برگردان به زبان ساده
عاقلی بر اسپ میآمد سوار
در دهان خفتهای میرفت مار
عاقلی سوار اسبی در حال گذر بود، و مار به داخل دهان یک فرد خفته میخزید
آن سوار آن را بدید و میشتافت
تا رماند مار را فرصت نیافت
سوار این صحنه رو دید و با شتاب فراوان نزدیک مرد خفته شد، و فرصت پیدا نکرد قبل از رفتن مار در دهانش برسد
چونکه از عقلش فراوان بد مدد
چند دبوسی قوی بر خفته زد
چون عقل فراوانش یاور او بود، با چند چوب دستی محکم به خفته زد، دبوس: چوب دستی پادشاهان
برد او را زخم آن دبوس سخت
زو گریزان تا بهزیر یک درخت
زخم چوب دستی او را به سختی زخم کرد و اون فرار کنان به زیر یک درخت رسید
سیب پوسیده بسی بد ریخته
گفت ازین خور ای بهدرد آویخته
زیر درخت سیبهای گندیده زیادی ریخته بود، عاقل: گفت این سیب باید بخوری، ای بیچاره
سیب چندان مر ورا در خورد داد
کز دهانش باز بیرون میفتاد
آنقدر سیب به زور به خورد او داد که دیگر نمیتوانسنت را در دهان نگهدارد و از دهانش بیرون میافتاد.
بانگ میزد کای امیر آخر چرا؟
قصد من کردی تو نادیده جفا؟
فریاد میزد که ای امیر، چرا اینگونه با من رفتار میکنی؟ چرا حتی ما یکدیگر رو نمیشناسیم به من ظلم میکنی؟
گر ترا ز اصلست با جانم ستیز
تیغ زن یکبارگی خونم بریز
اگر تو اساس دشمنی ما در اصل و نسب و اجداد ، پس یکبار با تیغ خود به من ضربه بزن و خونم را بریز. (اینقدر عذابم رو طولانی نکن)
شوم ساعت که شدم بر تو پدید
ای خنک آن را که روی تو ندید
لعنت بر زمانی که تو را دیدم، خوش به حال کسی که اصلا تو را تا کنون ندیده
بیجنایت بیگنه بی بیش و کم
ملحدان جایز ندارند این ستم
بدون هیچ گناه و جنایت کوچک و بزرگی مرا تنبیه میکنی، حتی ملحدان هم چنین ظلمی را روا نمیدارند
میجهد خون از دهانم با سخن
ای خدا آخر مکافاتش تو کن
با هر سخن از دهانم خون بیرون میجهد، خدایا شر این (امیر) را آخر تو از سر من کم کن
هر زمان میگفت او نفرین نو
اوش میزد کاندرین صحرا بدو
هر زمان یک نفرین جدید خفته بر امیر میکرد، بهش یک چوب دستی میزد که در صحرا باید بدوی
زخم دبوس و سوار همچو باد
میدوید و باز در رو میفتاد
ضرب چوب دستی و سوار همچو باد او دنبال میکرد، او میدوید و زمین میخورد
ممتلی و خوابناک و سست بد
پا و رویش صد هزاران زخم شد
شرشار از بیحالی و سس شد و سر تا پایش هزاران زخم شد
تا شبانگه میکشید و میگشاد
تا ز صفرا قی شدن بر وی فتاد
تا هنگام شب کش و مکش ادامه یافت، تا صفرا بر او غلبه کرد و استفراغ کرد
زو بر آمد خوردهها زشت و نکو
مار با آن خورده بیرون جست ازو
هر آنچه خوب و بد قبل خورده بود قی کرد و همراه آن مار نیز از دهان او بیرون آمد
چون بدید از خود برون آن مار را
سجده آورد آن نکوکردار را
چون مارا دید که چگونه از دهان او خارج شده، به شدت سپاسگذار آن امیر ( سوار) شد
سهم آن مار سیاه زشت زفت
چون بدید آن دردها از وی برفت
وقتی مار سیاه، زشت و بزرگ را دید همه دردهایش فراموش شد
گفت خود تو جبرئیل رحمتی
یا خدایی که ولی نعمتی!
به سوار گفت تو خودت مثل جبرییل رحمت هستی یا اینکه خدایی که منبع نعمتهاست!
ای مبارک ساعتی که دیدیام
مرده بودم جان نو بخشیدیام
چه زمانی خوب من تو را دیدهام وگرنه مرده بودم، جانم را نجات دادی
تو مرا جویان مثال مادران
من گریزان از تو مانند خران
تا مثل مداران دلسوز دنبال من میامدی من هم چون چهارپایان از تو فرار میکردم
خر گریزد از خداوند از خری
صاحبش در پی ز نیکو گوهری
خر از باب خریت از دست صاحبش میگریزد، صاحبش او را چون یک گوهر میجوید
نه از پی سود و زیان میجویدش
لیک تا گرگش ندرد یا ددش
این جستن خر نه بابت سود زیان برای صاحب است، بلکه نگران دریده شدن توسط گرگ است
ای خنک آن را که بیند روی تو
یا در افتد ناگهان در کوی تو
خوشا به حال کسی که روی تو ببینید یا ناگهان مسیرش به کوی تو بیافتد
ای روان پاک بستوده تو را
چند گفتم ژاژ و بیهوده تو را
هوش مصنوعی: ای روح پاک، من تا حالا چندین بار با بیهودهگویی به تو اشاره کردهام.
ای خداوند و شهنشاه و امیر
من نگفتم جهل من گفت آن مگیر
هوش مصنوعی: ای پروردگار و پادشاه من، نادانی من را نپذیر و به آن اهمیتی نده.
شمهای زین حال اگر دانستمی
گفتن بیهوده کی تانستمی
هوش مصنوعی: اگر ذرهای از این وضعیت را میدانستم، هرگز بیفایده صحبت نمیکردم.
بس ثنایت گفتمی ای خوش خصال
گر مرا یک رمز میگفتی ز حال
هوش مصنوعی: من به تو خیلی مدح و ستایش کردم ای خوشاخلاق، کاش یک راز از حال و روزت به من میگفتی.
لیک خامش کرده میآشوفتی
خامشانه بر سرم میکوفتی
هوش مصنوعی: اما تو به آرامی با سکوتت بر سرم میکوبیدی و من را به خیال و فکری عمیق فرو میبردی.
شد سرم کالیوه عقل از سر بجست
خاصه این سر را که مغزش کمترست
هوش مصنوعی: در ذهن من خبری از عقل و خرد نیست و به ویژه اینکه این سر که در نظر دارم، فکرش بسیار ضعیفتر از آن است که باید باشد.
عفو کن ای خوبروی خوبکار
آنچه گفتم از جنون اندر گذار
هوش مصنوعی: ببخشایید ای زیبای نیکوکار، هر آنچه که به خاطر دیوانگیام بر زبان آوردم.
گفت اگر من گفتمی رمزی از آن
زهرهٔ تو آب گشتی آن زمان
هوش مصنوعی: اگر من از زیبایی تو چیزی بگویم، آن زمان تو به مانند آبی خواهی شد که از آن زهره (که در اساطیر به معنی زیبایی است) میریزد.
گر ترا من گفتمی اوصاف مار
ترس از جانت بر آوردی دمار
هوش مصنوعی: اگر من اوصاف مار را برای تو بیان کنم، ترس از آن به قدری بر جانت مسلط میشود که زندگیات را به فنا میکشاند.
مصطفی فرمود اگر گویم بهراست
شرح آن دشمن که در جان شماست
هوش مصنوعی: مصطفی گفت اگر بخواهم بهطور دقیق دربارهی دشمنی که در درون شماست توضیح دهم، ممکن است موضوع حساس باشد.
زهرههای پردلان هم بر درَد
نی رود ره، نی غم کاری خورد
هوش مصنوعی: مردان دلیر حتی در سختترین شرایط هم به درد و غم نمیافتند و از مشکلات فرار نمیکنند.
نه دلش را تاب مانَد در نیاز
نه تنش را قوت روزه و نماز
هوش مصنوعی: او نه قدرت تحمل دلتنگی را دارد و نه جسمش برای روزه و نماز توانایی کافی دارد.
همچو موشی پیش گربه لا شود
همچو بره پیش گرگ از جا رود
هوش مصنوعی: انسان وقتی در برابر قدرت یا خطر بزرگتری قرار میگیرد، به شدت احساس ترس و ناچیزی میکند. مانند موشی که در مقابل گربه قرار میگیرد یا برهای که در برابر گرگ نمیتواند از خود دفاع کند و از جا میرود.
اندرو نه حیله ماند نه روش
پس کنم ناگفتهتان من پرورش
هوش مصنوعی: دیگر نه فریب و نه شیوهای باقی مانده است، پس من به شما چیزی را میگویم که آموزش دادهام.
همچو بوبکر ربابی تن زنم
دست چون داود در آهن زنم
هوش مصنوعی: مانند بوبکر ربابی به خودم شکل و فرم میبخشم و به مانند داود با مهارت در نواختن آهنگ، به کار موسیقی مشغول میشوم.
تا محال از دست من حالی شود
مرغ پر بر کنده را بالی شود
هوش مصنوعی: تا زمانی که کار غیر ممکن از دست من صورت بگیرد، پرندهای که بالهایش را کندهاند، نمیتواند پرواز کند.
چون یدالله فوق ایدیهم بود
دست ما را دست خود فرمود احد
هوش مصنوعی: این بیت به این معناست که خداوند برتر از تمام نیروها و قدرتهاست و دست ما را مانند دستان خود میداند. به عبارتی، قدرت و امداد الهی بالاتر از هر تلاشی است و خداوند به ما اجازه میدهد که از این قدرت بهرهمند شویم.
پس مرا دست دراز آمد یقین
بر گذشته ز آسمان هفتمین
هوش مصنوعی: پس من به یقین به گذشته دست یافتم، گویی از آسمان هفتم بر من نازل شده است.
دست من بنمود بر گردون هنر
مقریا بر خوان که انشق القمر
هوش مصنوعی: دست من به آسمان اشاره کرد و نشان داد که هنر در جایی به نام مقریا، مانند این است که ماه به دو نیم شده است.
این صفت هم بهر ضعف عقلهاست
با ضعیفان شرح قدرت کی رواست
هوش مصنوعی: این وضعیت به خاطر نقص عقلهاست، آیا برای کسانی که ضعیفند، شایسته است که درباره قدرت و توانمندیها صحبت کنیم؟
خود بدانی چون بر آری سر ز خواب
ختم شد والله اعلم بالصواب
هوش مصنوعی: هرگاه خواب را ترک کنی و به واقعیت روی آوری، خودت میدانی که چه خبر است و خداوند بهتر میداند که حقیقت چیست.
مر تو را نه قوت خوردن بدی
نه ره و پروای قی کردن بدی
هوش مصنوعی: تو نه به اندازهای که بخواهی غذا بخوری قوی هستی و نه برای خودت راه و هدفی داری که بخواهی از آن مراقبت کنی.
میشنیدم فحش و خر میراندم
رب یسر زیر لب میخواندم
هوش مصنوعی: وقتی که فحش و ناسزا میشنیدم، در دل خودم به رانندگی ادامه میدادم و زیر لب دعا میکردم که کارها به خوبی پیش برود.
از سبب گفتن مرا دستور نی
ترک تو گفتن مرا مقدور نی
هوش مصنوعی: من نمیتوانم به خاطر شرایط پیش آمده، از تو بگویم و این کار برای من ممکن نیست.
هر زمان میگفتم از درد درون
اهد قومی انهم لا یعلمون
هوش مصنوعی: هر بار که از رنج درونم سخن میگفتم، مردم متوجه نمیشدند و نمیدانستند چه احساسی دارم.
سجدهها میکرد آن رسته ز رنج
کای سعادت ای مرا اقبال و گنج
هوش مصنوعی: او به خاطر زحماتی که کشیده بود، به سجده افتاد و از سر خوشحالی و شگفتی از بینظیری سعادت و فرصتهای پیشرویش، از خداوند تشکر میکرد.
از خدا یابی جزاها ای شریف
قوت شکرت ندارد این ضعیف
هوش مصنوعی: ای شریف، اگر از خدا جزاها را بخواهی، این ضعیف قدرت شکر و قدردانی آن را ندارد.
شکر حق گوید ترا ای پیشوا
آن لب و چانه ندارم و آن نوا
هوش مصنوعی: ای پیشوای بزرگ، حقیقت شکرگزاری از تو را میگوید، اما من نه لب و چانهای دارم و نه صدای دلنشینی.
دشمنی عاقلان زین سان بود
زهر ایشان ابتهاج جان بود
هوش مصنوعی: دشمنی عاقلانه به این شکل است که زهر افعی موجب شادی جان است.
دوستی ابله بود رنج و ضلال
این حکایت بشنو از بهر مثال
هوش مصنوعی: دوستی نادان بود که رنج و گمراهی او را در این داستان ببینید، به عنوان یک مثال بشنوید.