برگردان به زبان ساده
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
من آرزومند باغ و گلستانم؛ رخت را از ورای حجاب بیرون آر. من طالب شیرینی فراوان هستم، لب گشا و سخنی بگو!
ای آفتاب حُسن! برون آ دمی ز ابر
کآن چهرهٔ مُشَعشَعِ تابانم آرزوست
ای منتهای تابندگی زیبایی، لحظهای از ورای ابر ذهنیم بیرون آ، زیرا که خواهان دیدن آن چهرهی تابندهی پرنورم.
بشنودم از هوای تو آواز طبل باز
باز آمدم که ساعدِ سلطانم آرزوست
دلم هوای تو کرد و صدای کوبههای طبل، در گوش لطیفم، اعلان ورودت به قصر درونم را آغازید، بازگشتم که طالب یاری پادشاهم هستم!
گفتی ز ناز «بیش مَرَنجان مرا، برو»
آن گفتنت که «بیش مرنجانم» آرزوست
از روی ناز گفتی که «مرا بیش از این مرنجان و برو!» بازشنیدن آن گفتنت که «بیش از این مرنجان مرا» آرزوی من است!
وآن دفع گفتنت که «برو، شَه به خانه نیست»
وآن ناز و باز و تندی دربانم آرزوست
حتی رفتار دافعانهات که از طریق دربانت میگویی: برو! شاه در خانه نیست! و یا آن ناز و بازی و بداخلاقی دربانت را آرزومندم.
در دست هر که هست ز خوبی قُراضههاست
آن معدن مَلاحت و آن کانم آرزوست
خوبیهای مردمان، قراضههایی از خوبیهایی هستند که تو معدن آن هستی و من آرزومند خود آن مخزن خوبیهایم
این نان و آبِ چرخ، چو سیل است بیوفا
من ماهیام، نهنگم، عُمّانم آرزوست
آن روزی که چرخ فلک نصیب ما میکند همانند سیل بیوفاست، (سریع جاری میشود و فردا خبری از آن نیست)، من مثل ماهی به ماء (آب حیات) زندهام و نهنگوار عاشق بودن در دریایی بزرگ (رزق من را خودت بده نه فلک)
یعقوبوار «وا اَسَفا»ها همی زنم
دیدارِ خوبِ یوسفِ کنعانم آرزوست
مثل یعقوب تاسف دوری تو را میخورم و آرزومند دیدار زیبا رخم، یوسف کنعان، هستم.
والله که شهر بیتو مرا حبس میشود
آوارگیِ و کوه و بیابانم آرزوست
از تو دورم و شهر برایم بدل به زندان شده، از نبودند آرزومند آوارگی و کوه و بیابان شدهام.
زین همرهان سستعناصِر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
در راه عشق، همراهانی سست عنصر دارم که دلگیرم کردهاند، آرزومند داشتن همراهانی چون شیر خدا و رستم دستان هستم (تا در جنگ با اژدهای نفس یاریم کنند)
جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او
آن نورِ رویِ موسیِ عِمرانم آرزوست
آنچنان از ظلم فرعون و خودش جانم ملول شده که آرزومند معجزهای همچون نور موسی میگردم.
زین خَلق پُرشکایتِ گریان شدم ملول
آن های هوی و نعرهٔ مستانم آرزوست
از این مخلوقات همیشه ناراضی و گریان، دلم از غم پر شده و اندوهگین گشتهام. آرزومندم که دوباره صدای شاداب و نعرههای پر از نشاط مستان را بشنوم.
گویاترم ز بلبل امّا ز رَشکِ عام
مُهر است بر دهانم و افغانم آرزوست
من از بلبل خوشصداترم اما برای دوری از تیر حسد مردم، سکوت کردهام و آرزوی فریاد زدن دارم.
دی شیخ با چراغ همی گشت گِرد شهر
کز دیو و دَد ملولم و انسانم آرزوست
دیشب پیرمردی چراغ به دست را دیدم که به علت خستگی از دست شیاطین و وحشیت آدمنماها، دنبال «انسان» و انسانیت میگشت.
گفتند «یافت مینشود، جُستهایم ما»
گفت «آنک یافت مینَشوَد، آنم آرزوست»
جویندگان قبلی گفتند که قبلا بود و دیگر نیست، شیخ گفت: من هم دنبال آن چیزی هستم که دیگر پیدا نمیشود.
هر چند مُفلسم نپذیرم عقیق خُرد
کآن عقیقِ نادرِ ارزانم آرزوست
من مفلسی هستم که عقیق کوچک نمیپذیرم، بلکه دنبال معدن عقیقی هستم که بهندرت یافت میشود و ارزنده (=ارزان) است. [عقیق نماد دهان و معدن عقیق نماد کلمات استاد/پیر است]
پنهان ز دیدهها و همه دیدهها از اوست
آن آشکارْ صنعتِ پنهانم آرزوست
آن معدن عقیق از چشمها پنهان است اما همهی چشمها از او است. آرزوی دیدار آن استادی را دارم که صنع و هنرش آشکار است اما خودش پنهان.
خود کار من گذشت ز هر آرزو و آز
از کان و از مکان پی ارکانم آرزوست
کار من از حرص و آرزو داشتن گذشته است، منظورم از معدن عقیق و تمام مثالهای بالا فهم ریشه و زیربنای رکنها و بنیانها است.
گوشم شنید قصّهٔ ایمان و مست شد
کو قِسم چشم؟ صورت ایمانم آرزوست
گوشم که فقط قصهی ایمان را شنید، مست شد. پس سهم چشمم کجاست؟ دیدار تصویر ایمان نیز آرزوی من است.
یک دست جام باده و یک دست جَعد یار
رقصی چنین میانهٔ میدانم آرزوست
در آن لحظه که صورت عشق را دیدم، از خوشی این دیدار، در بک دست جام باده میگیرم و در یک دست موهای مجعد یار را. آرزومند چنین رقصی در وسط میدان شهرم.
میگوید آن رباب که «مُردم ز انتظار
دست و کنار و زخمهٔ عثمانم آرزوست»
ساز رباب میگوید: از انتظار (رسیدن تو به مقام ایمان و به رقص آمدنت) کردیم! من هم آرزومند دست وآغوش و مضراب نوازندهام عثمانم!
من هم رباب عشقم و عشقم رُبابی است
وآن لطفهای زخمهٔ رحمانم آرزوست
ای رباب! تو رباب عثمانی، من هم رباب عشقم. نوازندهی من خود جناب عشق است، من هم مثل تو آرزوی زخمهی نوازندهام را دارم، فقط نوازندهی من «رحمٰن» است!
باقیِ این غزل را ای مطرب ظریف!
زین سان همی شمار که زین سانم آرزوست
حال ای مطرب ظریف، باقی این غزل را اینگونه در نظر بگیر و بخوان که:
بنمای, شمس مفخَر تبریز! رو ز شرق
من هدهدم، حضور سلیمانم آرزوست
ای خورشید موجبِ فخرِ تبریز، روی خود را از محل اشراق در درون طلوع ده، من هدهدم و آرزویم حضور در محضر سلیمان است.