برگردان به زبان ساده
هم درین وقت یک روز شیخ بوعبداللّه باکو در مجلس شیخ بیخویشتن نشسته بود خواجه وار و پای به کمر زده، شیخ را چشم بر وی افتاد و درآن میان با کسی خلقی خوب بکرد و سخنی نیکو بگفت، آنکس شیخ راگفت خدایت بهشت روزی گرداناد. شیخ گفت ما را بهشت نباید! ما را بهشت نباید! با مشتی لنگ و لوک و درویش، در آنجا جز شلان و کوران و ضعیفان نباشند، ما را دوزخ باید کی جمشید و نمرود و فرعون و هامان در آنجا و خواجه در آنجا و اشارت ببو عبداللّه کرد و مادرآنجا، و اشارت بخود کرد. شیخ عبداللّه بشکست و با خویشتن رسید، دانست کی ترک ادب عظیم از وی در وجود آمد و توبه کرد و پیش شیخ آمد و تصدیق کرد و بعد از آن دیگر چنان ننشست.
هوش مصنوعی: در یک زمان، شیخ بوعبدالله باکو در مجلسی نشسته بود و با حالتی خواجهوار، دستش را به کمر زده بود. وقتی شیخ به او نگاه کرد، در میان گفتگو با کسی رفتار خوبی داشت و سخن نیکویی گفت. آن شخص از شیخ خواست که دعا کند که خدا او را به بهشت ببرد. اما شیخ پاسخ داد که ما به بهشت نیازی نداریم! بهشت برای ما مناسب نیست! زیرا در آنجا فقط ضعیفان و بینایان و درویشان خواهند بود. ما به دوزخ نیاز داریم تا افراد بزرگ مثل جمشید، نمرود، فرعون و هامان در آنجا باشند. سپس با اشاره به خود و شیخ عبداللّه، از این موضوع صحبت کرد. شیخ عبداللّه متوجه شد که از ادب فاصله گرفته و تصمیم به توبه گرفت و بعد از آن دیگر در چنین وضعیتی ننشست.