برگردان به زبان ساده
شنیدم که وقتی گدازادهای
نظر داشت با پادشازادهای
هوش مصنوعی: داستانی شنیدم که گدازادهای خواست با پادشازادهای رابطه برقرار کند.
همیرفت و میپخت سودای خام
خیالش فرو برده دندان به کام
هوش مصنوعی: او در حال حرکت بود و در میان فکرهای خام و ناپختهاش غرق شده بود، به گونهای که دندانهایش را به چیزی که میخواست فرو کرده بود.
ز میدانش خالی نبودی چو میل
همه وقت پهلوی اسبش چو پیل
هوش مصنوعی: او همیشه در میدان حضور داشت و هیچگاه از آن خالی نمیماند، چون به اندازهی یک فیل قوی و باصلابت بود و همیشه در کنار اسبش به فعالیتهای خود ادامه میداد.
دلش خون شد و راز در دل بماند
ولی پایش از گریه در گل بماند
هوش مصنوعی: دلش پر از اندوه شد و رازهایی که داشت، در دلش ماند. اما به خاطر گریهای که کرد، نتوانست از جا بلند شود و در برف و گل ماند.
رقیبان خبر یافتندش ز درد
دگرباره گفتندش اینجا مگرد
هوش مصنوعی: رقیبان متوجه شدند که او دوباره دچار درد و رنج شده است و به او هشدار دادند که در این مکان نماند.
دمی رفت و یاد آمدش روی دوست
دگر خیمه زد بر سر کوی دوست
هوش مصنوعی: لحظهای غفلت کرد و به یاد چهرهی محبوبش افتاد، سپس دوباره در کنار دوستش خیمه زد.
غلامی شکستش سر و دست و پای
که «باری نگفتیمت ایدر مپای»
هوش مصنوعی: غلامی در حالی که دست و پا و سرش شکسته است، میگوید که هیچگاه به تو نگفتم که در اینجا قدم نگذاری.
دگر رفت و صبر و قرارش نبود
شکیبایی از روی یارش نبود
هوش مصنوعی: او رفت و دیگر آرام و قرار نداشت، زیرا شکیباییاش به خاطر روی محبوبش نبود.
مگسوارش از پیش شکر به جور
براندندی و بازگشتی بهفور
هوش مصنوعی: شما مانند مگس، به شکر میچسبید و آن را به طور سریع ترک میکنید.
کسی گفتش ای شوخ دیوانهرنگ
عجب صبر داری تو بر چوب و سنگ!
هوش مصنوعی: کسی به او گفت: ای آدم شوخ و دیوانه، چقدر تو در برابر سختیها و مشکلاتی چون چوب و سنگ، صبوری نشان میدهی!
بگفت این جفا بر من از دست اوست
نه شرطیست نالیدن از دست دوست
هوش مصنوعی: او میگوید که این بیمهری و آزارهایی که میبیند از طرف اوست و نباید از دوست خود شکایت کند.
من اینک دم دوستی میزنم
گر او دوست دارد وگر دشمنم
هوش مصنوعی: من اکنون در مورد دوستی صحبت میکنم، حتی اگر او مرا دوست داشته باشد یا دشمن من باشد.
ز من صبر بی او توقع مدار
که با او هم امکان ندارد قرار
هوش مصنوعی: از من انتظار نداشته باش که صبر داشته باشم، چون حتی در کنار او هم نمیتوان به آرامش رسید.
نه نیروی صبرم، نه جای ستیز
نه امکانِ بودن، نه پای گریز
هوش مصنوعی: من نه میتوانم صبر کنم، نه جایی برای مبارزه دارم، نه امکان زندگی وجود دارد و نه راهی برای فرار.
مگو زین در بارگه سر بتاب
وگر سر چو میخم نهد در طناب
هوش مصنوعی: نکوست بگو که سر خود را از این در خم نکن وگرنه اگر سرت را مثل میخ در دار بگذاری، این کار خوبی نیست.
نه پروانه جان داده در پای دوست
به از زنده در کنج تاریک اوست؟
هوش مصنوعی: آیا از جان دادن پروانه برای دوست ارزشمندتر نیست که کسی در تاریکی زندگی کند؟
بگفت ار خوری زخم چوگان اوی؟
بگفتا به پایش در افتم چو گوی
هوش مصنوعی: گفت: اگر به تو ضربهای از چوب بازی بیاید، پاسخ داد: من مانند توپ به پای او میافتم.
بگفتا سرت گر ببرد به تیغ؟
بگفت این قدر نبود از وی دریغ
هوش مصنوعی: گفت اگر سرت را با شمشیر بزنند، آیا ناراحت میشوی؟ او پاسخ داد که این برای من اهمیتی ندارد.
مرا خود ز سر نیست چندان خبر
که تاج است بر تارکم یا تبر
هوش مصنوعی: من از خودم آنچنان آگاهی ندارم که بدانم آیا بر سرم تاجی هست یا تبر.
مکن با من ناشکیبا عتیب
که در عشق صورت نبندد شکیب
هوش مصنوعی: با من بیتاب و impatient نشو، زیرا در عشق نمیتوان به صبر و تحمل صورت واقعی داد.
چو یعقوبم ار دیده گردد سپید
نبُرّم ز دیدار یوسف امید
هوش مصنوعی: اگر مانند یعقوب، چشمم روشن شود و دیدگانم دوباره به نور برسد، دیگر از دیدار یوسف امیدی نخواهم داشت.
یکی را که سر خوش بود با یکی
نیازارد از وی به هر اندکی
هوش مصنوعی: اگر کسی خوشحال و سرخوش باشد، نباید به خاطر کوچکترین چیزی کسی را ناراحت کند.
رکابش ببوسید روزی جوان
برآشفت و برتافت از وی عنان
هوش مصنوعی: روزی جوانی که افسار اسب را در دست دارد، با خشم و عصبانیت از او دور شد و راهش را گرفت.
بخندید و گفتا «عنان برمپیچ
که سلطان عنان برنپیچد ز هیچ
هوش مصنوعی: بخندید و گفت: "دستت را به دور عنان بپیچ، زیرا که سلطان هوشمندتر از آن است که به سادگی کنترلش را از دست بدهد."
مرا با وجود تو هستی نماند
به یاد توام خودپرستی نماند
هوش مصنوعی: وجود تو آنقدر برای من باارزش است که دیگر حس وجودی برای خودم ندارم. به یاد تو بودن برایم مهمتر از هر چیزی شده و خودخواهی دیگر جایی ندارد.
گرم جرم بینی مکن عیب من
تویی سر بر آورده از جیب من
هوش مصنوعی: اگر در مورد گرما و جرم قضاوت میکنی، بدان که عیب من ناشی از خود توست که از درون من بیرون آمدهای.
بدان زَهره دستت زدم در رکاب
که خود را نیاوردم اندر حساب
از این رو جرأت و زَهره داشتم که رکاب مرکبت را بگیرم که خود را بهحساب نیاوردم.
کشیدم قلم در سر نام خویش
نهادم قدم بر سر کام خویش
هوش مصنوعی: من قلم را بر روی نام خودم کشیدم و قدمی بر روی آرزوهایم گذاشتم.
مرا خود کُشد تیر آن چشم مست
چه حاجت که آری به شمشیر دست؟
هوش مصنوعی: چشم زیبای تو آنچنان مرا میکشد که نیازی به شمشیر برای از بین بردن من نیست.
تو آتش به نی در زن و در گذر
که نه خشک در بیشه مانَد نه تر»
هوش مصنوعی: آتش را در نی بزن و بگذار که در عبور، نه خشکی در جنگل باقی بماند و نه تری.