برگردان به زبان ساده
یکی سنگ افکند بر آن سوار
فرو داد پشت آن یل نامدار
هوش مصنوعی: یک نفر سنگی را به سوی آن سوار پرتاب کرد و با این کار، او را بر زمین انداخت. این سوار، قهرمان و معروف بود.
کزو سنگ بگذشت شد بر زمین
که آمد سواری و اسپی بزین
هوش مصنوعی: از جایی که سنگی به زمین افتاد، به دنبال آن سواری با اسبش آمد.
بیاورد مرد جوان برنشست
بزد بر کمر از سر کینه دست
هوش مصنوعی: مرد جوانی سوار شد و از روی خشم، دستی به کمر خود برد تا آمادهی عمل شود.
ز چپ اندر آمد به شنگاوه تنگ
بیازید بازوی بگشاد چنگ
هوش مصنوعی: از سمت چپ به یک مکان تنگ وارد شد و با باز کردن بازوان خود، خود را آمادهٔ مبارزه کرد.
درافکند در یال شنگاوه خام
سرگرد شنگاوه آمد بدام
هوش مصنوعی: شخصی از شنگاوه که در شرایط سختی قرار دارد، در تلاش است تا از وضعیت دشوار خود خارج شود و به خودکفایی برسد. او در این مسیر با مشکلات و چالشهایی مواجه است که باید بر آنها غلبه کند.
کشیدش ز بالای باره نشیب
سبک کرد برداشت آن یل رکیب
هوش مصنوعی: او را از بالای دیوار پایین آورد و به سبک و راحتی آن جنگجوی نیرومند را برداشت.
کشانش برون برد از آن رزمگاه
بگردان سپردش به پیش سپاه
هوش مصنوعی: او را از میدان جنگ بیرون کشید و به فرمان سپاه سپرد.
دگر ره به میدان در آمد سوار
بزد نعره کای نامور شهریار
هوش مصنوعی: سوار دیگری به میدان آمد و با صدایی بلند فریاد زد: ای پادشاه معروف!
تو را دی بمن وعده جنگ بود
پی کین کمربسته ات تنگ بود
هوش مصنوعی: من در دیروز به تو وعده جنگ دادم، زیرا انتقام در دل من فراوان بود و تو با کمر بسته به استقبال آن آمده ای.
کنون زی من آی و کمر تنگ کن
بر آرای کین رای آهنگ کن
هوش مصنوعی: اکنون به نزد من بیا و کمربندت را محکم ببند تا برای آغاز یک سفر و فعالیت جدید آماده شوی.
چو بشنید زو این سخن شهریار
برانگیخت باری ز در باگذار
هوش مصنوعی: وقتی که پادشاه این حرف را شنید، تصمیم گرفت که در را باز کند و بیرون بیاید.
ازین تیز تک آهوی تیز سم
که گردش صبا کرده در پویه گم
هوش مصنوعی: از این آهوی سریع و تندپا که نسیم صبحگاهی در حرکتش گم شده است.
سر راه بگرفت بر زردپوش
چه دریا که از باد آمد بجوش
هوش مصنوعی: در مسیر، زردپوشی را در آغوش گرفت؛ چه دریا که از باد به تلاطم درآمد.
چنین گفت با زردپوش سوار
که ای نامور گرد خنجرگزار
هوش مصنوعی: سوار زردپوش به کسی که مشهور است و در کار خود مهارت دارد، گفت که...
بیاری هیتال کین آوری
همی آسمان بر زمین آوری
هوش مصنوعی: با کمک تو، آسمان را بر روی زمین میآورم.
هم اکنونت آرم بزیر سمند
درآرم چه شنگاوه ات زیربند
هوش مصنوعی: اگر اکنون در کنارت باشم و سوار بر اسب تو شوم، چه خوشحال میشوم که در کنار تو باشم.
بدیدی تو پرخاش شیران روش
که در کین شدستی چنین تندگوش
هوش مصنوعی: تو شاهد خشم و پرخاش شیران بودی و میبینی که در این کینه، چگونه تند و عصبانی شدهاند.
بود خنده کبک چندان بکوه
که بازی نیاورده بر وی شکوه
هوش مصنوعی: کبک آنقدر در کوه خندیده که دیگر بازیهایش را به آنجا نیاورده و از او شکایت نمیشود.
بدآنجای بلبل بود نغمه ساز
که شاهین نکرده بکین چنگ باز
هوش مصنوعی: در جایی که بلبل آواز میخواند، نمیتواند نغمه سرایی کند که شاهینی در آنجا به شکار نشسته باشد.
بگفت این و بنهاد بر زه کمان
برانگیخت باره چه باد دمان
هوش مصنوعی: او این را گفت و کمان را کشید، سپس باره را رها کرد و باد در آن لحظه به حرکت درآورد.
بدان نامور تیره باران گرفت
چپ و راست گردسواران گرفت
هوش مصنوعی: بدان که نامور، باران تیرهای به وجود آورد و سواران در چپ و راست درگیر شدند.
بزد دست آن زردپوش و نهاد
بزه در کمان و درآمد چو باد
هوش مصنوعی: او با سرعت و قدرت، دست کسی که لباس زرد بر تن داشت، را زد و تیر را در کمان گذاشت و مانند باد، به پیش رفت.
دو یل هر دو در زیر جوشن بدند
همی تیر بر ترک و بر تن زدند
هوش مصنوعی: دو جنگجو که هر کدام زرهی به تن داشتند، تیرها را به سمت دشمنان و بر روی بدنشان پرتاب کردند.
نشد تیر بر کبرشان کارگر
کشیدند گرز گران بر کمر
هوش مصنوعی: نتوانستند با تیرهایشان بر تکبر و خودبزرگبینی آنها تاثیری بگذارند، بنابراین با نیرویی سنگین و قوی به جانشان افتادند.
یکی گرز زد زردپوش سوار
به ترک سپهدار یل شهریار
هوش مصنوعی: یک سوار زردپوش ضربهای به سپهدار یل شهریار زد.
بدزدید سر آن یل نامدار
بشد تیره گردان ز گرد سوار
هوش مصنوعی: آن یل (قهرمان) مشهور را دستگیر کردند و به همین دلیل، گردان سواران در حالت ناامیدی و تیرهبختی فرو رفتند.
یکی باره بازین جهانجوی شاه
فرستاد زی پهلوان سپاه
هوش مصنوعی: پادشاه یکی از بارها سپاهی از پهلوانان را به حرکت درآورد و به سوی جهانجوی فرستاد.
جهانجوی بر اسب تازی نشست
بغرید زی گرز کین برد دست
هوش مصنوعی: جهانجو بر اسب تندرو سوار شد و مانند رعد و برق، شمشیر کین را به دست گرفت و فریاد زد.
به تنگ اندرش رفت بفراخت بال
تو گفتی که آمد بکین بهرزال
هوش مصنوعی: در دلش فکری به وجود آمد که بال و پر تو را به پرواز درآورد، گویی که با آمدن به این دنیا، باری سنگین بر دوشش گذاشته شده است.
سپر برد بر سر دوان زردپوش
سپهدار چون ببر برزد خروش
هوش مصنوعی: سپر را بر سر گذاشته و زردپوشی سپاه را با شجاعت و قدرت به جلو میبرد، مانند ببر که با صدای رعدآسا و پرخروش به سمت دشمن حمله میکند.
چنین بر سرش گرز کین کوفت گرد
که در دست او شد سیر زود خورد
هوش مصنوعی: ضربهای از گرز انتقام بر سر او فرود آمد که به سرعت او را به زمین انداخت و کارش تمام شد.
تکاور از آن ضرب او شد هلاک
فتادند مرد و تکاور به خاک
هوش مصنوعی: شخصی که قوی و نیرومند است، به خاطر ضربهای که به او وارد شد، به زمین افتاده و مردان نیز در این حال به زمین میافتند.
چو افتاد از جای برخواست زود
بزد دست پیچان سنان در ربود
هوش مصنوعی: وقتی که او از جای خود به زمین افتاد، به سرعت بلند شد و با دست خود، کمند را گرفت.
یکی نیزه بر پهلوی اسپ اوی
چنان زد که اسپ اندر آمد بروی
هوش مصنوعی: یک نفر نیزهای به پهلوی اسب او زد به طوری که اسب بر زمین افتاد.
جهان جوی آمد ز بالا بزیر
خروشان و جوشان بکردار شیر
هوش مصنوعی: دنیا با همان جریانی که به سمت پایین میآید، مانند یک رود پرخروش و جوشان، به حرکت در میآید و به کارهای شجاعانه و رسا ادامه میدهد.
گرفت آن زمان نامور شهریار
گریبان آن زردپوش سوار
هوش مصنوعی: در آن زمان، پادشاه معروف و برجسته، به سراغ سوار زردپوش رفت و او را به سختی گرفت.
بزد دست آن زردپوش از شگفت
گریبان گرد سپهبد گرفت
هوش مصنوعی: زردپوش ناگهان از شدت حیرت و شگفتی، دستش را به سمت سپهبد دراز کرد و گریبان او را گرفت.
دو یل هر دو از کین بجوش آمدند
بکشتی چو شیران زوش آمدند
هوش مصنوعی: دو قهرمان که هر کدام از کینه و دشمنی زنده شده بودند، به مانند شیران در میدان نبرد با هم درگیر شدند.
ز نیرو قد هر دوان خم گرفت
ز بس خوی زمین زیرشان نم گرفت
هوش مصنوعی: قد هر دو دوان به خاطر نیرویشان خم شد و به دلیل سنگینیشان، زمین زیر پایشان نرم و فرو رفته شد.
چنین تا بشد مهر گرم سپهر
شب تیره بنمود بر کوه چهر
هوش مصنوعی: وقتی که خورشید داغ آسمان از افق طلوع کرد، شب تار بر فراز کوهها نمایان شد.
بزد دست و برداشتش پهلوان
بزد بر زمین همچو شیر ژیان
هوش مصنوعی: پهلوان به سرعت دستش را به سمت او دراز کرد و او را به زمین انداخت، مانند شیری قدرتمند و پرشور.
ببستش دو دست از قفا همچو سنگ
نهادش بگردن خم پالهنگ
هوش مصنوعی: دستهایش را از پشت بسته و مانند سنگ، او را به گردن پالتویی آویزان کردند.
بزد دست و بربودش از سر کلاه
رخی دید یل چون فروزنده ماه
هوش مصنوعی: او دستانش را دراز کرد و کلاهش را برداشت، سپس چهرهای شجاع و زیبا مانند ماه درخشان را دید.
یکی دختری دید چون آفتاب
که گردد نمایان ز زیر نقاب
هوش مصنوعی: مردی دختری را دید که مانند آفتاب درخشان و زیباست و وقتی که از زیر پوشش خود بیرون بیاید، زیباییاش نمایانتر میشود.
لبش پسته شور در جان فکند
چنان چون نمکدان نمکدان فکند
هوش مصنوعی: لبهای او به شیرینی و جذابیت پسته است که همچون نمکی دلانگیز، تاثیر عمیقی بر وجود آدمی میگذارد.
بکین ترک چشمش پی شیر داشت
کمان ز ابروان در مژه تیر داشت
هوش مصنوعی: چشم او مانند کمان پر از شیرینی است و ابروهایش تیرهایی هستند که در مژهها پنهان شدهاند.
جهان جوی را دل برون شد ز دست
سرش از پی عشق او گشت مست
هوش مصنوعی: قلب جویای عشق از دستش خارج شد و پس از آن به دنبال او دیوانه و سرمست گشت.
بدو گفت ای حور رضوان سرشت
بکو کآدمی یا که حور بهشت
هوش مصنوعی: او به او گفت: ای حوری که از نعمتهای بهشت آفریده شدهای، آیا آدمی بهشتی است یا خود تو حوری بهشت؟
کزین گونه روئی ندیدم دگر
که در روز ماهست و در شب قمر
هوش مصنوعی: من هرگز چهرهای به زیبایی تو ندیدهام، که در روز مانند ماه و در شب چون قمر بدرخشد.
بدو گفت آن مه که ای نامدار
کمین بنده ات چاکرت روزگار
هوش مصنوعی: او به آن چهره درخشان گفت: ای معروف و شناخته شده، در انتظار من باشد که بنده و خدمتگزار تو در روزگار زندگی میکند.
بدانگه که مادر مرا نام کرد
مرا نام نامی دلارام کرد
هوش مصنوعی: زمانی که مادرم مرا به دنیا آورد، برایم نامی انتخاب کرد که نه تنها زیبا بود، بلکه آرامش دهنده نیز بود.
پدر مر مرا گرد جمهور دان
ز بهر وی این فتنه و شور دان
هوش مصنوعی: پدرم مرا به عنوان یکی از اعضای جامعه بشناس، زیرا به خاطر او این همه دردسر و هیاهو به وجود آمده است.
که در بند ارژنگ شاه است و بس
بدان بند کارش تباهست و بس
هوش مصنوعی: این شخص به خاطر وابستگی به ارژنگ شاه گرفتار و دچار مشکلات است و به همین دلیل زندگیاش نابود شده است.
بدان راندم از شهر مغرب سمند
که شاید رهانم پدر را ز بند
هوش مصنوعی: با خودم فکر کردم که از شهر غربی بیرون بروم و شاید بتوانم پدرم را از اسارت نجات دهم.
ولیکن ندانستم ای نامدار
که زین (سان) شود مرمرا کارزار
هوش مصنوعی: اما نمیدانستم ای بزرگوار که کار من به این حال خواهد افتاد.
به بند جهانجوی آید سرم
به خاک اندر آید سر و افسرم
هوش مصنوعی: به دام دنیا گرفتار میشوم و به زمین میافتم، حتی پرچم و تاجم هم به خاک میافتد.
کنون چون ترا دیدم ای شهریار
ز مهرت مرا جان بود پر شرار
هوش مصنوعی: اکنون که تو را دیدم ای پادشاه، از عشق تو جانم پر از شعله و حرارت شده است.
جهاندار گفتا به خورشید و ماه
به تاج و به تخت و به دیهیم شاه
هوش مصنوعی: جهاندار به ستارهها و نورهایی مانند خورشید و ماه اشاره کرد و از تاج، تخت و نشانههای پادشاهی سخن گفت.
به سوگند لب را یکی کار بند
بدان تا گشایم ز دستت کمند
هوش مصنوعی: به قسم لب تو را متعهد میسازم تا از چنگت رها شوم.
برون آرم از بند جمهور را
برون کن ز سر فتنه و شور را
هوش مصنوعی: من مردم را از اسارت آزاد میکنم و آنها را از آشفتگی و هرج و مرج دور خواهم کرد.
بدان تا بگفتارت آید فروغ
مبادا که گوئی سخن را دروغ
هوش مصنوعی: بدان که اگر به تو نورِ دانایی برسد، از گفتن حقیقت غافل نشو و هرگز نگو سخن ناحق است.
بسوگند لب برگشود آن نگار
به تاج و به تخت و سر شهریار
هوش مصنوعی: آن زیبایی که بر روی تخت و تاج نشسته، با لبهایش به سوگند سخن گفت.
به تابنده خورشید و رخشنده ماه
به مهر و نگین جهان جوی شاه
هوش مصنوعی: به نور درخشان خورشید و زیبایی ماه، به محبت و جواهرهای جهان برای جستجوی مقام و پادشاهی.
که هستم ز جان چاکرت شهریار
و گر بگذرم زین شوم شرمسار
هوش مصنوعی: من به خاطر تو، ای شهریار، جان خود را فدای تو کردهام و اگر از این وضع بگذرم، شرمنده خواهم شد.
جهان جوی برداشت بند از سرش
نهادش بسر بر دگر افسرش
هوش مصنوعی: جهان به سرعت و با شتاب، مشکلات و سختیها را از سر کسی برمیدارد و بر او تاجی از موفقیت میگذارد.
کنون گفت بر گرد روباز جای
بدانگه که رای آیدت زی من آی
هوش مصنوعی: اکنون بگو، در جایی که فکر و اندیشهات به سمت من میآید، برگرد و نزد من بیا.
بدان تا نداند کسی کار تو
بود بخت نیکو هوادار تو
هوش مصنوعی: بدان که تا زمانی که دیگران از کارهای تو بیخبرند، شانس خوب و بخت عالی یار و یاور تو خواهد بود.
دلارام زی لشکر خویش رفت
جهان جوی شد پیش ارژنگ تفت
هوش مصنوعی: دختر زیباروی لشکر خود را رها کرده و برای جستجوی دنیا به سمت ارژنگ تفت حرکت کرد.
از آن رزم برگشت هیتال شاه
دورویه فرود آمدند آن سپاه
هوش مصنوعی: هان، از میدان جنگ، هیتال شاه با رویی دوگانه به آرامی برگشت و سپاه او نیز فرود آمدند.
سپهبد چو نزدیک ارژنگ شد
بگردان غو ناله زنگ شد
هوش مصنوعی: سپهبد وقتی به ارژنگ نزدیک شد، به همراه خود نالهای را به راه انداخت که خبر از شور و غوغا میداد.
بارژنگ گفت آنچه بود از شکفت
چو بشنید ارژنگ چون گل شکفت
هوش مصنوعی: بارژنگ گفت هر چیزی که بود را، چون ارژنگ شنید، مانند گلی شکفت و سرزد.
چنین میگذشت از شب دیر باز
دلارام آمد بر سرفراز
هوش مصنوعی: در دل شب همچنان که وقت به پایان میرسید، دلبری آرام و زیبا بر افراشته سر آمد.
رهانید شنگاوه را هم ز بند
بیامد به نزدیک شاه بلند
هوش مصنوعی: شنگاوه را از بند رها کرد و به نزد پادشاه بزرگ آمد.
سپهدار فرمود تا در زمان
برفتند گردان و کند آوران
هوش مصنوعی: فرمانده دستور داد تا در وقت مناسب، گروهی به حرکت درآیند و کارها را انجام دهند.
جهانجوی جمهور شه را ز بند
رهاندند از بند چاه سرند
هوش مصنوعی: شهریار بزرگ را از گرفتارهایش رها کردند و او را از چاه عمیق مشکلات نجات دادند.
رساندند او را بدرگاه شاه
شهش داد جا پیش خود بربگاه
هوش مصنوعی: او را به درگاه پادشاه بزرگ بردند و در جایگاه مخصوصی در کنار او قرار دادند.
دو هفته نشستند گردان به می
می و نقل بود و دف و چنگ و نی
هوش مصنوعی: دو هفته گروهی دور هم جمع شدند و در کنار نوشیدنی، شیرینی و ساز و آواز به جشن و شادی پرداختند.
دلارام را داد جمهور شاه
به آئین شاهان بدو نیکخواه
هوش مصنوعی: جمهور شاه به دل آرام هدیهای داد که مخصوص رسم و آیین شاهان بود و قصد داشت نشان دهد که به او نیکاندیش و مهربان است.