برگردان به زبان ساده
زهی! زلف و رخت قدری و عیدی
قمر حسن ترا کمتر معیدی
هوش مصنوعی: آه! زیبایی و جذابیت زلف و چهرهات به قدری است که حتی جلوههای نورانی قمر هم نمیتواند به پای آن بیفتد.
همه خوبان عالم را بدیدم
بر آن طوبی ندارد کس مزیدی
هوش مصنوعی: به همه نیکان عالم نگاه کردم و دیدم که هیچکس به مقام درخت طوبی نمیرسد.
مراد چرخ ازرق جامه آنست
که باشد آستانت را مریدی
هوش مصنوعی: چرخ آسمان، به رنگ آبی، نشانگر این است که کسی در آستان تو وجود دارد که به تو ارادت و عشق میورزد.
برآن درگه بمیرم، بس عجب نیست
به کوی شاهدی گور شهیدی
هوش مصنوعی: من در درگاه او جان میدهم، این امر عجیبی نیست، چرا که در محله معشوق، جایی برای دفن شهید وجود دارد.
به گنجی میخرم وصل ترا، گر
ز کنجی بر نیاید من یزیدی
هوش مصنوعی: من برای به دست آوردن وصال تو حاضرم هر چیزی را بخرم، حتی اگر در گوشهای بنشینی و صدایی از تو نیاید، من به سختی به حال زار خود ادامه میدهم.
شبی در گردنت گویی بدیدم
دو دست خویش چون حبل الوریدی
هوش مصنوعی: شبی در خواب احساس کردم که دو دست خود را در گردن کسی میبینم، مانند رگهای خونی که به هم پیوستهاند.
به مستوری ز مستان رخ مگردان
که بعد از وعده نپسندم وعیدی
هوش مصنوعی: اینجا صحبت از این است که وقتی مستانی در حال شادی و سرخوشی هستند، چهرهات را از آنها دور نکن. چون پس از این که وعدهای به آنها داده شده، دیگر نمیتوانم تغییر نظر دهم و آن را نپسندم.
هر آحادی چه داند سر عشقت؟
که همچون اوحدی باید وحیدی
هوش مصنوعی: هر کسی نمیتواند عمق و راز عشق تو را به درستی درک کند؛ زیرا مانند اوحدی، باید به یک نوع بیخودی و نفی خود رسید تا بتوان عشق را چشید.
اگر غافل نشد جان تو از عشق
ز دل پرداز او بر خوان نشیدی
هوش مصنوعی: اگر دل تو از عشق غافل نشود، آنگاه میتوانی از میوههای محبت او بهرهمند شوی و در کنار او آرامش بیابی.