد داشت؟
ما خود زدهایم جام بر سنگ
دیگر مزنید سنگ بر جام
هوش مصنوعی: ما خود به خودمان ضربه زدهایم، پس دیگر به چیز دیگری آسیب نزنید.
آخر نگهی به سوی ما کن
ای دولت خاص و حسرت عام!
هوش مصنوعی: آخر لطفی به ما کن، ای کسی که خاص هستی و همه به تو حسرت میخورند.
بس در طلب تو دیگ سودا
پختیم و هنوز کار ما خام
هوش مصنوعی: ما به خاطر محبت تو مدت زیادی در دل خود آشفتگی و غم داشتهایم، اما هنوز نتوانستهایم به آرامش و هدف نهایی برسیم.
درمانِ اسیرِ عشق، صبرست
تا خود به کجا رسد سرانجام
هوش مصنوعی: برای کسی که در دام عشق گرفتار شده، داروی درد او صبر است تا ببیند در نهایت به کجا میرسد.
من در قدم تو خاک بادم
باشد که تو بر سرم نهی گام
هوش مصنوعی: من آمادهام که زیر پای تو باشم و فداکاری کنم، زیرا هر گامی که تو برداری برای من ارزشمند و افتخارآمیز است.
دور از تو شکیب چند باشد؟
ممکن نشود بر آتش آرام
هوش مصنوعی: دوری از تو چقدر میتوان صبر کرد؟ آرامش در دل آتش ممکن نمیشود.
در دام غمت چو مرغِ وحشی
میپیچم و سخت میشود دام
هوش مصنوعی: زمانی که در درد و غم تو گرفتار میشوم، همچون پرندهای وحشی احساس تنگی و سختی میکنم.
من بیتو نه راضیم ولیکن
چون کام نمیدهی به ناکام
هوش مصنوعی: من بدون تو راضی نیستم، اما چون تو به من چیزهایی که میخواهم نمیدهی، مجبورم با ناامیدی کنار بیایم.
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
هوش مصنوعی: مینشینم و صبر میکنم تا کارهایم را انجام دهم و به اهدافم برسم.
ای زلف تو هر خمی کمندی!
چشمت به کرشمه، چشمبندی!
هوش مصنوعی: تو با زلفهای تابدار خود، مانند کمند، دلها را میگیری و چشمانت با ناز و کرشمهاش، جانها را افسون میکند.
مَخرام بدین صفت، مبادا
کز چشم بدت رسد گزندی
هوش مصنوعی: مراقب باش که به خاطر ویژگیهایت، آسیبی از بدیها و حسد دیگران به تو نرسد.
ای آینه! ایمنی که ناگاه
در تو رسد آه دردمندی؟
هوش مصنوعی: ای آینهی امن، وقتی که ناگهان درد و رنج من به تو نزدیک میشود، چه حالی خواهی داشت؟
یا چهره بپوش یا بسوزان
بر روی چو آتشت، سپندی
هوش مصنوعی: یا چهرهات را بپوشان یا اینکه بر صورت خودت آتش بزن، چون مانند آتش، تو هم شبیه چوب نیانداز.
دیوانهٔ عشقت ای پریروی!
عاقل نشود به هیچ پندی
هوش مصنوعی: کسیکه به عشق تو دیوانه شده است، ای زیباروی، هرگز با هیچ نصیحتی به عقل نخواهد رسید.
تلخست دهان عیشم از صبر
ای تَنگِ شکر! بیار قندی
هوش مصنوعی: دهانم از صبر بسیار تلخ شده است، ای کسی که شکر در اختیارت است، قند بیاور تا مزه آن شیرین شود.
ای سرو! به قامتش چه مانی؟
زیباست ولی نه هر بلندی
هوش مصنوعی: به قد و قامت او چه شباهتی میتوانی بدهی؟ او زیباست، اما زیبایی صرفاً به قد بلند بودن نیست.
گِریم به امید و دشمنانم
بر گریه زنند ریشخندی
هوش مصنوعی: من با امید گریه میکنم و دشمنانم بر این گریهام میخندند و تمسخر میکنند.
کاجی ز درم درآمدی دوست
تا دیدهٔ دشمنان بِکندی
هوش مصنوعی: دوستی از در خانهام بیرون آمد تا چشمان دشمنان را به خود مشغول کند.
یا رب! چه شدی اگر به رحمت
باری سوی ما نظر فکندی؟
هوش مصنوعی: ای پروردگارا، اگر به لطف و رحمتت نگاه میکردی، چه تغییراتی در حال و روز ما به وجود میآمد؟
یک چند به خیره، عمر بگذشت
مِن بعد بر آن سرم که چندی
هوش مصنوعی: مدتی از عمرم به بیحوصلگی گذشت و اکنون به آن فکر میکنم که میخواهم مدتی را با توجه و هدفمندی سپری کنم.
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
هوش مصنوعی: مینشینم و صبوری میکنم تا به کار خود ادامه دهم.
آیا که به لب رسید جانم؟
آوخ که ز دست شد عنانم
هوش مصنوعی: به لبخندی نزدیک شدم و جانم به پایان رسید، ای کاش میتوانستم کنترل خود را حفظ کنم.
کس دید چو من ضعیف هرگز؟
کز هستی خویش در گمانم
هوش مصنوعی: آیا کسی مانند من وجود دارد که چنین ضعیف باشد و همیشه در مورد وجود خود در تردید باشد؟
پروانهام اوفتان و خیزان
یک باره بسوز و وارهانم
هوش مصنوعی: من مثل پروانهای هستم که در حال افت و خیز است؛ یکلحظه بسوز و مرا از این وضعیت رها کن.
گر لطف کنی به جای اینم
ور جور کنی سزای آنم
هوش مصنوعی: اگر به من لطف کنی که به جای این وضعیت، شرایط بهتری فراهم کنی، یا اگر با سختی و جفا با من رفتار کنی، سزاوار آن خواهم بود.
جز نقش تو نیست در ضمیرم
جز نام تو نیست بر زبانم
هوش مصنوعی: جز تصویر تو در دل من نیست و جز نام تو بر زبان من جاری نیست.
گر تلخ کنی به دوریم عیش
یادت چو شِکر کند دهانم
هوش مصنوعی: اگر زندگیام را تلخ کنی، خاطرهات مانند شکر بر زبانم شیرین خواهد بود.
اسرار تو پیش کس نگویم
اوصاف تو پیش کس نخوانم
هوش مصنوعی: رازهای تو را برای کسی فاش نمیکنم و ویژگیهایت را برای کسی نمیگویم.
با درد تو یاوری ندارم
وز دست تو مَخْلَصی ندانم
هوش مصنوعی: من از درد تو کسی را ندارم که به من کمک کند و نمیدانم چگونه از دست تو رها شوم.
عاقل بِجهد ز پیشِ شمشیر
من کشتهٔ سر بر آستانم
هوش مصنوعی: انسان خردمند باید تلاش کند تا از تیررس شمشیر من دور باشد، زیرا من کسی هستم که در برابر دیگران تسلیم نشدهام و استقامت میکنم.
چون در تو نمیتوان رسیدن
به زآن نبوَد که تا توانم
هوش مصنوعی: به این معناست که چون نمیتوانم به آنچه دوست دارم برسم، از آن رو این امکان وجود ندارد که بتوانم به هدف بپردازم.
بنشینم و صبر پیش گیرم؟
دنبالهٔ کار خویش گیرم؟
هوش مصنوعی: نشستهام و صبوری میکنم تا آینده و کارهایم را دنبال کنم.
آن برگ گلست یا بناگوش؟
یا سبزه به گِرد چشمهٔ نوش؟
هوش مصنوعی: این جمله به توصیف زیبایی طبیعی میپردازد و سوال میکند که آیا چیزی که دیده میشود، برگ گلی است یا بخشی از زیبایی صورت (بناگوش)؟ یا اینکه شاید سبزهای دور چشمهای است که آب شیرینی دارد؟ این تبادل به زیباییهای مختلف و اینکه چقدر آنها میتوانند شبیه به هم باشند، اشاره دارد.
دست چو منی قیامه باشد
با قامت چون تویی در آغوش
هوش مصنوعی: اگر دستی به مانند من باشد، قیامتی خواهد بود در آغوش کسی با قد و قامت چون تو.
من ماه ندیدهام کُلَهدار
من سرو ندیدهام قباپوش
هوش مصنوعی: من هرگز ماهی را ندیدهام که تاج بر سر داشته باشد و هیچ وقت درخت سرو را که لباس رسمی بر تن دارد، ندیدهام.
وز رفتن و آمدن چه گویم؟
میآرد وَجد و میبرد هوش
هوش مصنوعی: سر رفتن و آمدن چه بگویم؟ این ماجرا همسرشت را به وجد میآورد و هم عقل را از انسان میرباید.
روزی دهنی به خنده بگشاد
پسته، دهن تو گفت «خاموش»
هوش مصنوعی: روزی پستهای با خنده دهنش را باز کرد و گفت: "سکوت کن."
خاطر پی زهد و توبه میرفت
عشق آمد و گفت «زَرق مفروش»
هوش مصنوعی: دل به یاد زهد و توبه مشغول بود، اما عشق وارد شد و گفت که به این ظواهر ارزش نده.
مُسْتَغْرِق یادت آن چنانم
کم هستی خویش شد فراموش
هوش مصنوعی: یادت آنچنان در من جای گرفته که دیگر به خودم چندان توجهی نمیکنم و وجود خودم را فراموش کردهام.
یاران به نصیحتم چه گویند؟
«بنشین و صبور باش و مخروش»
هوش مصنوعی: دوستانم چه نصیحتهایی به من میکنند؟ به آرامی بنشین و صبر کن و از کوره در نرو.
ای خام! من این چنین بر آتش
عیبم مکن ار برآورم جوش
هوش مصنوعی: ای بیتجربه، به من ایراد نگیر که چرا بر آتش هستم و به جوش میآیم.
تا جهد بود به جان بکوشم
وآن گه به ضرورت از بنِ گوش
هوش مصنوعی: من تا زمانی که بتوانم تلاش میکنم و جانم را به کار میبرم، و بعد از آن به خاطر اجبار و ضرورت از آخر گوش فرامیدهم.
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
هوش مصنوعی: مینشینم و با صبر و حوصله به کارهایم رسیدگی میکنم.
طاقت برسید و هم بگفتم
عشقت که ز خلق مینهفتم
هوش مصنوعی: تحمل من به پایان رسید و به عشق تو اعتراف کردم، در حالی که از مردم پنهانش کرده بودم.
طاقم ز فراق و صبر و آرام
زآن روز که با غم تو جفتم
هوش مصنوعی: از روزی که از تو جدا شدم، طاقتم تمام شده و صبر و آرامش ندارم. غم تو همراه من است و این وضعیت مرا بیقرار کرده است.
آهنگ درازِ شب ز من پرس
کز فُرقت تو دمی نخفتم
هوش مصنوعی: در شب طولانی، به من بگو که آیا از تنهایی تو یک لحظه هم نتوانستم بخوابم.
بر هر مژه قطرهای چو الماس
دارم که به گریه سنگ سُفتم
هوش مصنوعی: من بر هر مژهام، قطرهای چون الماس دارم که از درد و اندوه میریزم.
گر کشته شوم عجب مدارید
من خود ز حیات در شگفتم
هوش مصنوعی: اگر من کشته شوم، تعجب نکنید، چرا که خودم از زندگیام شگفتزدهام.
تقدیر درین میانم انداخت
چندان که کناره میگرفتم
هوش مصنوعی: تقدیر و سرنوشت به اندازهای بر من تأثیر گذاشت که از کنار زندگی و رویدادم دور میشدیم.
دی بر سر کوی دوست لَختی
خاکِ قدمش به دیده رُفتم
هوش مصنوعی: دیروز در کوی دوست، مدتی بر خاک پای او اشک ریختم.
نه خوارترم ز خاک بگذار
تا در قدم عزیزش اُفتم
هوش مصنوعی: من از خاک هم پستتر نیستم، بگذار تا در پای عزیزش بیفتم.
زآن گه که برفتی از کنارم
صبر از دل ریش گفت «رفتم»
هوش مصنوعی: از آن moment که تو از کنارم رفتی، صبر و تحملم از دل شکست خوردهام غایب شد و به من گفت که دیگر نتوانم بمانم.
میرفت و به کبر و ناز میگفت
«بیما چه کنی؟» به لابه گفتم
هوش مصنوعی: او با غرور و ناز از کنارم میگذشت و میپرسید بدون من چه کار میکنی؟ من با ناامیدی گفتم...
«بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم»
هوش مصنوعی: به انتظار مینشینم و صبر میکنم تا کار خود را ادامه دهم و به آن بپردازم.
باری بگذر که در فراقت
خون شد دل ریش از اشتیاقت
هوش مصنوعی: بیا و بگذار تا این غم و اندوه بگذرد، زیرا به خاطر دلتنگی و عشق به تو، دل من خون شده و به شدت درد میکشد.
بگشای دهن که پاسخ تلخ
گویی شکرست در مذاقت
هوش مصنوعی: دهان خود را باز کن، زیرا که پاسخ گفتن به سخنان تلخ، شیرینی دارد در کام تو.
در کشتهٔ خویشتن نگه کن
روزی اگر افتد اتفاقت
هوش مصنوعی: اگر روزی شرایط و اتفاقی برایت پیش آمد، به یاد داشته باش که به خودت و گذشتهات توجه کنی.
تو خندهزنان چو شمع و خلقی
پروانهصفت در احتِراقت
هوش مصنوعی: تو مانند شمعی هستی که میخندد و اطرافیانت مانند پروانههایی هستند که به سمت تو جذب میشوند و به خاطر روشناییات به تو نزدیک میشوند.
ما خود ز کدام خیل باشیم
تا خیمه زنیم در وُثاقت؟
هوش مصنوعی: ما از چه گروه و لشکری هستیم که قرار است در جایگاهی مطمئن و امن جا بگیریم؟
مَا اخْتَرتُ صَبابَتی ولکن
عینی نَظَرَتْ و ما اَطاقَتْ
هوش مصنوعی: من این حالت عاشقانه را خود انتخاب نکردم، بلکه چشمانم به چیزی نگریستند که نتوانستند آن را تحمل کنند.
بس دیده که شد در انتظارت
دریا و نمیرسد به ساقت
هوش مصنوعی: بسیاری از افراد منتظر تو بودند و چشمانشان به دریا دوخته شده بود، اما به تو دسترسی پیدا نکردند.
تو مست شراب و خواب و ما را
بیخوابی بکُشت در تیاقت
هوش مصنوعی: تو غرق در خوشی و بیخیالی هستی، اما ما در بیخوابی و نگرانی غرق شدهایم و این وضعیت ما را خسته و نابود کرده است.
نه قدرت با تو بودنم هست
نه طاقت آن که در فراقت
هوش مصنوعی: نه توانایی این را دارم که در کنار تو باشم و نه طاقت آن را که در دوری تو تحمل کنم.
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
هوش مصنوعی: مینشینم و صبر میکنم تا به کارهایم رسیدگی کنم.
آوخ که چو روزگار برگشت
از من دل و صبر و یار برگشت
هوش مصنوعی: ای کاش روزگار به این شکل تغییر نمیکرد؛ چرا که دل، صبر و محبت هم از دستم رفتند.
برگشتن ما ضرورتی بود
وآن شوخ به اختیار برگشت
هوش مصنوعی: بازگشت ما لازم بود و آن بازیگوش هم به خواست خودش برگشت.
پرورده بُدم به روزگارش
خو کرد و چو روزگار برگشت
هوش مصنوعی: به خاطر تربیتی که در دوران کودکی تحت تأثیر روزگار داشته، حالا با تغییراتی که در این دوره برایش پیش آمده، سازگار شده و به وضعیت جدید عادت کرده است.
غم نیز چه بودی ار برفتی؟
آن روز که غمگسار برگشت
هوش مصنوعی: اگر روزی که دلداری آمد، غم هم از بین میرفت، به چه معنا بود که ما همچنان غم را احساس کنیم؟
رحمت کن اگر شکستهای را
صبر از دل بیقرار برگشت
هوش مصنوعی: اگر دلی بیصبر و بیقرار است، بر او رحم کن و در مقابل شکستهدل بودنش با مهربانی رفتار کن.
عذرش بنه ار به زیر سنگی
سرکوفتهای چو مار برگشت
هوش مصنوعی: اگر به کسی که دلی پر از کینه دارد، عذرخواهی و توبهاش را نپذیری، مانند ماری خواهد بود که زیر سنگی پنهان شده و در نهایت به سراغ تو برمیگردد.
زین بحر عمیق جان به در برد
آن کس که هم از کنار برگشت
هوش مصنوعی: فردی که بتواند از این دریای عمیق عبور کند، تنها کسی است که در عین برگشتن از کنار آن، به سلامت جان خود را حفظ کرده است.
من ساکن خاک پاک عشقم
نتوانم ازین دیار برگشت
هوش مصنوعی: من در سرزمین عشق جاودانهام و نمیتوانم از این مکان دل بکنم.
بیچارگیست چارهٔ عشق
دانی چه کنم چو یار برگشت؟
هوش مصنوعی: در عشق، آزار و بیزبانی چارهای ندارد. نمیدانم چه باید بکنم وقتی که محبوبم دوباره برگشت.
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
هوش مصنوعی: من آرام مینشینم و صبر میکنم تا به کارهایم ادامه دهم.
هر دل که به عاشقی، زبون نیست
دستِ خوشِ روزگارِ دون نیست
هوش مصنوعی: هر قلبی که در عشق سخن نمیگوید، به لطف روزگار ناپسند و بیارزش نیز دست نمییابد.
جز دیدهٔ شوخ عاشقان را
بر چهره دوان، سرشکِ خون نیست
هوش مصنوعی: تنها نگاهی که عاشقان به چهره همسروان دارند، میتواند نشانی از درد و غمشان باشد و این درد مانند اشک خونین در دلشان میجوشد.
کوتهنظری به خلوتم گفت
«سودا مکن، آخرت جنون نیست»
هوش مصنوعی: کوتاهنگری به تنهاییام گفت که آرزوها نکن، زیرا جنون پایان ندارد.
گفتم «ز تو کی برآید این دود
کِت آتش غم در اندرون نیست؟»
هوش مصنوعی: گفتم از کجا باید بفهمم که این ناراحتی و غم که در دل دارم، از کجا سرچشمه میگیرد؟
عاقل داند که نالهٔ زار
از سوزش سینهای برون نیست
هوش مصنوعی: آدم باهوش میداند که فریاد و گریه از درد درونی و سوزش دل ناشی میشود.
تسلیم قضا شود کزین قید
کس را به خلاص، رهنمون نیست
هوش مصنوعی: نمیتوان از سرنوشت گریخت و هیچ کس از این قید و بند رهایی نخواهد یافت.
صبر ار نکنم چه چاره سازم؟
آرام دل از یکی فزون نیست
هوش مصنوعی: اگر صبر نکنم، چه راه دیگری دارم؟ هیچ چیز بیشتر از یک دل آرام نیست که میتواند انسان را راحت کند.
گر بُکشد و گر معاف دارد
در قبضهٔ او چو من زبون نیست
هوش مصنوعی: اگر او بخواهد، میتواند من را بکشد یا از من بگذرد، اما در هر حال من در دست او هستم و مانند یک موجود ضعیف قرار دارم.
دانی به چه مانَد آب چشمم؟
سیماب، که یک دمش سکون نیست
هوش مصنوعی: میدانی چشمهای من به چه چیزی شبیه است؟ به مایعی ناپایدار و بیثبات، که هیچگاه آرامش ندارد و همیشه در حال حرکت است.
در دهر وفا نبود هرگز
یا بود و به بخت ما کنون نیست
هوش مصنوعی: در طول زمان، وفاداری هرگز وجود نداشته است، یا اگر داشت، در حال حاضر برای ما وجود ندارد.
جان برخیِ روی یار کردم
گفتم «مگرش وفاست»، چون نیست
هوش مصنوعی: من جانم را برای چهره محبوبی فدای کردم و پرسیدم آیا او به من وفادار است، که او به من پاسخ نداد.
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
هوش مصنوعی: ننشینم و صبر کنم تا کارم را ادامه دهم.
در پای تو هر که سر نینداخت
از روی تو پرده بر نینداخت
هوش مصنوعی: هر کس در برابر تو سر تعظیم فرود آورده، از عشق و زیبایی تو غافل نشده است.
در تو نرسید و پی غلط کرد
آن مرغ که بال و پر نینداخت
هوش مصنوعی: آن پرندهای که جرات پرواز پیدا نکرد، نتوانست به تو نزدیک شود و اشتباه کرد.
کس با رخ تو نباخت اسبی
تا جان چو پیاده در نینداخت
هوش مصنوعی: هیچ کس با زیبایی تو، مانند مسابقه اسبسواری رقابت نکرده است تا وقتی که جانش مانند سوارکاری بیفتد.
نفزود غم تو روشنایی
آن را که چو شمع سر نینداخت
هوش مصنوعی: غم تو بر درخشش آن تاثیری ندارد، مانند شمعی که هرگز از نور خود نکاسته است.
بارت بکشم که مرد معنی
در باخت سر و سپر نینداخت
هوش مصنوعی: من بار سنگین تو را به دوش میکشم، هرگز در میدان نبرد از کلاه خود و سلاحم دست نمیکشیم.
جان داد و درون به خلق ننمود
خون خورد و سخن به در نینداخت
هوش مصنوعی: او جان خود را فدای مردم کرد و در دلش هیچ کینهای نداشت، حتی وقتی که درد و رنج میکشید، هیچ سخنی بر زبان نیاورد.
روزی گفتم کسی چو من جان
از بهر تو در خطر نینداخت
هوش مصنوعی: روزی به کسی گفتم که هیچکس مانند من برای تو جانش را در خطر نمیاندازد.
گفتا «نه، که تیر چشم مستم
صید از تو ضعیفتر نینداخت»
هوش مصنوعی: او گفت نه، زیرا تیر نگاه افسونگر من هرگز به کسانی که از تو ضعیفتر هستند نمیخورد.
با آن که همه نظر در اویم
روزی سوی ما نظر نینداخت
هوش مصنوعی: با وجود اینکه همه به او نگاه میکنند، اما او هیچگاه نگاهی به ما نمیکند.
نومید نیَم که چشمِ لطفی
بر من فِکَند، وگر نینداخت
هوش مصنوعی: من ناامید نیستم که نگاهی مهربانانه به من بیندازند، حتی اگر این نگاه به من نیفتد.
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
هوش مصنوعی: بنشینم و صبر داشته باشم تا کارهایم را پیگیری کنم.
ای بر تو قبای حُسن چالاک!
صد پیرهن از محبتت چاک!
هوش مصنوعی: این شعر به زیبایی و جذابیت فرد اشاره دارد و میگوید که زیبایی تو به قدری است که مانند یک لباس زیبا و بهطور خاص طراحی شده به نظر میرسد. محبت تو باعث شده که این زیبایی شکوه و جذابیت بیشتری پیدا کند. در واقع، این ابراز محبت و احساسات عمیق به نوعی جلوهای خاص به زیبایی تو میدهد.
پیشت به تواضعست گویی
افتادن آفتاب بر خاک
هوش مصنوعی: به نظر میرسد که در حضور تو، فروتنی و احترام حکمفرماست، مثل اینکه خورشید بر زمین میافتد و زیبایی و روشنی را به آن میبخشد.
ما خاک شویم و هم نگردد
خاک درت از جبین ما پاک
هوش مصنوعی: ما به خاک تبدیل میشویم و حتی خاکی که بر در تو نشسته، از پیشانی ما پاک نخواهد شد.
مهر از تو توان برید؟ هیهات
کس بر تو توان گزید؟ حاشاک
هوش مصنوعی: آیا میتوان از عشق تو دست برداشت؟ هرگز نمیتوان به کسی غیر از تو دل بست. چنین چیزی امکان ندارد.
اول، دلِ برده باز پس ده
تا دست بدارمت ز فِتراک
هوش مصنوعی: نخست، دلِ ربودهشدهات را بازگردان تا بتوانم از دام این عشق رها شوم.
بعد از تو به هیچ کس ندارم
امّید و زِ کس نیآیدم باک
هوش مصنوعی: بعد از تو هیچکس را امیدی ندارم و از هیچکس هم ترسی ندارم.
درد از جهت تو عین داروست
زهر از قِبَل تو محض تریاک
هوش مصنوعی: دردی که به خاطر تو به وجود میآید، برای من مانند دارو است و زهر و آسیبهایی که از طرف تو میآید، فقط مثل تریاک است.
سودای تو آتشی جهانسوز
هجران تو ورطهای خطرناک
هوش مصنوعی: اشتیاق و longing برای تو مانند آتش سوزانی است که همه جا را ویران میکند و فاصلهای که بین ماست، خطرناک و پر از چالش است.
روی تو چه جای سحر بابِل؟
موی تو چه جای مار ضحاک؟
هوش مصنوعی: شما چقدر زیبا و جذاب هستید که حتی سحر و جادوهای افسانهای نیز در برابر زیبایی شما بیفایده است. موهای شما هم مانند موی مار ضحاک، افسونگر و جادویی نیستند.
سعدی! بس ازین سخن، که وصفش
دامن ندهد به دستِ ادراک
هوش مصنوعی: سعدی بعد از این کلام میگوید که توصیف او فراتر از توانایی درک انسانهاست و نمیتوان به راحتی فهمیدش.
گرد ارچه بسی هوا بگیرد
هرگز نرسد به گرد افلاک
هوش مصنوعی: هرچند که بسیاری از ابرها به آسمان بیایند، ولی هرگز به گرد و غبار کهکشانها نمیرسند.
پای طلب از روش فرو ماند
میبینم و حیله نیست اِلّاک
هوش مصنوعی: من میبینم که در راه خواستهام از دیگران عقب ماندهام و هیچگونه فریبی در کار نیست جز آنکه تلاش و کوشش واقعی است.
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
هوش مصنوعی: مینشینم و صبر میکنم تا کارهای خود را پیگیری کنم.
ای چون لب لعل تو شکر نی
بادام چو چشمت ای پسر! نی
ای که شکر به شیرینی لب لعل تو نیست مانند چشم زیبای تو هیچ بادام چشمی نیست
جز سوی تو میل خاطرم، نه
جز در رخ تو مرا نظر نی
هوش مصنوعی: فقط به سمت تو فکر میکنم و جز زیبایی تو چیزی دیگر را نمیبینم.
خوبان جهان همه بدیدم
مثل تو به چابکی دگر نی
هوش مصنوعی: در این جهان، تنها تو را دیدم که به چابکی و سرعتی که داری، هیچ کس دیگری را ندارم.
پیران جهان نشان ندادند
چون تو دگری به هیچ قرنی
هوش مصنوعی: پیران و بزرگترهای دنیا هیچگاه کسی را مانند تو نشان ندادهاند، در هیچ دورهای.
ای آن که به باغ دلبری بَر!
چون قد خوش تو یک شجر نی
هوش مصنوعی: ای کسی که در باغ عشق جای داری، مانند قامت زیبا و دلربای تو هیچ درختی وجود ندارد.
چندین شجر وفا نشاندم
وز وصل تو ذرهای ثمر نی
هوش مصنوعی: من درختان وفا را کاشتم، اما از پیوند تو حتی ذرهای ثمر نمیبینم.
آوازهٔ من ز عرش بگذشت
وز درد دلم تو را خبر نی
هوش مصنوعی: آوازه و شهرت من از آسمانها فراتر رفته، اما از درد و رنج دلم، تو هیچ خبری نداری.
از رفتن من غمت نباشد
از آمدن تو خود اثر نی
هوش مصنوعی: نگران نباش که من میروم، زیرا با آمدنت هم، تأثیری ندارد.
باز آیم اگر دهی اجازت
ای راحت جان من! وگر نی
هوش مصنوعی: اگر اجازه بدهی دوباره به تو برگردم ای آرامش جانم، و اگر نه...
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
هوش مصنوعی: من نشسته و صبر میکنم تا ادامهی کارهایم را دنبال کنم.
شد موسم سبزه و تماشا
برخیز و بیا به سوی صحرا
هوش مصنوعی: زمانی فرارسیده است که طبیعت سبز و زیبا شده، بیایید تا به دل طبیعت برویم و از زیباییهای آن لذت ببریم.
کآن فتنه که روی خوب دارد
هر جا که نشست، خاست غوغا
هوش مصنوعی: فتنهای که زیبایی دارد، هر جا که حاضر شود، غوغایی به پا میکند.
صاحبنظری که دید رویش
دیوانهٔ عشق گشت و شیدا
هوش مصنوعی: آدمی که به زیبایی و جذابیت محبوبش نگریست، به شدت عاشق و دیوانهوار شیفتهاش شد.
دانی نکند قبول هرگز
دیوانه حدیث مردِ دانا
هوش مصنوعی: آیا میدانی که دیوانه هرگز سخن خردمند را نمیپذیرد؟
چشم از پی دیدن تو دارم
من بیتو خَسَم کنار دریا
هوش مصنوعی: من چشم به راه دیدار تو هستم و بی تو مانند گیاهی خشک در کنار دریا به سر میبرم.
از جور رقیب تو ننالم
خارست نخُست بار خرما
هوش مصنوعی: من از ظلم و ستم رقیب تو نمینالم، زیرا درخت خرما در ابتدا خار دارد.
سعدی غم دل نهفته میدار
تا مینشوی ز غیر رسوا
هوش مصنوعی: غم و ناراحتیهای دل را در دل نگهدار تا اینکه بدون اینکه رسوا شوی، از دیگران جدا نشوی.
گفتهست مگر حسود با تو؟
زنهار مرو ازین پس آنجا
هوش مصنوعی: تو را از رفتن به آنجا برحذر میکنم، چرا که شاید حسود به تو نزدیک شده باشد. پس بهتر است از آنجا دور بمانی.
من نیز اگر چه ناشکیبم
روزی دو برای مصلحت را
هوش مصنوعی: اگرچه من صبر و تحمل کمی دارم، اما به خاطر مصلحت، روزی دو بار هم تحمل میکنم.
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
هوش مصنوعی: بنشینم و صبر کنم تا کارهایم به خوبی پیش بروند و به نتیجه برسند.
بِربود جمالت ای مه نو!
از ماه شب چهارده ضو
هوش مصنوعی: ای ماه نو، جمال و زیباییات نورانیتر از نور ماه شب چهاردهم است.
چون میگذری بگو به طاوس
«گر جلوهکنان روی چنین رو»
هوش مصنوعی: وقتی از کنار طاوس زیبا میگذری، بگو که اگر به زیباییاش میافزاید، همچنان با چنین چهرهای ادامه دهد.
گر لاف زنم که من صبورم
بعد از تو، حکایتست و مشنو
هوش مصنوعی: اگر بگویی که من بعد از تو صبور هستم، این یک داستان است و به آن گوش ندهید.
دستی ز غمت نهاده بر دل
چشمی ز پیت فتاده در گَو
هوش مصنوعی: دل من تحت تأثیر غم تو قرار دارد و چشمانم از زیبایی تو پر از اشک شده است.
یا از در عاشقان درون آی
یا از دل طالبان برون شو
هوش مصنوعی: یا به جمع عاشقان بپیوند و در دل آنها وارد شو، یا از قلب طلبکاران دور شو و فاصله بگیر.
زین جور و تَحَکُّمت غرض چیست؟
بنیاد وجود ما کن و رو
هوش مصنوعی: این چه نوع تربیتی است و هدفش چیست؟ چرا وجود ما را زیر نظر گرفتهای و باید بروی؟
یا مُتْلِفَ مُهْجَتی و نَفسی
اللهُ یَقیکَ مَحْضَرَ السَّو
هوش مصنوعی: ای کسی که جان و دل مرا به خطر میاندازی، خداوند تو را از حضور عذاب محفوظ دارد.
با من چو جُویی ندید معشوق
نگرفت حدیث من به یک جُو
هوش مصنوعی: چو من با محبت و عشق به معشوق نمیتوانم جویی پیدا کنم، او هم از من بیخبر است و هیچ خبری از حال من نمیگیرد.
گفتم «کهنم مبین، که روزی
بینی، که شود به خلعتی نو
هوش مصنوعی: من به او گفتم که دیگر به گذشتهام نگاه نکن، روزی خواهد آمد که من به شکلی نو و تازه ظهور خواهم کرد.
در سایهٔ شاهِ آسمانقدر
مه، طلعتِ آفتابِ پرتو
هوش مصنوعی: در زیر سایهٔ بزرگوارانهٔ آسمان، ارزش و مقام ماه به اندازهٔ درخشش آفتاب است.
وز لفظ من این حدیث شیرین
گر مینرسد به گوشِ خسرو
هوش مصنوعی: اگر صحبتهای شیرین من به گوش خسرو نمیرسد، چه فایدهای دارد؟
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم»
هوش مصنوعی: بنشینم و صبر کنم تا کارهایم به پایان برسد و سپس به دنبال کارهای خود بروم.