برگردان به زبان ساده
چون نالد این مسکین که تا رحم آید آن دلدار را؟
خون بارد این چشمان که تا بینم من آن گلزار را
این بندهٔ بیچاره چگونه ناله و زاری کند، تا شاید آن یار و دلدار بر حالش رحم کند؟ این چشمها چقدر باید اشک بریزند و خون گریه کنند، تا سرانجام بتوانم آن گلزار را ببینم؟
خورشید چون افروزدم تا هجر کمتر سوزدم
دل حیلتی آموزدم کز سر بگیرم کار را
من در آتش فراق سوختهام؛ اما اگر خورشیدِ امید و روشنایی بر من بتابد و کمی از این سوز کم شود، دلم راهی تازه پیدا میکند و دوباره برای رسیدن به محبوب قدم برمیدارم.
ای عقل کلِ ذوفنون تعلیم فرما یک فسون
کز وی بخیزد در درون رحمی نگارین یار را
ای عقلِ کامل و دانای همه فنون، به من یک افسون و چارهای بیاموز؛ چارهای که بهواسطهٔ آن، در دلِ آن یارِ زیبارو رحم و مهری پدید آید.
چون نور آن شمع چگل میدرنیابد جان و دل
کی داند آخر آب و گل دلخواه آن عیار را
وقتی نور آن شمعِ زیبا حتی به جان و دل من راه پیدا نمیکند، پس چگونه این وجودِ خاکی و جسمانی میتواند بفهمد که آن محبوبِ زیرک و دلربا چه میخواهد؟ {چَگِل نام ناحیهای در ترکستان قدیم بوده که در ادبیات فارسی به زیبایی و حسنِ مردمانش شهرت داشته است.}
جبریل با لطف و رشد عجل سمین را چون چشد
این دام و دانه کی کشد عنقای خوش منقار را
جبریل، با آن مقام بلند و لطف و رشدی که دارد، چگونه ممکن است گوسالهٔ فربه را بخورد و از آن لذت ببرد؟(چیزی که برای موجودی معمولی لذتبخش یا فریبنده است، برای یک روح بلندمرتبه اصلاً جذابیتی ندارد.)// پرندهای بلندپرواز و بزرگ مثل عنقا اصلاً به دام و دانهٔ معمولی گرفتار نمیشود.(عِجل یعنی گوساله و سمین یعنی فربه و چاق.)(عنقا پرندهای افسانهای و بسیار بلندمرتبه است؛ نماد چیزی دستنیافتنی، بلندپرواز و فراتر از امور معمول.)
عنقا که یابد دام کس؟ در پیش آن عنقا مگس
ای عنکبوت عقل بس، تا کی تنی این تار را؟
عنقا( پرندهای افسانهای) چگونه ممکن است در دام کسی گرفتار شود؟
حتی اگر چیزی بخواهد عنقا را به دام بیندازد، در برابر عظمت او مثل مگسی ناچیز است.//ای عقلِ عنکبوتوار! دیگر بس کن؛ تا کی میخواهی این تارها را بتنی؟ یعنی حقیقتِ بزرگتر، در شبکهٔ مفاهیم محدود ما گرفتار نمیشود.
کو آن مسیح خوش دمی بیواسطه مریم یمی
کز وی دل ترسا همی پاره کند زنار را
کجاست آن مسیحِ صاحبنَفَس و جانبخش، که بیهیچ واسطهای، دریایی از حقیقت و حیات باشد؛ آنگونه که نفس و حضورش دلِ مسیحی(ترسا) را دگرگون کند و او زُنّارِ خویش را پاره کند؟ (زنّار = کمربند/نشانهای که در ادبیات قدیم با مسیحیان پیوند داشته و در شعر عرفانی میتواند نماد تعلّق و وابستگی به صورت و هویت ظاهری باشد.)
دجال غم چون آتشی گسترد ز آتش مفرشی
کو عیسیِ خنجرکشی دجال بدکردار را
وقتی دجّالِ غم، آتشی گسترده و همهجا را از سوز و رنج پر کرده است، کجاست آن عیسیِ نیرومندی که به جنگ این دجّالِ بدکار برود و او را از میان بردارد؟ (دجّالِ غم = غمی که انسان را فریب میدهد، محاصره میکند و به خودش مشغول میسازد.)
تن را سلامتها ز تو جان را قیامتها ز تو
عیسی علامتها ز تو وصل قیامتوار را
سلامت و تندرستیِ تن از توست، و رستاخیز و زندهشدنِ جان نیز از توست.
حتی نشانههای عیسایی و آن قدرتِ زندهکننده از توست؛ و وصال تو مانند یک قیامت، انسان را از نو زنده میکند.(وصال قیامتوار یعنی دیدار محبوب آنچنان تأثیرگذار است که: انسانِ قبلی میمیرد و انسانِ تازهای متولد میشود.)
ساغر ز غم در سر فتد چون سنگ در ساغر فتد
آتش به خار اندر فتد چون گل نباشد خار را
وقتی سنگی در ساغر(جام) بیفتد، ساغر از شدت ضربه میشکند و غم و آشفتگی بر سرش میآید؛
همینطور وقتی گل نباشد، خار در آتش میافتد و میسوزد.(جام میتواند نماد دلِ عاشق باشد؛ دلی که قرار است از شراب عشق پر شود.)
ماندم ز عذرا وامقی چون من نبودم لایقی
لیکن خمار عاشقی در سر دل خمار را
عشق من حتی از عشق وامق و عذرا هم گذشته و من در برابر آن درماندهام.، خودم را شایستهٔ چنین عشقی نمیدانم؛ اما با این حال، مستی و خماریِ عشق چنان در سر و دل من افتاده که از آن رهایی ندارم.(من شاید شایستهٔ چنین عشقی نبودم، اما حالا که عشق در جانم افتاده، دیگر گریزی از آن ندارم؛ حتی فراق و خماریِ آن هم از سرم بیرون نمیرود.)
شطرنج دولت شاه را صد جان به خرجش راه را
صد که حمایل کاه را صد درد دردی خوار را
در بازیِ بختِ شاهانهٔ محبوب، اگر لازم باشد صد جان باید هزینه کرد و راه رسیدن به او را پیمود.
و در برابر آن، حتی صد خرمن کاه چیزی نیست؛ و برای کسی که درد و رنج را میچشد، صد درد هم در برابر آن حقیقت ناچیز است.
بینم به شه واصل شده می از خودی فاصل شده
وز شاه جان حاصل شده جانها در و دیوار را
میبینم که به محبوب رسیده و از خودی (منیت) خویش جدا شده؛ و از آن شاه، جان و زندگی به همهٔ جانها و حتی در و دیوار رسیده است.(وقتی چشم عاشق باز شود، حتی در و دیوار هم بیجان و جدا از حقیقت دیده نمیشوند؛ همهٔ هستی را وابسته به یک سرچشمهٔ جان میبیند.)
باشد که آن شاهِ حرون زان لطفِ از حدها برون
منسوخ گرداند کنون آن رسم استغفار را
امید است که آن معشوق گریزپا ، با لطف بیحد و اندازهٔ خودش، اکنون رسمِ استغفار و عذرخواهی را از میان بردارد.(عاشق امیدوار است که محبوب آنقدر لطف کند که دیگر نیازی به عذرخواهی، توبه و پشیمانی نباشد؛ چون با لطف او، اصلِ جدایی و خطا بخشیده و برطرف شود.در عرفان مولانا، گاهی انسان آنقدر درگیر «من خطاکارم، باید توبه کنم، باید جبران کنم» میشود که باز هم «من» در مرکز قرار میگیرد.)
جانی که رو این سو کند با بایزید او خو کند
یا در سنایی رو کند یا بو دهد عطار را
آن جانی که روی خود را به این سوی حقیقت برگرداند، با بایزید انس میگیرد؛ یا در راه سنایی قدم میگذارد؛ یا دستکم بویی از عطار به مشامش میرسد.(اگر جانت واقعاً به این سمت حرکت کند، یا مستیِ بایزیدی نصیبت میشود، یا حکمتِ سنایی، یا دستکم بوی عشق و معرفتِ عطار را احساس میکنی.)
مخدوم جان کز جام او سرمست شد ایام او
گاهی که گویی نام او لازم شمر تکرار را
آن سرور و محبوبِ جان، که روزگار از جامِ او سرمست شده است؛ هرگاه نام او را بر زبان میآوری، تکرار کردن نامش را لازم و شایسته بدان.(اگر نام محبوب در دل و زبانت آمد، از تکرارش دریغ نکن؛ چون هر بار یاد او، جامی تازه از همان عشق است.)
عالی خداوند شمس دین تبریز از او جان زمین
پرنور چون عرش مکین کاو رشک شد انوار را
آن بزرگِ بلندمرتبه، خداوند شمسِ دینِ تبریزی، که به برکت حضور او زمین جان و زندگی گرفته و همچون عرشِ جایگاهِ فرشتگان نورانی شده است؛ آنچنان که حتی انوار و روشناییها به او غبطه میخورند.
ای صد هزاران آفرین بر ساعت فرخترین
کان ناطق روح الامین بگشاید آن اسرار را
صد هزار آفرین بر آن فرخندهترین لحظهای که آن روحالامین، رازهای پنهان را آشکار و گشوده کند.
در پاکی بیمهر و کین در بزم عشق او نشین
در پرده منکر ببین آن پرده صدمسمار را
اگر میخواهی وارد عالم عشق شوی، اول دل را از کینه و دشمنی پاک کن؛ چون تا وقتی دل گرفتار «قبول و رد»، دشمنی و انکار است، پردهٔ حقیقت کنار نمیرود.