برگردان به زبان ساده
درویشی است صاحب حال و سالکی حمیده خصال. با شاه شجاع آل مظفر معاصر بوده و به زیارت مکّهٔ معظمه مشرف شده. به ایران مراجعت نمود. گویند چون به بغداد رفت سلمان ساوجی با اصحاب بر کناردجله نشسته و تماشای طغیان آب دجله مینمود. درویش به مجمع ایشان خرامید و پس از مکالمه بر سلمان معلوم شد که درویش مردی ذی فنون و صاحب طبع موزون است. امتحاناً این مصراع را گفته و خواهش دیگر نمود:
هوش مصنوعی: شخصی درویشی است با ویژگیهای خاص و صفات پسندیده. او همعصر با شاه شجاع آل مظفر بوده و موفق به زیارت مکه معظمه شده است. پس از بازگشت به ایران، به بغداد رفت و در کنار رود دجله نشسته بود که سلمان ساوجی و دوستانش مشغول تماشای طغیانی آب دجله بودند. درویش به جمع آنها پیوست و پس از صحبت با سلمان، مشخص شد که او فردی با استعداد و طبع موزون است. برای آزمایش، شعری گفت و درخواست دیگری مطرح کرد.
دجله را امسال رفتاری عجب مستانه است.
هوش مصنوعی: دجله امسال رفتاری بسیار خوشحال و شاداب دارد.
درویش ناصر گفت: پای در زنجیر و کف بر لب مگر دیوانه است.
هوش مصنوعی: درویش ناصر گفت: اگر کسی پایش در زنجیر باشد و دندانهایش را به هم بفشارد، آیا میتواند دیوانه باشد؟
سلمان رااز حسن مقال و سرعت خیال وی خوش آمده، مدتی به صحبت یکدیگر به سر بردند. آخرالامر از هم مفارقت کردند. غرض، مردی صاحب ذوق بود. این چند بیت از اوست:
هوش مصنوعی: سلمان از سخنان زیبا و سرعت فکر حسن خوشش آمده بود و مدتی را با هم گپ و گفت کردند. سرانجام از هم جدا شدند. به هر حال، او مردی با ذوق و سلیقه بود. چند بیت شعر هم از او باقی مانده است.
درویش را که ملک قناعت مسلم است
درویش نام دارد و سلطان عالمست
هوش مصنوعی: درویش کسی است که به قناعت و سادهزیستی اهمیت میدهد و به همین خاطر او را درویش مینامند. در واقع، او سلطان حقیقی عالم است چون از وابستگی به مال و ثروت آزاد است و معنای واقعی زندگی را در درون خود میبیند.
در مدرسه کس را نرسد دعوی توحید
منزلگه مردانِ موحد سرِ دار است
هوش مصنوعی: در مدرسه کسی نمیتواند ادعای یکتاپرستی کند؛ زیرا جایگاه حقیقت و ایمان در زندگی مردان مومن، در نهایت بر دار و مجازاتی است.
دل مجروح را پروایِ تن نیست
شهیدِ عشق محتاج کفن نیست
هوش مصنوعی: دل جراحتدیده به دغدغههای جسمی اهمیت نمیدهد، زیرا عاشق فداکار به پوشش و کفن نیاز ندارد.
مرا دل میکشد جایی که آنجا
صبا را زَهرهٔ آمد شدن نیست
هوش مصنوعی: دل من را به جایی میکشاند که در آنجا خبر از آمدن صبح ممکن نیست.
اگر پروانهٔ عشقی در آتش بال و پر میزن
که اینجا حضرت عشق است بال و پرنمیگنجد
هوش مصنوعی: اگر یک پروانه که عاشق شده، در آتش پرواز کند، بدان که عشق در اینجا چنان پرشور و سوزان است که بال و پرش نمتواند در آن جا بگنجد.
ترا زحمت شد ای زاهد که بشکستی سبویِ من
که من زان باده سرمستم که درساغر نمیگنجد
هوش مصنوعی: ای زاهد، تو زحمت کشیدی و ظرف شراب من را شکستی، در حالی که من از آن شراب سرمستم و این همه در یک لیوان نمیگنجد.
وصل او یابی چو گیری ترکِ خویش
یوسف ارزان است ما بی همتیم
هوش مصنوعی: اگر نتوانی به وصال محبوب برسی، باید بارِ فراق خود را به دوش بکشی. یوسف، خدایانِ افسانهای ما نیز در برابر این درد و دوری، ارزانی است. ما به این تنهایی و جدایی عادت کردهایم و به شجاعت خود ادامه میدهیم.
ما را که براندند چو گرد از درِ مسجد
خاک در میخانه به است از همه بابی
هوش مصنوعی: ما را که از در مسجد راندهاند، برای ما خاک در میخانه از همه جا بهتر است.