برگردان به زبان ساده
پس عمر گفتش که این زاری تو
هست هم آثار هشیاری تو
هوش مصنوعی: عمر به او گفت که این نمایش اندوه و گریه تو نشاندهنده این است که تو هنوز به هشیاری و آگاهی رسیدهای.
راه فانی گشته راهی دیگرست
زانک هشیاری گناهی دیگرست
هوش مصنوعی: مسیر زندگی دگرگون شده و به راهی تازه رفتهایم، زیرا آگاهی و درک ما به نوعی دیگر از خطاها و اشتباهات منتهی میشود.
هست هشیاری ز یاد ما مضی
ماضی و مستقبلت پردهٔ خدا
هوش مصنوعی: هشیاری ما نمیتواند از گذشته و آینده فراتر برود، زیرا اینها تحت نظر و کنترل خداوند هستند.
آتش اندر زن بهر دو تا به کی
پر گره باشی ازین هر دو چو نی
هوش مصنوعی: آتش را بر افروز و برای هر دو طرف، گرهی به خود نزن، چون تو هم مانند نی هستی که از دو طرف خالی است.
تا گره با نی بود همراز نیست
همنشین آن لب و آواز نیست
هوش مصنوعی: تا زمانی که نی در میان باشد، راز و ارتباطی وجود ندارد. هم نشینی با لب و صدای نی نیست.
چون بطوفی خود بطوفی مرتدی
چون به خانه آمدی هم با خودی
هوش مصنوعی: وقتی که تو به خانه برمیگردی، باید به یاد داشته باشی که هنوز هم باید با خود واقعیات همراه باشی و از آن فاصله نگیری. هر جا که بروی، درون خودت همیشه باقیمیمانی.
ای خبرهات از خبرده بیخبر
توبهٔ تو از گناه تو بتر
هوش مصنوعی: ای خبرهایت را از کسی که در جریان نیستی بگو، چون توبهات از گناهت بیشتر از آنچه میپنداری مهم است.
ای تو از حال گذشته توبهجو
کی کنی توبه ازین توبه بگو
هوش مصنوعی: ای کسی که به خاطر گذشتهات پشیمانی، چه زمانی از این پشیمانی و توبهات بازخواهی گشت؟
گاه بانگ زیر را قبله کنی
گاه گریهٔ زار را قبله زنی
هوش مصنوعی: گاهی صدای زیر را به سمت قبله میچرخانی و گاهی اشکهای طاهری را به سمت قبله میچسبانی.
چونک فاروق آینهٔ اسرار شد
جان پیر از اندرون بیدار شد
هوش مصنوعی: زمانی که فاروق، آینهای برای نمایان ساختن اسرار شد، روح پیر از درونش بیدار گشت.
همچو جان بیگریه و بیخنده شد
جانش رفت و جان دیگر زنده شد
هوش مصنوعی: او همچون روحی که نه گریهای دارد و نه خندهای، از این دنیا رخت بربست و جان جدیدی به زندگی پیوست.
حیرتی آمد درونش آن زمان
که برون شد از زمین و آسمان
هوش مصنوعی: او در لحظهای که از عالم زمین و آسمان خارج شد، دچار حیرت و شگفتی شد.
جست و جویی از ورای جست و جو
من نمیدانم تو میدانی بگو
هوش مصنوعی: تلاش و جستجوی من در عمق جستجوهای دیگر است و من از آنچه در دل دارم آگاه نیستم؛ اگر تو از آن با خبری، لطفاً بگو.
حال و قالی از ورای حال و قال
غرقه گشته در جمال ذوالجلال
هوش مصنوعی: حال و وضع زندگی به قدری متأثر از زیبایی و عظمت خداوند است که انسان در آن غرق شده و متوجه هیچ چیز دیگری نمیشود.
غرقهای نه که خلاصی باشدش
یا به جز دریا کسی بشناسدش
هوش مصنوعی: غرق شدهای که هیچ راه نجاتی ندارد و هیچکس جز دریا او را نمیشناسد.
عقل جزو از کل گویا نیستی
گر تقاضا بر تقاضا نیستی
هوش مصنوعی: عقل تو تنها بخشی از یک کل بزرگتر است و اگر خواستهای نداری، در واقع وجود نداری.
چون تقاضا بر تقاضا میرسد
موج آن دریا بدینجا میرسد
هوش مصنوعی: وقتی درخواستها یکی پس از دیگری به هم میپیوندند، تأثیر و نتیجه آن به اینجا میرسد.
چونک قصهٔ حال پیر اینجا رسید
پیر و حالش روی در پرده کشید
هوش مصنوعی: وقتی نوبت به داستان حال پیر رسید، او خود را از نظرها پنهان کرد.
پیر دامن را ز گفت و گو فشاند
نیم گفته در دهان ما بماند
هوش مصنوعی: سخنانی که مرد سالخورده دربارهی زندگی و تجربیاتش گفت، نیمی از آن را ما در دل نگه داشتیم و نتوانستیم به طور کامل بیان کنیم.
از پی این عیش و عشرت ساختن
صد هزاران جان بشاید باختن
هوش مصنوعی: در پی لذت و شادی ممکن است هزاران جان را فدای آن کرد.
در شکار بیشهٔ جان باز باش
همچو خورشید جهان جانباز باش
هوش مصنوعی: در جستجوی زندگی و عشق، با شجاعت و درخشش همچون خورشید باش. مانند خورشید که به هر سو نور میتاباند، تو نیز با روحی آزاد و روشن به پیش برو و از فرصتها بهره ببر.
جانفشان افتاد خورشید بلند
هر دمی تی میشود پر میکنند
هوش مصنوعی: خورشید بلندی که همواره درخشان است، با هر دم جانفشانی میکند و مانند پر، گسترده میشود.
جان فشان ای آفتاب معنوی
مر جهان کهنه را بنما نوی
هوش مصنوعی: ای آفتاب معنوی، جان خود را نثار کن تا جهانی کهنه و قدیمی را به نویی و تازگی تبدیل کنی.
در وجود آدمی جان و روان
میرسد از غیب چون آب روان
هوش مصنوعی: در وجود انسان، روح و جان از یک منبع نامشهود و پنهان به او داده میشود، مانند آبی که به آرامی و به طور پیوسته جریان دارد.