برگردان به زبان ساده
ای دل رفته ز جا باز میا
به فنا ساز و در این ساز میا
ای دل عاشق و کوچکرده باز میا، به عدم و نیستی برو و بر گرد این وادی مگرد.
روح را عالم ارواح به است
قالب از روح بپرداز میا
روح شایسته دنیای ارواح است تن را از روح جدا کن و باز مگرد
اندر آبی که بدو زنده شد آب
خویش را آب درانداز میا
در آب حیاتی که «آب» از آن زنده میشود برو و خود را در آن آب بینداز و باز میا
آخر عشق به از اول اوست
تو ز آخر سوی آغاز میا
آخر قصه عشق، شیرینتر و بهتر از اول آن است، تو اشتباه مکن و باز مگرد
تا فسرده نشوی همچو جماد
هم در آن آتش بگداز میا
تا همچون سنگ و جماد، بیجان و افسرده نشوی در آتش بیا و بگداز و باز میا
بشنو آواز روانها ز عدم
چو عدم هیچ به آواز میا
آواز و پند روانها و ارواح را از سوی عالم عدم بشنو، چو عدم هیچ بهآواز میا
راز کهآواز دهد راز نماند
مده آواز تو ای راز میا
رازی که آواز دهد و سخن بگوید راز نیست، خموش باش ای راز، میا