برگردان به زبان ساده
چو عشق آمد که جان با من سپاری
چرا زوتر نگویی کآری آری
هوش مصنوعی: زمانی که عشق به تو میگوید که جانم را به تو میدهم، چرا زودتر از این نمیگویی که آری، قبول دارم؟
جهان سوزید ز آتشهای خوبان
جمال عشق و روی عشق باری
هوش مصنوعی: جهان به خاطر زیباییها و عشق خوبان به آتش کشیده شد.
چو جان بیند جمال عشق گوید
شدم از دست و دست از من نداری
هوش مصنوعی: وقتی جان زیبایی عشق را ببیند، میگوید که دیگر نتوانستم خودم را داشته باشم و تو هم نمیتوانی مرا در دست بداری.
بدیدم عشق را چون برج نوری
درون برج نوری اه چه ناری
هوش مصنوعی: عشق را مانند نوری درون یک برج نوری دیدم. ای کاش میدانستم این روشنایی چه آتشی دارد.
چو اشترمرغ جانها گرد آن برج
غذاشان آتشی بس خوشگواری
هوش مصنوعی: مانند شترمرغها که جانها را دور آن برج جمع میکنند، غذایشان آتشی بسیار خوشبو و لذیذ است.
ز دور استاده جانم در تماشا
به پیش آمد مرا خوش شهسواری
هوش مصنوعی: روح من از دور به تماشا ایستاده است و ناگهان خوشرویی به سوی من میآید.
یکی رویی چو ماهی ماه سوزی
یکی مریخ چشمی پرخماری
هوش مصنوعی: یک نفر چهرهای زیبا و دلربا دارد که مانند ماه میدرخشد و دیگری چشمی دارد پر از شوق و اشک، شبیه به مریخ.
که جانها پیش روی او خیالی
جهان در پای اسب او غباری
هوش مصنوعی: جانها در برابر او، فقط یک خیال از جهان هستند و همه چیز در زیر پای اسب او، مانند غباری به نظر میرسد.
همیرست از غبار نعل اسبش
بیابان در بیابان خوش عذاری
هوش مصنوعی: در دشتها و بیابان، وقتی که اسبش حرکت میکند، غبار و گرد و خاک برمیخیزد و زیبایی خاصی به منبع وجود او میبخشد.
همیتازید عقلم اندک اندک
همیپرید از سر چون طیاری
هوش مصنوعی: عقلم به آرامی در حال تند و تند شدن است و به نوعی از سرم بیرون میزند، مانند یک پرنده که پرواز میکند.
همین دانم دگر از من مپرسید
که صد من نیست آن جا در شماری
هوش مصنوعی: فقط همین را میدانم و از من بیشتر نپرسید، زیرا در آنجا چیزی به اندازه صد من وجود ندارد.
من آن آبم که ریگ عشق خوردش
چه ریگی بلک بحر بیکناری
هوش مصنوعی: من مانند آبی هستم که در دل عشق و احساسات جاری است، با این تفاوت که عمق و وسعتی نامتناهی دارم.
چو لاله ی کفتهای در شهر تبریز
شدم بر دست شمس الدین نگاری
هوش مصنوعی: در شهر تبریز مانند لالهای شکفته شدم، به خاطر دستی از شمسالدین.