برگردان به زبان ساده
پدر آن تیشه که بر خاک تو زد دست اجل
تیشهای بود که شد باعث ویرانی من
هوش مصنوعی: پدر آن تیشهای که بر زمین تو فرود آمد، همان سرنوشتی بود که باعث خرابی من شد.
یوسفت نام نهادند و به گرگت دادند
مرگْ گرگ تو شد، ای یوسف کنعانی من
هوش مصنوعی: یوسف را نام نهادند و او را به گرگ سپردند. مرگ تو به شکل گرگ درآمده است، ای یوسف عزیز من.
مه گردون ادب بودی و در خاک شدی
خاکْ زندان تو گشت، ای مه زندانی من
هوش مصنوعی: ای مه گردون، تو به ادبی چون ماه هستی، اما اکنون به خاک تبدیل شدهای و در این خاک زندگیات در بند افتاده است. تو، ای مه، اکنون زندانی من شدهای.
از ندانستنِ من دزدِ قضا آگه بود
چو تو را برد، بخندید به نادانی من
هوش مصنوعی: من از ندانمکاری خود مطلع نبودم، اما دزد سرنوشت به این نادانی من آگاه بود و وقتی تو را از من گرفت، به این نادانی من خندید.
آن که در زیرِ زمینْ داد سر و سامانت
کاش میخورد غم بیسر و سامانی من
هوش مصنوعی: کسی که در زیر زمین زندگی میکند و به حالتی آرام و منظم دارد، ای کاش غمهای بینظمی و بیسامانی من را حس میکرد.
به سر خاک تو رفتم، خطِ پاکش خواندم
آه از این خط که نوشتند به پیشانی من
هوش مصنوعی: به سر مزار تو رفتم و نوشتهای را که به وضوح مشخص بود، خواندم. ای کاش به جای این نوشته، سرنوشت بهتری برای من رقم میخورد.
رفتی و روز مرا تیرهتر از شب کردی
بیتو در ظلمتم، ای دیدهٔ نورانی من
هوش مصنوعی: تو رفتی و روزهای من را تاریکتر از شب کردی. بیتو در این تاریکی غوطهورم، ای روشنایی چشمانم.
بیتو اشک و غم و حسرت همه مهمان منَند
قدمی رنجه کن از مهر به مهمانی من
هوش مصنوعی: بدون تو، اشک و غم و حسرت همه در کنار من هستند. لطفاً با مهربانی قدمی بردار و به مهمانی من بیا.
صفحهٔ رویْ ز انظارْ نهان میدارم
تا نخوانند بر این صفحه پریشانی من
هوش مصنوعی: من چهرهام را از نگاه دیگران پنهان میکنم تا این پریشانی و آشفتگیام را کسی نبیند.
دهرْ بسیار چو من سربهگریبان دیده است
چه تفاوت کندَش سربهگریبانی من
هوش مصنوعی: در طول زمان، افراد زیادی مانند من در حال ناله و افسوس خوردن بودهاند؛ پس چه تفاوتی دارد که من هم به این حالت دچار شوم؟
عضو جمعیت حق گشتی و دیگر نخوری
غم تنهایی و مهجوری و حیرانی من
هوش مصنوعی: به جمع افرادی پیوستهای و دیگر نگران تنها بودن و حس بیکسی و سردرگمی من نیستی.
گل و ریحانِ کدامین چمنَت بنْمودند
که شکستی قفس، ای مرغ گلستانی من
هوش مصنوعی: کدام گل و گیاه از چمنتان تو را فریب داد که قفس را شکستی، ای پرندهی گلستان من؟
من که قدر گهر پاک تو میدانستم
ز چه مفقود شدی، ای گهر کانی من
هوش مصنوعی: من که ارزش و اهمیت گوهر پاک تو را میدانستم، چرا از من دور شدی ای گوهر گرانبها؟
من که آب تو ز سرچشمهٔ دل میدادم
آب و رنگت چه شد، ای لالهٔ نُعمانی من
هوش مصنوعی: من از دل خود به تو عشق میورزیدم و تمام وجودم را برای تو گذاشتم، حالا چرا اینگونه از من دوری میکنی، ای گل زیبای من؟
من یکی مرغ غزلخوانِ تو بودم، چه فتاد
که دگر گوش نداری به نواخوانی من!
هوش مصنوعی: من یکی از عاشقانی بودم که همیشه برای تو شعری میخواندم، حالا چه شده که دیگر به نغمهخوانی من توجهی نداری؟
گنج خود خواندیَم و رفتی و بگذاشتیَم
ای عجب؛ بعد تو با کیست نگهبانی من!
هوش مصنوعی: من گنج خود را به تو سپردم و تو رفتی و مرا تنها گذاشتی، چه عجیبی است! حالا بعد از تو، چه کسی حافظ و نگهبان من خواهد بود؟