برگردان به زبان ساده
دور خلافت چو به هارون رسید
رایت عباس به گردون رسید
در دوران خلافت هارونالرشید که قدرت عباسیان به اوج خود رسیده بود.
نیم شبی پشت به همخوابه کرد
روی در آسایش گرمابه کرد
او نیمشبی همخوابهاش را تنها گذاشت و برای آرامش و آسایش یافتن به گرمابه رفت.
موی تراشی که سرش میسترد
موی به مویش به غمی میسپرد
شخص مویتراشی که موی سر او را میسترد، هر ذره وجودش را غمگین میکرد
ک«ای شده آگاه ز استادیام
خاص کن امروز به دامادیام
و میگفت: تو که به مهارت من در (مویتراشی) آگاه شدهای، مرا به دامادی خود انتخابکن.
خطبهٔ تزویج پراکنده کن
دختر خود نامزد بنده کن»
خطبه عقد را بخوان و دخترت را نامزد و همسر من کن.
طبع خلیفه قدری گرم گشت
باز پذیرندهٔ آزرم گشت
خلیفه با شنیدن این حرف، کمی عصبانی شد اما شرم و حیا را رعایت کرد.
گفت «حرارت جگرش تافتهست
وحشتی از دهشت من یافتهست
با خود گفت: حرارت و گرما او را بیتاب و تشنه کرده یا از هیبت من وحشتزده شده
بیخودیاش کرد چنین یافهگوی
ورنه نکردی ز من این جستجوی»
و از خود بیخود شده که چنین حرفهای یاوهای میگوید وگرنه این را از من نمیخواست.
روز دگر نیکترش آزمود
بر درم قلب همان سکه بود
بار دیگر که بهگرمابه رفت و او را بهتر امتحان کرد، (مویتراش) همان شیوه غلط را ادامه داد.
تجربتش کرد چنین چند بار
قاعدهٔ مرد نگشت از قرار
چند بار دیگر نیز او را آزمود، مویتراش این عمل را تکرار کرد و روش و عادتش عوض نشد.
کار چو بیرونقی از نور برد
قصه به دستوری دستور برد
وقتی که این کار از حد خود گذشت؛ ماجرا را به مشورت با وزیر کشاند.
کز قلم مویتراشی درست
بر سرم این آمد و این سر به توست
و به او گفت: که از کار و قلم مویتراشی درست این ماجرا بر من رفت و تصمیم و چاره آن با تو.
منصب دامادی من بایدش
ترک ادب بین که چه فرمایدش
او طالب دامادی من است؛ ببین چقدر بیشرم و بیادب است و چه میگوید!
هرگه کاید چو قضا بر سرم
سنگ زند بر من و بر گوهرم
هر بار که مانند دست قضا بر سر من میآید (و موی سرم را اصلاح میکند) مرا بیارزش میکند و به من بیاحترامی میکند.
در دهنش خنجر و در دست تیغ
سر به دو شمشیر سپارم دریغ
خنجر در دهان دارد و تیغ در دست؛ دریغ است که با این دو شمشیر جان ببازم
گفت وزیر «ایمنی از رای او
بر سر گنج است مگر پای او
وزیر به او گفت: از اندیشه او در امان هستی و نگران مباش شاید پای او بر سر گنجی است.
چونکه رسد بر سرت آن سادهمرد
گو ز قدمگاه نخستین بگرد
وقتی این مرد ساده (بار دیگر مویت را اصلاح میکند) به او بگو جا و قدمگاهت را عوض کن.
گر بچخد گردن گرا بزن
ورنه قدمگاه نخستین بکن»
( پس از عوض کردن جا) اگر چخید و بازهم گستاخی کرد، گردن آن حجام را بزن (درغیراینصورت و اگر مؤدب بود) دستور بده که قدمگاه اول او را بکنند. (گَرا: دلاک، سرتراش، حجام)
میر مطیع از سر طوعی که بود
جای بدَل کرد به نوعی که بود
خلیفه از سر طوع جایش را عوض کرد بدانگونه که وزیر گفت.
چون قدم از منزل اول برید
گونه حجام دگرگونه دید
وقتی از جای اولی جابجا شد شیوه و روش حجام را دگرگونه و متفاوت یافت.
کمسخنی دید دهندوخته
چشم و زبانی ادب آموخته
آدمی شد ساکت که نگاه و زبانش ادبآموخته و مؤدب بود.
تا قدمش بر سر گنجینه بود
صورت شاهیش در آیینه بود
تا زمانیکه قدم بر سر گنجینه داشت، در وجودش حس و شکل شاهانه بود.
چون قدم از گنجْ تهیساز کرد
کلبهٔ حجامی خود باز کرد
وقتی که پای از سر گنجینه برداشت دوباره همان آدم حجام شد.
زود قدمگاهش بشکافتند
گنج به زیر قدمش یافتند
پس بهسرعت قدمگاه او را شکافتند و گنجی در زیر قدم او پیدا کردند.
هرکه قدم بر سر گنجی نهاد
چون به سخن آمد گنجی گشاد
هرکس که قدمش بر سر گنج باشد وقتی به سخن بیاید گنج در سخن میآورد و سخنان باارزش میگوید.
گنج نظامی که طلسم افکنست
سینهٔ صافی و دل روشنست
گنج طلسمافکن نظامی، سینه صاف و پاک، و دلِ روشن اوست.