برگردان به زبان ساده
ابوالفضل محمدبن احمد العارف النوقانی گفت کی با شیخ بوسعید در نشابور بگورستان حیره بیرون شدیم بجنازۀ عزیز. چون برابر خاک احمد طابرانی رسید، اسب شیخ بایستاد و چشم شیخ بر خاک احمد طابرانی بماند و یکساعت نیز دران خاک مینگریست، پس اسب براند و گفت: احمدالطابرانی یَتَکلّم مَعی.
هوش مصنوعی: ابوالفضل محمد بن احمد نوقانی بیان میکند که همراه شیخ بوسعید از نشابور به سمت قبرستان حیره میرفتند تا در مراسم تدفین عزیز شرکت کنند. وقتی به خاک احمد طابرانی رسیدند، اسب شیخ متوقف شد و او به مدت یک ساعت به آن خاک خیره شد. سپس اسب را به راه انداخت و گفت: "احمد طابرانی با من صحبت میکند."
شیخ گفت بخواب دیدم خویشتن و استاد بوعلی دقاق را و استاد ابوالقسم القشیری را کی نشسته بودیم هر سه، ندایی درآمدی کی برخیزید و هر یکی چیزی قربان کنید. ما هر دوان برخاستیم و آن بجا میآوردیم. استاد بوالقسم قشیری هرچند میکوشید آن بجای نمیتوانست آوردن و میگریست، اگر آن بجای آوردی در جهان چون او نبودی.
هوش مصنوعی: شیخ گفت که خواب دیده است که خود و استاد بوعلی دقاق و استاد ابوالقسم القشیری نشسته بودند. ناگهان ندایی شنیدند که به آنها میگفت برخیزید و هر یک چیزی قربانی کنید. آن دو نفر برخواستند و شروع به قربانی کردن کردند. اما استاد بوالقسم قشیری به رغم تلاشهایش نتوانست چیزی قربانی کند و بسیار گریست. او احساس میکرد که اگر موفق میشد، در عالم کسی چون او وجود نداشت.