برگردان به زبان ساده
خواجه بوالفتح شیخ گفت رحمةاللّه علیه، وقتی جمعی آمدند از عراق و شیخ ما را جامۀ فرجی آوردند صوفیانه، بافراویز. چون پیش شیخ نهادند شیخ درپوشید. گربۀ بود که پیوسته گرد شیخ برمیآمدی، آن گربه گرد شیخ برآمد و بر آن مرقع شاشید. شیخ گفت ما برآن بودیم کی خود را به جامۀ صوفیان بیرون آریم و ساعتی صوفی باشیم، این گربه بر صوفیی ما شاشید! این فرجی بستانید و با بوالفتح دهید کی صوفی اوست. آن فرجی از پشت شیخ بازکردند و به خواجه بوالفتح دادند و خواجه بوالفتح پیوسته این سخن بتفاخر بازگفتی.
هوش مصنوعی: خواجه بوالفتح شیخ، رحمت خدا بر او، تعریف میکند که وقتی گروهی از عراق آمدند و جامهای مخصوص صوفیان برای ما آوردند، شیخ آن را پوشید. در همان حال، گربهای که همیشه دور شیخ میچرخید، روی آن لباس ادرار کرد. شیخ گفت: «ما با نیت این لباس را پوشیدیم تا لحظاتی صوفی شویم، اما این گربه بر روی لباس ما ادرار کرد!» سپس گفت که آن لباس را بردارید و به خواجه بوالفتح بدهید، چرا که او شایستهتر از ماست. در نهایت، لباس را از پشت شیخ برداشتند و به خواجه بوالفتح دادند و او نیز همیشه این داستان را با افتخار نقل میکرد.