برگردان به زبان ساده
یک روز در میهنه مؤذن بانگ نماز پیشین میگفت و قامت آواز میداد و بیگاه میشد و شیخ از خانه بیرون نمیآمد. مؤذن چند بار بدر سرای شیخ آمد و قامت میگفت تا وقت بآخر کشید، شیخ بیرون آمد و مؤذن قامت گفت و نماز بگزاردند و شیخ بنشست و مشایخ و اصحاب سؤال کردند کی ای شیخ چه چیز بود کی امروز شیخ دیر بیرون آمد؟ شیخ گفت دنیا دست در دامن ما زده بود و میگفت که همه چیزها از تو نصیب دارند ما را نیز از تو نصیب باید، بسیار بکوشیدیم و الحاح کردیم، دست از دامن بنداشت، چون نماز از وقت بخواست شد مفضل را در کار او آوردیم تا دست از دامن ما بداشت، و هیچ کس از فرزندان شیخ را از دنیا زیادت از کفاف نبودی الا فرزندان خواجه مفضل را کی ایشان همه با مال و ثروت بودند و هرک از فرزندان شیخ در کوی دنیا قدمی نهاد بیشتر فرزندان خواجه مفضل بودند.
هوش مصنوعی: روزی مؤذن در میهنه، بانگ اذان نماز ظهر را بلند میکرد و شیخ هنوز از خانه خارج نشده بود. مؤذن چند بار به خانه شیخ آمد و اذان گفت تا اینکه وقت زیادی گذشت و سرانجام شیخ بیرون آمد. مؤذن اذان را گفت و آنها نماز را خواندند. پس از نماز، شیخ نشست و مشایخ و یارانش از او پرسیدند که چرا امروز دیر بیرون آمدی، شیخ پاسخ داد که دنیا به او چنگ زده بود و میگفت که همه چیزها از آن اوست و باید از او هم بهرهمند شود. او و یارانش تلاش کردند تا از چنگال دنیا رها شوند و وقتی وقت نماز فرا رسید، مفضل را نزد خود آوردند تا دنیا از او فاصله بگیرد. در این میان، هیچیک از فرزندان شیخ جز فرزندان خواجه مفضل، که همه ثروتمند بودند، مزیتی در دنیا نداشتند و هر بار که فرزندان شیخ قدمی در دنیا میگذاشتند، فرزندان خواجه مفضل در آنجا بیشتر بودند.