برگردان به زبان ساده
من اگر دست زنانم نه من از دستِ زنانم
نه از اینم نه از آنم من از آن شهر کلانم
هوش مصنوعی: من اگر با دستهایم بازی کنم، نه به خاطر این است که دستهایم تنها از این جهان یا جهان دیگری هستند، بلکه من به خاطر اصالت و ریشههایم از آن شهر بزرگ هستم.
نه پی زمر و قمارم نه پی خمر و عقارم
نه خمیرم نه خمارم نه چنینم نه چنانم
هوش مصنوعی: من نه در پی گروه بازی و قمار هستم، نه به دنبال شراب و مواد مخدر. نه در حالتی هستم که به من بگویند خمیر و نه در حالتی که خمار باشم. من نه مانند این هستم و نه مانند آن.
من اگر مست و خرابم نه چو تو مست شرابم
نه ز خاکم نه ز آبم نه از این اهل زمانم
هوش مصنوعی: من اگر در حال مستی و نابودی هستم، این حالتی که دارم شبیه به حالت مستی ناشی از شراب نیست. من نه از خاک این دنیا آمدهام و نه از آب، و به دنیای افرادی که در زمان حاضر هستند، تعلق ندارم.
خرد پوره آدم چه خبر دارد از این دم
که من از جمله عالم به دو صد پرده نهانم
هوش مصنوعی: خرد و عقل انسانی نمیداند که من در این لحظه چه احساسی دارم، زیرا من از دیگران فاصله دارم و رازهایی در دل نهان دارم.
مشنو این سخن از من، وَ نه زین خاطر روشن
که از این ظاهر و باطن نه پذیرم نه ستانم
هوش مصنوعی: به این سخن توجه نکن، نه به دلیل اینکه روشن و واضح است، بلکه به این خاطر که از ظاهر و باطن هیچ چیز را نه میپذیرم و نه طلب میکنم.
رخ تو گرچه که خوب است قفس جان تو چوب است
برم از من که بسوزی که زبانهست زبانم
هوش مصنوعی: چهره تو هرچند زیباست، اما روح و جانت محدودیت دارد. من را از خود دور کن، زیرا زبانم همانند شعلهای است که تو را خواهد سوزاند.
نه ز بویم نه ز رنگم نه ز نامم نه ز ننگم
حذر از تیر خدنگم که خدایی است کمانم
هوش مصنوعی: من نه به خاطر عطر و رنگم، نه به خاطر نام و نه به خاطر عیب و ننگم، بلکه به خاطر تیر کمانم باید مراقب باشی؛ زیرا خدایی در کمان من وجود دارد.
نه می خام ستانم نه ز کس وام ستانم
نه دم و دام ستانم هله ای بخت جوانم
هوش مصنوعی: من نه میخواهم چیزی از کسی بگیرم، نه از دیگران قرض میگیرم و نه به کسی وابسته هستم. بخت جوانم، به من فرصتی بده!
چو گلستان جنانم طربستان جهانم
به روان همه مردان که روان است روانم
هوش مصنوعی: گلستان بهشت برای من خوشی و شادمانی دنیاست. روح تمام مردان جوان و زنده در من جاری است و من نیز زندهام.
شکرستان خیالت بر من گلشکر آرد
به گلستان حقایق گل صدبرگ فشانم
هوش مصنوعی: در دنیای خیالت، همه چیز شیرین و لذتبخش است و من در میان حقیقتها، زیباییهایی با ارزش را به نمایش میگذارم.
چو درآیم به گلستان گل افشان وصالت
ز سر پا بنشانم که ز داغت به نشانم
هوش مصنوعی: وقتی وارد گلستان میشوم، عشق و زیبایی تو را به نمایش میگذارم و از شدت محبت و دلتنگیام بر زمین مینشینم تا نشان داغی که از تو در دل دارم، نمایان شود.
عجب ای عشق چه جفتی چه غریبی چه شگفتی
چو دهانم بگرفتی به درون رفت بیانم
هوش مصنوعی: عشق، ای شگفتانگیز و عجیبت، چه جفتی و چه ناشناسی! وقتی که دهانم را بستهای، بیان و حرفهایم به درون قلبم رفته است.
چو به تبریز رسد جان سوی شمس الحق و دینم
همه اسرار سخن را به نهایت برسانم
هوش مصنوعی: وقتی به تبریز برسم، روح من به سوی نور حقیقت و دین میرود و همهی رازهای گفتار را به کمال میرسانم.