برگردان به زبان ساده
ای دوست ز شهر ما ناگه به سفر رفتی
ما تلخ شدیم و تو در کان شکر رفتی
هوش مصنوعی: ای دوست، ناگهان از شهر ما رفتی و ما به شدت ناراحت شدیم در حالی که تو به سفر شیرین و خوشی رفتی.
نوری که بدو پرد جان از قفس قالب
در تو نظری کرد او در نور نظر رفتی
هوش مصنوعی: نوری که جان ما را از قید و بند بدن آزاد میکند، وقتی به او نگاه کردی، خودت هم در آن نور غرق شدی.
رفتی تو از این پستی در شادی و در مستی
آن سوی زبردستی گر زیر و زبر رفتی
هوش مصنوعی: تو از این دنیا و مشکلاتش رفتهای در حالتی شاد و خوش، به سویی آرام و با دستاوردهای بالا. اگر هم با چالشها و ناملایمات روبرو شدهای، اینجا دیگر اهمیتی ندارد.
مانند خیالی تو هر دم به یکی صورت
زین شکل برون جستی در شکل دگر رفتی
هوش مصنوعی: هر لحظه همچون یک خیال، تو به شکلی جدید ظاهر میشوی و به شکلی دیگر تغییر میکنی.
امروز چو جانستی در صدر جنانستی
از دور قمر رستی بالای قمر رفتی
هوش مصنوعی: امروز که تو را میشناسم، در مرتبهای از بهشت هستی و از دور به زیبایی و نور قمر نزدیک شدهای و به مرتبهای از اوج رفتهای.
اکنون ز تن گریان جانا شدهای عریان
چون ترک کله کردی وز بند کمر رفتی
هوش مصنوعی: اکنون ای جان، تو از جسم خود جدا شدهای و عریان گشتهای، مانند ترکهای که از خوشه جدا شده و از بند کمر آزادی یافتهای.
از نان شدهای فارغ وز منت خبازان
وز آب شدی فارغ کز تف جگر رفتی
هوش مصنوعی: تو از خوردن نان بینیازی و از منت نانواها رها شدهای، و از آب هم بینیازی که از سوز جگر رها شدهای.
نانی دهدت جانان بیمعده و بیدندان
آبی دهدت صافی زان بحر که دررفتی
هوش مصنوعی: عشق میتواند به تو نعمت و sustenance بدهد، حتی اگر هیچ چیز دیگری نداشتی. او میتواند به تو آب زلال و خوبی بدهد، مانند آبی که از دریا میآید.
از جان شریف خود وز حال لطیف خود
بفرست خبر زیرا در عین خبر رفتی
هوش مصنوعی: از روح پاک و حالت دلنشین خود خبری بفرست، زیرا در خود خبر دادن، خود را نیز فرستادهای.
ور ز آنک خبر ندهی دانم که کجاهایی
در دامن دریایی چون در و گهر رفتی
هوش مصنوعی: اگر هم از سفرهایت چیزی نگوئی، من میدانم که در دامن دریاهایی مانند در و گوهر کجاها رفتهای.
هان ای سخن روشن درتاب در این روزن
کز گوش گذر کردی در عقل و بصر رفتی
هوش مصنوعی: ای سخن روشنی که از طریق این روزن عبور کردی، به عقل و بینایی رسیدی و در دل ما نفوذ کردی.