برگردان به زبان ساده
صیدکنان مرکبِ نوشیروان
دور شد از کوکبهٔ خسروان
انوشیروان سوار بر اسب و بهقصد شکار از خیمهگاه شاهیاش دور شد. (کوکبه یعنی خدم و حشم. سوار و پیادهای که پیشاپیش پادشاه آیند.)
مونس خسرو شده دستور و بس
خسرو و دستور و دگر هیچکس
همدم و همراه او فقط وزیرش بود. (دستور: وزیر)
شاه در آن ناحیت صید یاب
دید دهی چون دل دشمن خراب
در آن ناحیه شکار، دهی دید که ویران شده بود.
تنگ دو مرغ آمده در یکدِگَر
وز دل شه قافیهشان تنگتر
دو پرنده نزدیک هم بودند و گرم گفتگو بودند. (پرندگان بوف ویرانهنشین بودهاند)
گفت به دستور «چه دم میزنند؟
چیست صفیری که بههم میزنند؟»
نوشیروان از وزیر پرسید: چه میگویند؟ و چه بانگ و فریادی است که بههم میزنند.
گفت وزیر «ای ملک روزگار
گویم اگر شه بود آموزگار
وزیر گفت: ای شاه دوران! خواهم گفت که چه میگویند اگر ملک آموزنده باشد.
این دو نوا نز پی رامشگریست
خطبهای از بهر زناشوهریست
این بانگها از روی آواز و خوانندگی نیست بلکه خطبه و سخن زناشویی است.
دختری این مرغ بدان مرغ داد
شیربها خواهد از او بامداد
این پرنده دختری به آن پرنده داده است و از او شیربها میخواهد.
کاین ده ویران بگذاری به ما
نیز چنین چند سپاری به ما
که این دهِ ویرانه را بهعنوان شیربها به ما میدهی و چند ده دیگر نیز.
آن دگرش گفت کزین درگذر
جور ملک بین و برو غم مخور
دیگر پرنده پاسخ داد: از این درگذر و نگران نباش، جور و ستم شاه را ببین و نگران نباش.
گر مَلِک اینست نه بس روزگار
زین ده ویران دهمت صد هزار»
اگر پادشاه، این است که من میبینم، طول زیادی نمیکشد که از این دِههای ویران صد هزار به تو میدهم. (در قدیم بر اثر فشار مالیات و خراج یا سایر مظالم، وقتیکه کشاورزان در تنگنا قرار میگرفتهاند ده خود را رها کرده و کوچ میکردهاند.)
در ملک این لفظ چنان درگرفت
کاه برآورد و فغان برگرفت
این سخن چنان در انوشیروان اثر گذاشت که آهی برآورد و فغان و گریه سرداد.
دست بهسر بر زد و لختی گریست
حاصل بیداد به جز گریه چیست؟
از روی بیچارگی بر سر زد و گریست؛ حاصل بیداد و ظلم جز پشیمانی و گریه چیست؟
زین ستم انگشت به دندان گزید
گفت «ستم بین که به مرغان رسید
از این ستم و ظلم انگشت پشیمانی و افسوس بهدندان گزید و گفت ظلم و ستم مرا بین که حتی به مرغان خانگی نیز رسید!
جور نگر کز جهت خاکیان
جغد نشانم بَدَل ماکیان
جور را ببین که برای دنیا و خاکیان، جغد ویرانه را بر جای مرغان خانگی نشاندهام.
ای من غافل شده دنیا پرست
بس که زنم بر سر ازین کار دست
بسیار باشد که من غافل و دنیاپرست از این ظلمها که کردهام پشیمانی و افسوس بخورم.
مال کسان چند ستانم به زور؟
غافلم از مردن و فردای گور
هوش مصنوعی: چرا باید اموال دیگران را به زور بگیرم؟ من از مرگ و روز حساب در دنیای بعد از مرگ غافل هستم.
تا کی و کی دستدرازی کنم؟
با سر خود بین که چه بازی کنم
تا کی و تا چقدر ظلم میکنم؟ باید بفهمم که دارم چه بلایی بر سر خود میآورم
مُلک بدان داد مرا کردگار
تا نکنم آنچه نیاید به کار
ملک و پادشاهی را خدا از برای این به من داد که آنچه (در فردای قیامت) بهکار من نمیآید انجام ندهم.
من که مسم را به زر اندودهاند
میکنم آنها که نفرمودهاند
مسی هستم که رنگ زر و طلا دارم (در این دنیا ظاهرا ارزشمندم ولی در واقع مس زراندود و بیارزشی هستم) که آنچه که شایسته نبوده و به من نفرمودهاند انجام دادهام.
نام خود از ظلم چرا بد کنم؟
ظلم کنم وای که بر خود کنم
چرا نام خود را به ظلم و ستم بدنام کنم؟ این ظلمها را دارم بر خود و در حق خود میکنم.
بهتر از این در دلم آزرم داد
یا ز خدا یا ز خودم شرم باد
در دل من نیازی به شرم و حیا وجود دارد پس بهتر که از خدا یا از خود شرم بدارم
ظلم شد امروز تماشای من
وای به رسواییِ فردای من
امروز شخص ظالمی هستم پس وای به فردای قیامت که چه رسوا خواهم بود.
سوختنی شد تن بیحاصلم
سوزد از این غصه دلم بر دلم
عمر و زندگی من بیحاصل است و از این مصیبت، دلم بر حال خودم خواهد سوخت.
چند غبار ستم انگیختن؟
آب خود و خون کسان ریختن
تا کی آشوب ظلم و ستم بهپا کنم؟ و باعث رنج دیگران شوم؟ و آبروی خود را ببرم و خون بریزیم؟
روز قیامت ز من این ترکتاز
باز بپرسند و بپرسند باز
در روز قیامت بابت این غارت و ظلمی که کردهام بازخواست خواهند نمود.
شرم زدهم، چون ننشینم خجل؟
سنگدلم، چون نشوم تنگدل؟
شرمندهام، چرا شرمنده و شرمسار نباشم؟ آدم بیرحمی بودهام، چرا (از این بدبختی) اندوهگین نباشم؟
بنگر تا چند ملامت برم
کاین خجلی را به قیامت برم
ببین روزی که اینهمه مایه سرزنش و ملامت را به قیامت و روز داوری ببرم چقدر شرمسار و شرمنده خواهم بود.
بار من است آنچه مرا بارگیست
چاره من بر من بیچارگیست
آنچه که امروز مَرکب و بارگی و مایهٔ آسایش من بهنظر میرسد درواقع بار بر من است. و آنچه که باید چارهٔ من باشد مایه گناه و مایه بیچارگی است.
زین گهر و گنج که نتوان شمرد
سام چه برداشت؟ فریدون چه برد؟
از ثروت و گنج فراوان، سام و فریدون چه با خود بردند؟
تا من ازین امر و ولایت که هست
عاقبتالامر چه دارم به دست؟»
که من از این ثروت و پادشاهی چیزی با خود ببرم
شاه در آن باره چنان گرم گشت
کز نفسش نعل فرس نرم گشت
آه و گریه شاه چنان گرم و سوزان بود که مانند کوره آتش، نعل اسب را نرم میکرد.
چونکه به لشگرگه و رایت رسید
بوی نوازش به ولایت رسید
همینکه به لشکرگاه و محل رایت بازگشت نسیم مهربانی او به آن ولایت و سرزمین وزید.
حالی از آن خطه قلم برگرفت
رسم ِ بد و راهِ ستم برگرفت
در همان دم قلم عفو بر مالیات آن ناحیه کشید و راه و رسم ستم را کنار گذاشت.
داد بگسترد و ستم درنبشت
تا نفس آخر از آن برنگشت
دادگری را گسترد و رونق داد و بساط ظلم را جمع کرد و تا روزیکه زنده بود از این کار برنگشت.
بعد بسی گردش بخت آزمای
او شد و آوازه عدلش بجای
پس از دوران و مدتهای زیاد که حوادث زیادی اتفاق افتاده است، او درگذشته است اما آوازه و نام او به عدل و دادگری بجای ماندهاست.
یافته در خطه صاحبدلی
سکه نامش رقم عادلی
هوش مصنوعی: در سرزمین شخصیتی با بصیرت، نشانهای از عدالت و انصاف پیدا شده است.
عاقبتی نیک سرانجام یافت
هر که دَرِ عدل زد این نام یافت
هوش مصنوعی: هر کسی که به دنبال انصاف و عدالت باشد، در نهایت به نتیجهای خوب و نیکو خواهد رسید.
عمر به خشنودی دلها گذار
تا ز تو خوشنود بود کردگار
در خوشنودی دل خلق خدای بکوش تا خدا از تو خوشنود باشد.
سایهٔ خورشید ِ سواران طلب
رنج خود و راحت یاران طلب
برای سواران و مسافران سایهای و آسایشی فراهم کن؛ رنج را برای خود و آسانی را برای خلق خدای بطلب. (اگر سوار در اینجا به معنی دلیر و دلاور باشد چنانکه در ابیات دیگری از نظامی دیده میشود مصرع اول یعنی دنبالهرو دلاوران و آدمهای بلندمرتبه باش)
درد ستانی کن و درماندهی
تات رسانند به فرماندهی
به دیگران کمککن و از رنج مردم بکاه و درمان درد مردم باش تا تو را به جایی نیکو بنشانند و سرور شوی.
گرم شو از مهر و ز کین سرد باش
چون مه و خورشید جوانمرد باش
در مهرورزی بکوش و در کینخواهی و نفرت، سرد و بیرغبت باش مانند ماه و خورشید بر همهکس بخشنده و جوانمرد باش.
هر که به نیکی عمل آغاز کرد
نیکی او روی بدو باز کرد
هرکس که کار نیک و خیر انجام داد آن نیکی به خودش بازگشت.
گنبد گردنده ز روی قیاس
هست به نیکی و بدی حقشناس
اگر دقت کنی میبینی که روزگار و سقف آسمان، به خوبی و بدی آگاه است.
طاعت کن روی بتاب از گناه
تا نشوی چون خجلان عذرخواه
از گناه دوری کن و به دستورات الهی عمل کن تا مانند کسی که از کردار خود شرمنده است، خجلتزده نشوی.
حاصل دنیا چو یکی ساعت است
طاعت کن کز همه بِه طاعت است
وقتی که میبینی عمر کوتاه است و همچون یک ساعت بهسرعت میگذرد پس آنرا به اطاعت از خدا بگذران که این بهترین کار است.
عذر میاور نه حیَل خواستند
این سخن است از تو عمل خواستند
در راه نیکی، عذر و حیله و سخن پذیرفتنی نیست بلکه عمل بهآن مقبول است.
گر به سخن کار میسر شدی
کار نظامی به فلک بر شدی
اگر کار آدم فقط با حرف درست میشد اکنون کار من از آسمان هم بلندتر میشد.