برگردان به زبان ساده
نخستین بار گفتش کَز کجایی؟
بگفت از دار ملک آشنایی
خسرو ابتدا پرسید که اهل کجایی؟ فرهاد پاسخ داد اهل دیار عاشقان و آشنایان.
بگفت آن جا به صنعت در چه کوشند؟
بگفت انده خرند و جان فروشند
خسرو: شغل مردم آنجا چیست؟ فرهاد: غم عشق میخرند و جان خود را در این راه میفروشند (عاشقانی از جان گذشته هستند)
بگفتا جانفروشی در ادب نیست!
بگفت از عشقبازان این عجب نیست
خسرو: کار جانفروشی از ادب نیست! فرهاد: این کار از عاشقان بعید نیست
بگفت از دل شدی عاشق بدینسان؟
بگفت از دل تو میگویی، من از جان
خسرو: تو از ته دل عاشق شیرین شدهای؟ فرهاد: تو میگویی من از ته دل عاشق او شدهام اما من میگویم با تمام وجودم عاشق شیرین شدهام
بگفتا عشق شیرین بر تو چون است؟
بگفت از جان شیرینم فزون است
خسرو: عشق شیرین برای تو چگونه است؟ فرهاد: از جانم که بسیار عزیز است ارزشمندتر است
بگفتا هر شبش بینی چو مهتاب؟
بگفت آری چو خواب آید، کجا خواب؟
خسرو: هرشب در خواب شیرین را مانند ماه میبینی؟ فرهاد: اگر بتوانم بخوابم بله، اما خوابی وجود ندارد
بگفتا دل ز مهرش کی کنی پاک؟
بگفت آن گه که باشم خفته در خاک
خسرو: چه زمانی عشقش را از دل بیرون میکنی؟ فرهاد: زمانی که در خاک خفته باشم
بگفتا گر خرامی در سرایش؟
بگفت اندازم این سر زیر پایش
خسرو: اگر در خانهی شیرین وارد شوی چه میکنی؟ فرهاد: سرم را زیر قدمهایش میگذارم (جانم را فدای او میکنم)
بگفتا گر کند چشم تو را ریش؟
بگفت این چشم دیگر دارمش پیش
خسرو: اگر شیرین چشمت را کور کند چه میکنی؟ فرهاد: چشم دیگرم را هم فدای او میکنم
بگفتا گر کسیش آرد فرا چنگ؟
بگفت آهن خورد ور خود بود سنگ
خسرو: اگر کسی شیرین را بهدست بیاورد چه میکنی؟ فرهاد: شمشیر و پتک خواهد خورد حتی اگر مانند سنگ سخت باشد
بگفتا گر نیابی سوی او راه؟
بگفت از دور شاید دید در ماه
خسرو: اگر نتوانی به شیرین برسی چه میکنی؟ فرهاد: شاید بتوانم چهرهی مانند ماهش را از دور ببینم
بگفتا دوری از مه نیست در خوَر
بگفت آشفته از مه دور بهتر
خسرو: دور بودن از ماه (شیرین) شایستهی تو نیست فرهاد: دیوانگان بهتر است از ماه دور باشند
بگفتا گر بخواهد هر چه داری؟
بگفت این از خدا خواهم به زاری
خسرو: اگر شیرین هرچهرا که داری از تو بخواهد، چه میکنی؟ فرهاد: آرزوی من این است و این را با گریه و زاری از خدا میخواهم
بگفتا گر به سر یابیش خوشنود؟
بگفت از گردن این وام افکنم زود
خسرو: اگر شیرین با فقط با جان باختن بتوانی او را شاد کنی؟ فرهاد: فورا این خواست او را ادا میکنم (سرم را قطع میکنم)
بگفتا دوستیش از طبع بگذار
بگفت از دوستان ناید چنین کار
خسرو: به خاطر شرافت و طبع بلندت عشق شیرین را فراموش کن فرهاد: از عاشقان چنین کاری بر نمیآید
بگفت آسوده شو، کاین کار خام است
بگفت آسودگی بر من حرام است
خسرو: خود را رنج و زحمت مده، بهاو نخواهی رسید فرهاد: آسودگی و آسایشی برای من وجود ندارد (که رنج، آنرا از من بگیرد)
بگفتا رو صبوری کن در این درد
بگفت از جان صبوری چون توان کرد؟
خسرو: برو و درد عشقت را تحمل کن فرهاد: بدون جان (شیرین) چگونه میتوانم صبوری کنم؟
بگفت از صبر کردن کس خجل نیست
بگفت این، دل تواند کرد، دل نیست
خسرو: هیچکس از صبر کردن پشیمان نشده فرهاد: صبر کار دل است، من دلم را در این عشق از دست دادهام
بگفت از عشق کارت سخت زار است
بگفت از عاشقی خوشتر چه کار است؟
خسرو: حال و روزت بهخاطر عاشقی بسیار آشفته و پریشان است فرهاد: بهتر از این چیست؟
بگفتا جان مده بس دل که با اوست
بگفتا دشمنند این هر دو بیدوست
خسرو: بیهوده جانت را فدا مکن، بسیار دلها عاشق او هستند فرهاد: دل و جان هردو بدون شیرین، دشمن من هستند
بگفتا در غمش میترسی از کس؟
بگفت از محنت هجران او بس
خسرو: در غم عشق شیرین از چیزی میترسی؟ فرهاد: از سختی و رنج دوری او بسیار میترسم
بگفتا هیچ همخوابیت باید؟
بگفت ار من نباشم نیز شاید
خسرو: آیا همسری خواهی داشت؟ فرهاد: اگر من مرده باشم هم چنین اتفاقی نمیافتد
بگفتا چونی از عشق جمالش؟
بگفت آن، کس نداند جز خیالش
خسرو: از عشق زیبایی او حالت چگونه است؟ فرهاد: کسی نمیداند که چگونهام بجز خیال شیرین
بگفت از دل جدا کن عشق شیرین
بگفتا چون زیم بیجان شیرین؟
خسرو: عشق شیرین را از دلت بیرون کن فرهاد: شیرین مانند جان من است و من نمیتوانم بدون جان (شیرین) زندگی کنم
بگفت او آن من شد زو مکن یاد
بگفت این کی کند بیچاره فرهاد؟
خسرو: شیرین دیگر مال من شده او را فراموش کن فرهاد: این کار از دست فرهاد بیچاره برنمیآید.
بگفت ار من کنم در وی نگاهی؟
بگفت آفاق را سوزم به آهی
خسرو: اگر من نگاهی به شیرین بیندازم چه میکنی؟ فرهاد: دنیا را با آهی سوزان به آتش میکشم
چو عاجز گشت خسرو در جوابش
نیامد بیش پرسیدن صوابش
زمانی که خسرو در دادن جواب فرهاد ناتوان شد پرسیدن سوالات بیشتر را کار درستی ندانست
به یاران گفت کز خاکی و آبی
ندیدم کس بدین حاضر جوابی
خسرو به دوستانش گفت از موجودات زمینی و دریایی کسی را مانند فرهاد حاضرجواب ندیدهام
به زر دیدم که با او بر نیایم
چو زرش نیز بر سنگ آزمایم
زمانی که دیدم با وعده زر و طلا فرهاد راضی نمیشود همانند وعده طلا نیز او را با تراشیدن سنگ بیازمایم
گشاد آن گه زبان چون تیغ پولاد
فکند الماس را بر سنگ بنیاد
هوش مصنوعی: زبان مانند تیغی بران و تیز است که میتواند الماس را بر سنگ سخت بیفکند.
که ما را هست کوهی بر گذرگاه
که مشکل میتوان کردن بدو راه
هوش مصنوعی: در مسیر زندگی ما مانعی بزرگ وجود دارد که عبور از آن بسیار دشوار است.
میان کوه راهی کند باید
چنانک آمد شد ما را بشاید
هوش مصنوعی: برای عبور از میان کوهها باید راهی پیدا کرد، همانطور که به ما نشان داده شده است.
بدین تدبیر کس را دسترس نیست
که کار تو است و کار هیچ کس نیست
هوش مصنوعی: هیچکس نمیتواند به کار تو دسترسی پیدا کند، زیرا فقط خودت بر کارهایت تسلط داری و هیچکس دیگری نمیتواند در آن دخالت کند.
به حق حرمت شیرین دلبند
کز این بهتر ندانم، خورد سوگند
هوش مصنوعی: به خاطر احترام به دل شیرین معشوق، که برای من بهتر از این چیزی نمیشناسم، سوگند میخورم.
که با من سر بدین حاجت درآری
چو حاجتمندم این حاجت برآری
هوش مصنوعی: اگر میخواهی که برای من به خواستهام برسی، به یاد داشته باش که من نیازمندم و تو باید به این خواستهام پاسخ دهی.
جوابش داد مرد آهنینچنگ
که بردارم ز راه خسرو این سنگ
هوش مصنوعی: مردی با قدرت و استحکام به او پاسخ داد که بگذار تا این سنگ را از مسیر خسرو بردارم.
به شرط آن که خدمت کرده باشم
چنین شرطی به جای آورده باشم
هوش مصنوعی: تنها در صورتی که خدمتی انجام داده باشم، میتوانم چنین شرطی را قبول کنم.
دل خسرو رضای من بجوید
به تَرکِ شکرِ شیرین بگوید
هوش مصنوعی: دل خسرو سعی میکند که رضایت من را کسب کند و به جای گفتن حقایق شیرین، به نارضایتی اشاره میکند.
چنان در خشم شد خسرو ز فرهاد
که حلقش خواست آزردن به پولاد
هوش مصنوعی: خسرو به قدری از فرهاد عصبی و خشمگین شد که تصمیم گرفت او را با شکنجه و درد به وسیلهی زنجیرآهنی آزار دهد.
دگر ره گفت از این شرطم چه باک است
که سنگ است آن چه فرمودم نه خاک است
هوش مصنوعی: من میتوانم به راحتی از این شرط دیگر سخن بگویم، چرا که چیزی که گفتم مستحکم و مانند سنگ است، نه بیارزش و مانند خاک.
اگر خاک است چون شاید بریدن
و گر برد کجا شاید کشیدن
هوش مصنوعی: اگر چیزی به خاک تعلق دارد، پس باید بدانیم که چگونه میتوانیم آن را جدا کنیم و اگر هم جدا شد، چگونه میتوانیم آن را در جاهای دیگر منتقل کنیم.
به گرمی گفت کآری شرط کردم
و گر زین شرط برگردم نه مَردَم
با مهربانی به او گفت که بله،من عهد بسته ام و اگر به این عهد پایبند نباشم دیگر مرد نیستم.
میان دربند و زور دست بگشای
برون شو دستبرد خویش بنمای
هوش مصنوعی: در میان قید و بندها و فشار زندگی، تلاش کن که از آنها رهایی یابی و به دنیای آزاد قدم بگذاری و استعدادهای واقعی خود را نشان دهی.
چو بشنید این سخن فرهاد بیدل
نشان کوه جست از شاه عادل
هوش مصنوعی: وقتی فرهاد این حرف را شنید، دلش به شدت شکست و به دنبال نشانهای از عشقش به کوه رفت.
به کوهی کرد خسرو رهنمونش
که خواند هر کس اکنون بیستونش
خسرو به کوهی فرستادش که الان اون کوه رو بیستون میخوانند
به حکم آن که سنگی بود خارا
به سختی روی آن سنگ آشکارا
هوش مصنوعی: به دلیل اینکه سنگی سخت و محکم وجود دارد، نشانههای روی آن به وضوح و به راحتی قابل مشاهده است.
ز دعویگاه خسرو با دلی خوش
روان شد کوهکن چون کوه آتش
هوش مصنوعی: از محل دعوی خسرو، شخصی خوشحال و سرزنده بیرون رفت، مانند کوهکنی که در کوه آتش شعلهور شده است.
بر آن کوه کمرکش رفت چون باد
کمر دربست و زخم تیشه بگشاد
هوش مصنوعی: او به بالای کوه رفت و مانند باد، به سرعت و بدون وقفه پیش رفت و زخمهایی که بر اثر ضربات تیشه ایجاد شده بود، نمایان شد.
نخست آزرم آن کرسی نگه داشت
بر او تمثالهای نغز بنگاشت
هوش مصنوعی: در آغاز، زینت و زیبایی آن تخت را با تصاویری زیبا تزیین کردند.
به تیشه صورت شیرین بر آن سنگ
چنان بَر زد که مانی نقش ارژنگ
هوش مصنوعی: با تیشهای که بر روی چهرهی شیرین زده شد، به قدری قوی و تأثیرگذار بود که همانند نقشی بود که مانی بر روی سنگها خلق کرد.
پس آن گه از سنانِ تیشهٔ تیز
گزارش کرد شکل شاه و شبدیز
هوش مصنوعی: پس از آنکه تیشهٔ تیز شکل شاه و شبدیز را به تصویر کشید، خبر آن را به دیگران منتقل کرد.
بر آن صورت شنیدی کز جوانی
جوانمردی چه کرد از مهربانی
هوش مصنوعی: بر آن چهرهای که میبینی، از جوانی و جوانمردیام چه کارها کردهام و چقدر از مهربانی در حق دیگران انجام دادهام.
وز آن دنبه که آمد پیهپرورد
چه کرد آن پیرزن با آن جوانمرد
هوش مصنوعی: زن سالخورده با استفاده از دنبه، که چربیپرورده است، چه کاری با آن جوان شجاع انجام داد؟
اگر چه دنبه بر گرگان تله بست
به دنبه شیرمردی زان تله رست
هوش مصنوعی: گرچه برای گرگها تلهای گذاردهاند، اما به خاطر شجاعت و دلاوری شیر، آن تله بیاثر است.
چو پیه از دنبه زانسان دید بازی
تو بر دنبه چرا پیه میگدازی؟
هوش مصنوعی: وقتی میبینی که چربی دنبه در دستان توست، چرا آن را هدر میدهی؟
مکن کاین میش دندان پیر دارد
به خوردن دنبهای دلگیر دارد
هوش مصنوعی: این میش که به نظر آرام میآید، دندانهای تیز و قدیمی دارد و وقتی به دنبهاش نگاه میکنی، دلش پر از حس ناراحتی و دلگیری است.
چو برج طالعت نآمد ذنبدار
ز پس رفتن چرا باید ذنبوار؟
هوش مصنوعی: زمانی که ستاره خوشبختی تو طلوع نکرده و پشت سر تو مانع یا مشکلی وجود دارد، چرا باید به مانند یک گناهکار دستوپا ب زنی و به جلو بروی؟