برگردان به زبان ساده
عارفی گفت: رفتم در گلخنی تا دلم بگشاید که گریزگاهِ بعضی اولیا بوده است؛ دیدم رییس گلخن را شاگردی بود، میان بسته بود کار میکرد و اوش میگفت که «این بکن و آن بکن» او چست کار میکرد. گلخنتاب را خوش آمد از چستیِ او در فرمانبرداری گفت «آری همچنین چست باش اگر تو پیوسته چالاک باشی و ادب نگاهداری مقام خود به تو دهم و ترا بجای خود بنشانم» مرا خندهگرفت و عقدهٔ من بگشاد؛ دیدم رییسان این عالم را همه بدین صفتاند با چاکران خود.
عارف سالکی گفت: «به یک گلخن رفتم تا دل گرفتهام کمی بگشاید که شنیدهام برخی از اولیا بهآنجا رفتهاند. دیدم در آن گلخن (جای کوره آتش حمام) شاگردی بود که سریع کار میکرد. استادکار از سرعت کار و چابکی او خوشش آمد و بهاو گفت: «همینطور خوب و سریع کار کن و مؤدب باش تا روزی مقام خود را به تو بدهم و بر جایگاه خود بنشانم». خندهام گرفت و دل من شاد گشت؛ دیدم احوال دارندگان دنیا همینگونه است با زیردستان خود.»