برگردان به زبان ساده
چنین گفت پیری پسندیده هوش
خوش آید سخنهای پیران به گوش
هوش مصنوعی: پیری دانا و مورد احترام گفت که سخنان بزرگترها و حکمتهای آنها برای شنیدن خوشایند است.
که در هند رفتم به کنجی فراز
چه دیدم؟ چو یلدا سیاهی دراز
هوش مصنوعی: در سفر به هند به مکانی بلند رفتم و مشاهده کردم که سیاهی شب مانند یلدای طولانی در پیش رویم گسترده است.
تو گفتی که عفریت بلقیس بود
به زشتی نمودار ابلیس بود
هوش مصنوعی: تو گفتی که عفریت بلقیس به اندازهی زشتی ابلیس دیده میشود.
در آغوش وی دختری چون قمر
فرو برده دندان به لبهاش در
هوش مصنوعی: دختری زیبا و دلربا در آغوش او قرار دارد و او به آرامی لبهایش را میگزد.
چنان تنگش آورده اندر کنار
که پنداری اللیل یغشی النهار
هوش مصنوعی: چنان تنگ و فشرده در کنارش است که گویی شب روز را پوشانده است.
مرا امر معروف دامن گرفت
فضول آتشی گشت و در من گرفت
هوش مصنوعی: مرا به کارهای خوب تشویق کردند و این امر، مانند آتش سودایی در درونم شعلهور شد.
طلب کردم از پیش و پس چوب و سنگ
که ای نا خدا ترس بی نام و ننگ
هوش مصنوعی: به دنبال چوب و سنگی بودم که از هر سو به من کمک کنند، و از خدا خواستم که ای کسی که از ترس نام و ننگ فرار میکنی، مرا راهنمایی کن.
به تشنیع و دشنام و آشوب و زجر
سپید از سیه فرق کردم چو فجر
هوش مصنوعی: من در میان ناسزا و آزار و آشفتگی، از تاریکی به روشنی رسیدم، مانند سپیدی صبح که از شب تار بیرون میآید.
شد آن ابر ناخوش ز بالای باغ
پدید آمد آن بیضه از زیر زاغ
هوش مصنوعی: ابر تیره و ناخوش در بالای باغ ظاهر شد و آن دایره سفید (احتمالا به نشانه باران یا چیزی شبیه آن) از زیر زاغ (پرندهای سیاه) نمایان گشت.
ز لا حولم آن دیو هیکل بجست
پری پیکر اندر من آویخت دست
هوش مصنوعی: از بیقدرتی من، آن موجود بزرگ به من حملهور شد و روح لطیفش را در وجودم قرار داد.
که ای زرق سجادهٔ دلق پوش
سیهکار دنیاخر دینفروش
هوش مصنوعی: ای کسی که به دورویی و فریبکاری مشغولی و با ظاهری زیبا و فریبنده در حال فریب دادن دیگران هستی، تو به دنیا فروختهای دین و ایمان را.
مرا عمرها دل ز کف رفته بود
بر این شخص و جان بر وی آشفته بود
هوش مصنوعی: مدتهاست که دل و جانم را فدای این انسان کردهام و به خاطر او دلم در اضطراب و پریشانی بوده است.
کنون پخته شد لقمه خام من
که گرمش به در کردی از کام من
هوش مصنوعی: الان لقمهای که نپخته بودم آماده شده است، اما تو آن را از دهان من بیرون کشیدی و به آن پایان دادی.
تظلم برآورد و فریاد خواند
که شفقت بر افتاد و رحمت نماند
هوش مصنوعی: به کمک و رحمت کسی نیافت، به شدت اعتراض کرد و فریاد زد که دیگر نشانهای از محبت و رحمت باقی نمانده است.
نماند از جوانان کسی دستگیر
که بستاندم داد از این مرد پیر؟
هوش مصنوعی: هیچکس از جوانان باقی نمانده که بتواند کمکم کند، چرا که من از این مرد پیر انتقاد کردم و او را به چالش کشیدم.
که شرمش نیاید ز پیری همی
زدن دست در ستر نامحرمی
هوش مصنوعی: او از پیری خجالت نمیکشد و همچنان به دنبال ارتباط با نامحرمان است.
همی کرد فریاد و دامن به چنگ
مرا مانده سر در گریبان ز ننگ
هوش مصنوعی: او دائم فریاد میزد و دامن من را به چنگ گرفته بود، در حالی که من از خجالت سرم را در گریبانم پنهان کرده بودم.
فرو گفت عقلم به گوش ضمیر
که از جامه بیرون روم همچو سیر
هوش مصنوعی: عقل من به دل گفت که باید از این وضعیت رهایی یابم و مانند سیر که از پوستش خارج میشود، آزاد شوم.
نه خصمی که با او برآیی به داو
بگرداندت گرد گیتی به گاو
هوش مصنوعی: اگر با کسی به دشمنی برخواهی، به خداوند اعتماد کن، زیرا در این دنیا، سرنوشت تو را همچون چرخش زمین بر خواهد گرداند، چه بر تو و چه بر دیگری.
برهنه دوان رفتم از پیش زن
که در دست او جامه بهتر که من
هوش مصنوعی: از نزد زن به سرعت خارج شدم، چرا که در دست او لباس بهتری نسبت به من بود.
پس از مدتی کرد بر من گذار
که میدانیم؟ گفتمش زینهار!
هوش مصنوعی: بعد از مدتی به من سر زد و سؤالی کرد. گفتم مواظب باش!
که من توبه کردم به دست تو بر
که گرد فضولی نگردم دگر
هوش مصنوعی: من به خاطر تو توبه کردهام و دیگر نمیخواهم که در پیش تو فضولی کنم.
کسی را نیاید چنین کار پیش
که عاقل نشیند پس کار خویش
هوش مصنوعی: هیچ کس نمیتواند کاری را بهراحتی انجام دهد که عاقل به آن فکر کند و در نهایت خود را بهجای او بگذارد.
از آن شنعت این پند برداشتم
دگر دیده نادیده انگاشتم
هوش مصنوعی: از سخن تو این نکته را فهمیدم که دیگر به چیزهایی که نمیبینم، اهمیت نگذارم.
زبان در کش ار عقل داری و هوش
چو سعدی سخن گوی ور نه خموش
هوش مصنوعی: اگر زبانی چون سعدی داری و میتوانی با عقل و هوش صحبت کنی، پس حرف بزن، وگرنه سکوت کن.