برگردان به زبان ساده
پارسا مردی بود و در جوار او بازارگانی بود که شهد و روغن فروختی، و هر روز بامداد قدری از بضاعت خویش برای قوت او بفرستادی. چیزی ازان بکار بردی و باقی در سبویی میکردی و در طرفی از خانه میآویخت. به آهستگی سبوی پر شد. یک روزی دران مینگریست. اندیشید که: «اگر این شهد و روغن به ده درم بتوانم فروخت، ازان پنج سر گوسپند خرم، هر ماهی پنج بزایند و از نتایج ایشان رمهها سازم و مرا بدان استظهاری تمام باشد، اسباب خویش ساخته گردانم و زنی از خاندان بخواهم؛ لاشک پسری آید، نام نیکوش نهم و علم و ادب درآموزم، چون یال برکشد اگر تمرّدی نماید بدین عصا ادب فرمایم.» این فکرت چنان قوی شد و این اندیشه چنان مستولی گشت که ناگاه عصا برگرفت و از سر غفلت بر سبوی زد، درحال بشکست و شهد و روغن تمام به روی او فرودوید.
هوش مصنوعی: پارسا مردی بود که در کنار او، بازاری وجود داشت که عسل و روغن میفروخت و او هر روز صبح مقداری از این محصولات را برای معیشت خود ارسال میکرد. مقداری از آن را مصرف میکرد و بقیه را در یک ظرف میریخت و در گوشهای از خانه آویزان میکرد. این ظرف به آرامی پر شد. یک روز پارسا به آن نگاه کرد و به این فکر افتاد: «اگر بتوانم این عسل و روغن را به قیمت ده درم بفروشم، میتوانم پنج راس گوسفند بخرم که هر ماه پنج بچه بیاورند و از نسل آنها گلهای درست کنم. با این کار میتوانم برای خودم زندگی فراهم کنم و زنی از خانوادهای مناسب بگیرم؛ و حتماً پسری به دنیا خواهد آمد که نام نیکویی برایش انتخاب میکنم و علم و ادب را به او میآموزم. اگر او تمرد کند، با این عصا او را ادب میکنم.» این فکر به قدری در ذهنش قوی شد که ناگهان عصا را برداشت و از بیاحتیاطی بر روی ظرف زد و در همان لحظه، ظرف شکست و عسل و روغن بهطور کامل بر او ریخت.
و این مثل بدان آوردم تا بدانی که افتتاح سخن بی اتقان تمام و یقین صادق از عیبی خالی نماند و خاتمت آن به ندامت کشد.
هوش مصنوعی: این مثال را آوردم تا بگویم که آغاز کردن یک سخن بدون اطمینان و یقین کامل، خالی از ایراد نیست و در پایان ممکن است انسان را به پشیمانی برساند.