برگردان به زبان ساده
روزی یکی نزدیک شیخ آمد و گفت ای شیخ آمدهام تا از اسرار حقّ چیزی با من نمایی شیخ گفت باز گرد تا فردا آن مرد بازگشت، شیخ بفرمود تا آن روز موشی بگرفتند و در حقّه کردند و سر حقّه محکم کردند دیگر روز آن مرد باز آمد و گفت ای شیخ آنچ وعده کردۀ بگوی. شیخ بفرمود تا آن حقّه را بوی دادند و گفت زینهار تا سر این حقّه باز نکنی مرد حقّه را برگرفت و بخانه رفت و سودای آنش بگرفت که آیا درین حقّه چه سر است؟ هر چند صبر کرد نتوانست، سر حقّه باز کرد و موش بیرون جست و برفت، مرد پیش شیخ آمد و گفت ای شیخ من از تو سر خدای تعالی طلب کردم تو موشی بمن دادی؟ شیخ گفت ای درویش ما موشی در حقّه بتو دادیم تو پنهان نتوانستی داشت سر خدای را باتو بگوییم چگونه نگاه خواهی داشت.
هوش مصنوعی: روزی مردی به نزد شیخی رفت و از او خواست تا برخی از اسرار الهی را برایش بیان کند. شیخ از او خواست که بازگردد تا روز بعد، و در این هنگام، موشی را گرفتند و در جعبهای گذاشتند و آن را محکم کردند. روز بعد، مرد دوباره به شیخ مراجعه کرد و خواست آنچه وعده داده شده بود، بشنود. شیخ جعبه را به او داد و هشدار داد که آن را باز نکند. مرد جعبه را به خانه برد و به فکر افتاد که درون آن چه چیزی وجود دارد. او بعد از مدتی نتوانست صبر کند و جعبه را باز کرد و موش از آن بیرون پرید و رفت. سپس مرد به نزد شیخ برگشت و گفت که او به دنبال اسرار الهی بود، اما شیخ موش را به او داده است. شیخ به او گفت که ما موشی به تو دادیم و تو نتوانستی آن را پنهان کنی، حالا چگونه میخواهی بر اسرار الهی دست یابی؟