برگردان به زبان ساده
گفت لَبَم ناگهان نامِ گل و گلسِتان
آمد آن گلعِذار کوفت مَرا بَر دَهان
ناگهان نام گل و گلستان از دهانم بیرون آمد. آن زیبا رو آمد و بر زبانم کوفت (یعنی به جای دیدن اینکه این طبیعت زیبا خلق شده کیست٬ من فقط ظاهر را دیدم و معشوق یا خدا آمد و مرا متوجه خطایم کرد)
گفت که سلطان مَنم، جانِ گلستان مَنم
حَضرتِ چون مَن شَهی، وآنگه یادِ فُلان؟
حضرت در اینجا یعنی در حضورِ
دفِّ مَنی هین مَخور سیلیِ هَر ناکَسی
نایِ مَنی هین مَکُن از دَمِ هَر کَس فَغان
خداوند به مولانا میگه به حرف دیگران و اتفاقات رزگارتوجه نکن خاطر چیز هایی زود گذر پوچ (مثل گل گلستان) حال اصلی خود خراب نکن
پیشِ چو مَن کِیقُباد، چَشمِ بَدم دور باد!
حیف نَباشَد که تو یاد کُنی از کِهان؟
پیش پادشاهی همچو من یاد کردن از زیردستان شرم آور نیست ؟
جُغد بُوَد کو به باغ یادِ خَرابه کند
زاغ بُوَد کو بَهار، یاد کند از خَزان
معنی درست این بیت شاید این باشد که پرنده ای که در باغ زیبا خوش نیست و یاد ویرانه میکند جغد است که به خرابه عادت دارد و نه باغ و سزاوار بودن در باغ نیست.. و پرنده ای که در بهار و زیبایی های آن مست و خوش نباشد و به یاد پاییز باشد زاغ و کلاغ است که در فصل پاییز و سردی و ریختن برگ درختان میخواند و شایسته حضور در بهار دل انگیز نیست و درکی از آن ندارد
چَنگ به مَن دَر زدی، چَنگِ مَنی دَر کنار
تار که دَر زَخمهام سُست شَوَد، بُگسَلان
خطاب مولانا به خداوند: تو مانند دستی هستی که برساز ِ وجود من زخمه می زند. هر ناخالصی و ناراستی که در وجودم دیدی آن را، مانند سیم ِ خراب ِ ساز، از وجودم بیرون بکش و دور بینداز
پُشتِ جهان دیدهای رویِ جَهان را ببین
پُشت به خود کن که تا روی نَماید جَهان
هوش مصنوعی: اگر به جهان اطراف خود خوب نگاه کنی، میتوانی زیباییها و حقیقتهای آن را ببینی. باید از خودت فاصله بگیری و به دانشگاه دنیا توجه کنی تا زیباییهای آن برایت نمایان شود.
ای قمرِ زیر میغ! خویش نَدیدی، دریغ!
چند چو سایه دَوی، در پیِ این دیگران؟
هوش مصنوعی: ای ماه زیر ابر! آیا خود را نمیبینی؟ افسوس! چرا باید مثل سایه در پی دیگران به دویدن بپردازی؟
بَس که مَرا دامِ شعر، از دَغَلی بَند کرد
تا که زِ دَستم شکار، جَست سویِ گلسِتان
هوش مصنوعی: شعر و حرفهای شیرین و فریبنده مرا آنقدر درگیر کرده است که دیگر نمیتوانم از دست آنها فرار کنم و به سمت زیباییها و خوشیها بروم.
در پیِ دُزدی بُدَم، دُزد دِگَر بانگ کرد
هِشتم بازآمَدم، گفتم و هین چیست آن؟
داشتم دزدی (گریزان) را تعقیب میکردم که دزد دیگر فریاد زد. اولی را رها کردم و به این آمدم و پرسیدم: چه شد؟
گفت که اینک نشان، دُزدِ تو این سوی رَفت
دُزدِ مَرا باد داد آن دَغَلِ کَژنِشان
(دزد دومی) گفت به این نشان (بود) و از این طرف رفت. (مرا فریفت) و آن دروغگو، دزد مرا بر باد ( و فراری) داد.