برگردان به زبان ساده
اسمش میرزا محمد و از افاضل شهر مذکور و به محامد پسندیده و صفات حمیده مشهور. معاصر سلاطین صفویه. دیوانش ملاحظه شد. تخمیناً پنج هزار بیت متجاوز است. قصاید بسیار در مدایح حضرات ائمهٔ اطهار به نظم آورده. مثنویات نیز دارد از جملهٔ: مثنوی در بحر خفیف مسمی به شاه راه نجات در بیان طریقت و سلوک دارد. از اشعار اوست:
هوش مصنوعی: میرزا محمد یکی از افراد برجسته و با فضیلت در شهر خود است و به خاطر ویژگیهای نیکو و صفات پسندیدهاش شناخته شده است. او همعصر با سلاطین صفویه بوده است. دیوان شعر او شامل بیش از پنج هزار بیت است و دارای قصاید زیادی در مدح ائمه معصومین میباشد. همچنین او اشعار مثنوی هم دارد که یکی از آنها به نام "شاه راه نجات" در بحر خفیف، به بیان طریقت و سلوک پرداخته است.
خانقاهی که به خرجش نکند دخل وفا
صرفهٔ وقت در آن است که میخانه شود
هوش مصنوعی: اگر خانقاه (محل عبادت و معنویت) به صرفهجویی در هزینهها متکی باشد، بهتر است که وقت خود را در آن صرف نکنید، چرا که آنجا به میخانه تبدیل خواهد شد.
گره بستهای داشت طفلی به دست
بیفکند و اندر کمینش نشست
هوش مصنوعی: یک کودک گرهای بر دستش داشت و آن را رها کرد و سپس در کمین نشسته بود.
روان طفل دیگر ربودش ز جا
چو بگشود در وی نبد جز هوا
هوش مصنوعی: روح کودک دیگری او را از مکانش برد، چون در او گشوده شد جز هوا چیزی نبود.
گره بسته دنیا و طفل آن دنی است
بگویش که چیزی در آن بسته نیست
هوش مصنوعی: دنیا به مانند گرهای پیچیده است و انسانهای نادان مانند کودکان به آن وابستهاند؛ اما در واقع هیچ چیز در این دنیا واقعی و پایدار نیست.
آتشی شب در نیستانی فتاد
سوخت چون عشقی که در جانی فتاد
هوش مصنوعی: شبی آتش در نیستانی روشن شد و همه جا را سوزاند، مانند عشق سوزان که در دل کسی شعله ور میشود.
شعله تا مشغول کار خویش شد
هر نیی شمعِ مزار خویش شد
تا شعله به کار خودش که سوختن باشد پرداخت، به هر نی که رسید، سرش را آتش زد. چنان شد که گویی شمعی باشد افروخته بر آرامگاه خودش. یعنی تا مرگ سوخت و آب شد.
نی به آتش گفت: کاین آشوب چیست؟
مر ترا زین سوختن مطلوب چیست؟
نی به آتش گفت: این چه آشوب و شورش است؟ تو از این سوختن و آتش زدن دنبال چه چیزی هستی؟
گفت آتش بی سبب نفروختم
دعوی بی معنیات را سوختم
آتش گفت: من بی دلیل نیافروختم، بلکه دعوی و ادعای بیمعنایت را سوزاندم.
زانکه میگفتی نیام با صد نمود
همچنان دربند خود بودی که بود
چون میگفتی که من به صد نمود و گونه نیستم(ایهام نیام به نی هستم و همزمان نیستم. همچنین نمود نیز اشاره به حرکت نی با باد دارد و همزمان دگرگونی و چند گونگی)، در واقع همچنان فقط درگیر خودت و نفست بودی که بودی.
با چنین دعوی چرا ای کم عیار
برگ خود میساختی هر نوبهار
ای بیارزش(ایهام و تشبیه به سبکی و تو خالی بودن نی) با چنین دعوی و ادعایی چرا هر بهار فقط به برگ و بار نو ساختن میپرداختی؟ (در نوروز و بهار، نی برگهای بلند میکشد. آدم هم لباس و رخت نو میسازد.)
مرد را دردی اگر باشد خوش است
درد بی دردی علاجش آتش است
اگر مردی دردی داشته باشد، این درد خوب است. چراکه درمان بیدردی، فقط آتش است. یعنی اگر بیدرد هستی مرگ بهتر باشد و حیف زندگیست برای تو.