برگردان به زبان ساده
کس از پاسبانان نه آگاه بود
جهانجوی خفته به خرگاه بود
هوش مصنوعی: هیچ یک از نگهبانان اطلاعی نداشتند و جهانجوی (مردی که به دنبال دانایی و حقیقت است) در آرامش و خواب در جای خود قرار داشت.
نهفته به خرگه درآمد چو مار
نیامد بر نامور شهریار
هوش مصنوعی: وقتی که مار در لانه خود پنهان شده، بر سرشهر و نامور پادشاه نمیرسد.
سرش گفت بردارم از یال، من
برم هدیه نزدیک هیتال، من
هوش مصنوعی: سرم را از یال او برمیدارم و میروم تا هدیهای برای هیتال بیاورم.
چو آمد به نزدیک تخت آن سیاه
که بیدار شد پهلوان سپاه
هوش مصنوعی: وقتی آن فرد سیاهچهره به نزدیک تخت رسید، پهلوان سپاه بیدار شد.
سیاهی بد استاده در پیش تخت
سیهتر ز روزِ نگونگشته بخت
هوش مصنوعی: تاریکی و ظلمت در مقابل تخت نشسته و از روزهایی که بخت خراب بود، سیاهتر است.
یکی دشنه در دست آن بدسگال
چو در دست زنگی گردون هلال
هوش مصنوعی: آن شخص بدخواه در دستش یک دشنه دارد، مانند اینکه زنگی (شخصی با کارهای ناپسند) در دستش هلالی (اشیای تیز و خطرناک) دارد.
برآمد ز جا نامدار سپاه
بیازید و بگرفت دست سیاه
هوش مصنوعی: نامدار سپاه از مکان خود بیرون آمد و به جنگ پرداخت و دست سیاه را گرفت.
برافروخت روی سیاه از شتاب
چو انگِشت کز آتش آید بهتاب
انگشت: زغال.
دگر پهلوان گفت کای دیوچهر
که بخت از تو امشب بریدهست مهر
هوش مصنوعی: پهلوان دیگری گفت: ای موجود زشت رو، امشب خوششانسی از تو دور شده است.
چه مردی و اینجا چه کار آمدی؟
که در خیمه پنهان چو مار آمدی؟
هوش مصنوعی: این شعر به معرفی مردی اشاره دارد که به طور غیرمنتظره و در شرایطی نامناسب وارد مکان شده است. او مانند ماری که در خیمه پنهان شده، در نظر دیگران مشکوک و ناپسند به نظر میرسد. سوال از او به نوعی به تحقیر و ناامیدی از حضور او در اینجا تعلق دارد.
سیه گفت ای از تو روشن روان
بود دور چشم بد از پهلوان
هوش مصنوعی: سیه به او گفت: ای کسی که روح تو روشن و دلنشین است، دور از چشمهای بدی من، تو به مانند یک پهلوان هستی.
نگهبان این قلعه از بُن منم
همه ساله با رای اهریمنم
هوش مصنوعی: من نگهبان این قلعه هستم و هر ساله در برابر نیروهای شیطانی مقابله میکنم.
بدان آمدم تا سری زین سپاه
ببُرّم برم نزد هیتال شاه
هوش مصنوعی: من به اینجا آمدهام تا از میان این لشکر عبور کرده و به سوی شاه هیتال بروم.
ولیکن چو بخت از کسی گشت دور
بهپای خود آید روان سوی گور
هوش مصنوعی: اما هنگامی که سرنوشت از کسی فاصله میگیرد، جانش به سوی قبر خود خواهد رفت.
بیفکند خنجر ز چنگ آن زمان
بگفتا ببندم هم اندر زمان
هوش مصنوعی: در آن لحظه خنجر را از دستش انداخت و گفت: حالا میخواهم در همان زمان به کارهای دیگر بپردازم.
جهانجوی بربست دست سیاه
برون شد ز خرگه چو از ابر ماه
هوش مصنوعی: جوانی که به دنبال ماجراجویی بود، با دستانی تاریک از کنج خانه بیرون آمد، مثل اینکه ماه از پشت ابرها نمایان شده است.
خروشید بر پاسبانان چو نای
سرآسیمه جستند یکسر ز جای
هوش مصنوعی: نغمهای جانسوز به گوش پاسبانان رسید و آنها به سرعت از جا بلند شدند و به اطراف پراکنده شدند.
بگفتا ز گفتار بستید لب
چنین خواب کردید در تیره شب
هوش مصنوعی: میگوید که اگر به اندازه کافی در مورد حرفهایتان فکر نکردید و زبانتان را بستهاید، در تاریکی شب خوابهای عجیبی خواهید دید.
به گله درون گرگ و چوپان به خواب
شب تیره نه تابش آفتاب
هوش مصنوعی: در دل شب تاریک، گرگ و چوپان در خواب هستند و هیچ نشانی از روشنایی خورشید نیست.
خردمند زد بر یکی داستان
نیوش ار تو را هست روشن روان
هوش مصنوعی: یک باهوش و دانا داستانی را برایت نقل میکند، اگر تو ذهن روشنی داشته باشی.
به جایی که دشمن بود، خواب یاد
مکن ور کنی سر دهی خود بهباد
در جایی که دشمن هست، مخواب و غافل مشو که در غیراینصورت سر بر باد دهی.
بدیشان نمود آن سیاه دراز
که بگرفته بد آن یل سرفراز
هوش مصنوعی: آن فرد سیاهپوش و قدبلند به آن چهرهی با افتخار نشان داد که چطور میتوان برگزیدهی خود را تحت تأثیر قرار داد.
پس آگاهی از این به ارژنگ شد
برآشفت و از روی اورنگ شد
خبر آن به ارژنگ رسید و اژرنگ خشمگین شد و از تخت شاهی فرود آمد. (اورنگ: تخت)
سراسیمه آمد بهکردار مست
بدید آنکه بسته سیه را دو دست
هوش مصنوعی: با نگرانی به حالت مستی او نگاه کرد و دید که فردی با دستانی بسته و سیاه به او نزدیک شده است.
بدان پاسبانان برآورد خشم
بدیشان بگرداند از کینه چشم
هوش مصنوعی: بدانید که نگهبانان، خشم خود را به سوی آنها فرومیریزند و کینهورزی را در نگاه خود به نمایش میگذارند.
همی خواست کردن سیه را تباه
چنین گفت با نامدار سپاه
هوش مصنوعی: او میخواست که سیاه را نابود کند و به همین دلیل با پهلوان مشهور جنگ صحبت کرد.
مرا گر بدارید در زیر بند
برآنم که باشد یکی سودمند
(آن سیاه) گفت: اگر مرا در بند بگذارید (و نکشید) فکر میکنم سودی داشته باشد.
به جایی ازین پس بهکار آیمت
به کاریکه باید بیارایمت
هوش مصنوعی: از این به بعد، تو را به کاری مشغول میکنم که شایسته و شایسته تزئین است.
بدو گفت شاه ای سیاه حسود
در قلعه بر من بباید گشود
هوش مصنوعی: شاه به سیاه حسود گفت: "باید در قلعه را به روی من باز کنی."
سپاری بهمن گرد دزمال را
همان گنج اسباب هیتال را
هوش مصنوعی: تو به من میسپاری گرد و غبار دزمال را که همانند گنجینهای از ابزار هیتال است.
به یزدان که چون دست بندم ورا
سپارم همه ملک و بخشم ترا
هوش مصنوعی: به خداوند بزرگ که وقتی او را به دست خودم میسپارم، تمام سلطنت و داراییام را نیز به تو میبخشم.
چنین پاسخ آورد با شاه غاس
همی از تو در دل مرا صد هراس
هوش مصنوعی: او به شاه غاس گفت که در دل من از تو نگرانیهای زیادی وجود دارد.
سپارم به تو گنج دزمال را
بیارم سر شاه هیتال را
هوش مصنوعی: من گنجی را که در دل دارم به تو میسپارم تا سر شاه را به تو بیاورم.
به پیمان یکی خاطرم شاد کن
مرا در سراندیب داماد کن
هوش مصنوعی: به خاطر یک وعده یا قرار خوشحال کن و مرا در سراندیب به همسری بپذیر.
ببخشی به من دخت هیتال را
بگیری چو زو تخت و کوپال را
هوش مصنوعی: اگر تو دختر هیتال را ببخشی، من هم میتوانم تخت و کوپال را به دست آورم.
وزآن پس تو را کمترین چاکرم
کمربسته پیش تو چون کهترم
هوش مصنوعی: پس از آن، من کوچکترین خدمتگزار تو هستم و خود را برای خدمت به تو آماده کردهام؛ چون در برابر تو، به عنوان یک کوچکتر، قرار دارم.
بدو گفت ارژنگ بخشیدمت
مرآن دخت چون راستی دیدمت
هوش مصنوعی: او به ارژنگ گفت: اگر تو آن دختری را که راستگو است، ببخشی.
زمین بوسه زد پیش تخت بلند
گشودند دست سیه را ز بند
هوش مصنوعی: زمین به نشانه ادب و احترام پیشگاه تخت شاهانه را بوسید و دستهای سیاهپوشان را از قید و بند آزاد کردند.
برفت و در قلعه را کرد باز
بدانگه که خورشید شد سرفراز
هوش مصنوعی: او رفت و در قلعه را بست، در زمانی که خورشید به اوج خود رسید و درخشان شد.
سپهدار شه را بدان قلعه برد
همه مال هیتال شه را سپرد
هوش مصنوعی: فرمانده، شاه را به آن قلعه برد و تمام داراییهای شاه را به امانت سپرد.
شهش داد از آن گنج بسیار مال
رساندش به گردون گردنده بال
هوش مصنوعی: او از گنج بسیار، ثروت زیادی به او عطا کرد و او را به آسمان بالا برد.
دگر روز بر پیل بستند کوس
شد از گرد پیلان جهان آبنوس
هوش مصنوعی: در روز دیگر، بر روی فیلها طبل نواخته شد و از گرد فیلهای بزرگ، دنیای سیاهی مانند آبنوس شکل گرفت.
طلایه به پیش سپه برد نیو
ز پیلان جهان پر ز جوش و غریو
هوش مصنوعی: پیشاپیش، نیو سپاهیان را به جلو میبرد و در دنیای پر از هیجان و سر و صدا، نوعی شلوغی و جنب و جوش وجود دارد.
پس لشکرش گرد هیتال داشت
که در کینه در چنگ کوپال داشت
هوش مصنوعی: سربازانش دور هیتال جمع شده بودند و در دل خود کینهای داشتند که به آن چنگ زده بودند.
به قلب اندرون شاه ارژنگ بود
صدای دف و نالهٔ چنگ بود
هوش مصنوعی: در دل شاه ارژنگ، صدای دف و ناله چنگ شنیده میشود.
برافراشته چتر هندی به سر
همی گوش گردون شد از کوس کر
هوش مصنوعی: چتر هندی بر سر بر افراشته شد و صدای طبل در آسمان طنینانداز گردید.
ز بس بانگ پیلان و آوای زنگ
شد از چهرهٔ مهر گل رنگ رنگ
هوش مصنوعی: صدای بانگ فیلها و زنگها به قدری بلند و گویا شده که رنگ چهره خورشید مانند گل تغییر کرده است.
سپهدار روشن شد اندر نهیب
شد از پس سرافراز کرد از نشیب
هوش مصنوعی: فرمانده با صدای بلند و پرشور خود، باعث شادابی و افتخار شد و از اوج دشواریها و مشکلات خارج شد.
چه شد خور ازین گنبد لاجورد
ز پیش سپه خاست بانگ نبرد
هوش مصنوعی: چه شد که خورشید از این آسمان آبی غروب کرد و از پیش سپاه خواست که صدایش را بلند کند؟
کنازنگ هیتال با شش هراز
بیامد برآمد غو گیر و دار
هوش مصنوعی: دختر زیبای کنازنگ با لباسهای درست و شیک از خانه بیرون آمد و همگان را به وجد آورد.
چو از پیش برخاست بانگ غریو
بجنبید از جا سپهدار نیو
هوش مصنوعی: وقتی صدای بلند برخاست، سپهبد نیو از جایش تکان خورد و به حرکت درآمد.
برآمد شب تیره آوای زنگ
به دشت سراندیب برخاست سنگ
هوش مصنوعی: شب تاریکی آغاز شد و صدای زنگی به گوش رسید، در دشت سراندیب، سنگی از جای خود بلند شد.
شب تار و آوای رویینه خم
به تن زهرهٔ شید گردیده گم
هوش مصنوعی: در شب تاریک و سکوت، صدای نازک و دلنشینی به گوش میرسد که زهره (سیاره زهره) را در تنهایی خود، شگفتزده و گم کرده است.
کنازنگ غرید مانند دیو
گرفته ره گرد فرخنده نیو
هوش مصنوعی: در کنار صداهای غمناک، مانند دیوی خشمگین، راه را بر شادی و خوشبختی بسته است.
برآویختند آن دو سرکش به هم
یکی خشم و کین و یکی خود دژم
هوش مصنوعی: دو نفر سرکش و خشمگین به هم حمله کردند؛ یکی از آنها پر از کینه و دیگری بسیار ناراحت و غمگین بود.
دو هندی به کردار دو نرّه دیو
کنازنگ و دیگر سرافراز نیو
هوش مصنوعی: دو هندویی که مانند دو دیو نر هستند، یکی از آنها در کناری نشسته و دیگری سربلند و افتخارآمیز است.