برگردان به زبان ساده
از در ما چو در آمد، اثر ما بنماند
این دل و دین و تن و جان و سر و پا بنماند
هوش مصنوعی: هرچه از در ما وارد شود، دیگر از ما نشانی باقی نمیماند؛ این دل و ایمان و جسم و جان و سر و پا همه از بین میروند.
چشم آن فتنهٔ پیدا به دلم پوشیده
نظری کرد، که پوشیده و پیدا بنماند
هوش مصنوعی: چشم آن زیبا که خود را پنهان کرده بود، به قلب من نگاهی انداخت که دیگر نه پنهان میماند و نه آشکار.
سخن عشق، که عقلم به معما میخواند
بر دلم کشف چنان شد که معما بنماند
هوش مصنوعی: سخن و پیام عشق به گونهای برای من روشن شد که دیگر هیچ پیچیدگی و معمایی نداشت و فهمیدم. عقل و درک من نتوانسته بود به آن روشنی دست یابد.
حیلت ما همه حالت شد و حیلتها سوخت
حالت ما همه معنی شد و اسما بنماند
هوش مصنوعی: حیلهها و نیرنگهای ما به حالت و وضعیتی تبدیل شدند و تمامی نیرنگها و تدابیر ما از بین رفت. حالا وضعیت ما به معنای واقعی تبدیل شده و دیگر هیچ نام و اسمی از آن باقی نمانده است.
تا دو میدید دلم در کف یغما بودم
چون برستم ز دویی زحمت یغما بنماند
هوش مصنوعی: تا زمانی که در دام دوگانگی و دغدغههای زندگی گرفتار بودم، دلمشغول به مال و دنیا بودم. اما زمانی که از آن دوگانگی فاصله گرفتم، دیگر زحمتی برای من از آن دنیای فانی باقی نماند.
دل من دردی آن درد به دریا نوشید
به طریقی که نم در همه دریا بنماند
هوش مصنوعی: دل من دردی را تحمل کرد که به شکلی عمیق و گسترده است که هیچ نشانی از آن در دریا باقی نماند.
ای تمنای دل من ز دو گیتی نظرت
نظری کن، که دگر هیچ تمنا بنماند
هوش مصنوعی: ای آرزوی دل من، از دو جهان یا بگذار فقط یک نگاه به من بیندازی، زیرا دیگر چیزی برای خواستن در دل ندارم.
گر چه از هر جهتم سری و سودایی بود
جهت سر تو بگرفتم و سودا بنماند
هوش مصنوعی: با وجود اینکه من به هر دلیلی خیال و سرگشتگی داشتم، اما فکر و توجه من فقط به تو معطوف شد و دیگر هیچ آشفتگی برایم باقی نماند.
دوش با درد تو گقتم که: محابا کن، گفت:
اوحدی، تن به قضاده، که محابا بنماند
هوش مصنوعی: شب گذشته با درد تو گفتم که مراقب باش، آن شخص گفت: اوحدی، تسلیم سرنوشت شو، زیرا که هیچ راهی برای فرار باقی نمانده است.