برگردان به زبان ساده
هم از عمر شوکانی شنودم کی گفت در از جاه درویشی بود حمزه نام،کارد گری کردی و مرید شیخ بوسعید بود و مردی سخت عزیز و گریان و گرم رو و هر روز که نوبت مجلس شیخ بودی سحرگاهان از جاه بیرون آمدی چنانک آن وقت کی شیخ از صومعه بیرون آمدی تا مجلس گوید حمزه آنجا رسیده بودی و چون شیخ مجلس تمام کردی حمزه باز گشتی و مردی درویش و معیل بودی. یک روز بمیهنه بمجلس شیخ میآمد، درستی زر بربند داشت چون به کنار میهنه رسید با خود اندیشه کرد که اگر این درست زر با خویشتن ببرم اگر در مجلس کسی چیزی خواهد هر آینه شیخ خواهد دانست کی من زر با خوددارم گفت ای حمزه آن به کی زر بزیر دیوار پنهان کنی. زر پنهان کرد و به مجلس شیخ آمد. چون شیخ مجلس به نیمه رساند روی بوی کرد و گفت ای حمزه برخیز و آن درست زرکی در زیر آن شاه دیوار پنهان کردۀ بردار کی دزد میبرد. حمزه برخاست و بیامد تا آنجا کی زر پنهان کرده بود، مردی را دید کی آن خاک میآشورد زر برگرفت و پیش شیخ آورد و بنهاد و بعد از آن چنان شد کی بیخدمت شیخ صبر نتوانستی کرد، خانه و فرزندان برداشت و بمیهنه آمد و تا شیخ در حیات بود او در خدمت شیخ بودی و چون شیخ را وفاة دررسید او بازجاه شد و خاکش آنجاست و مزاری عزیز و متبرّک است.
هوش مصنوعی: در روزگاری، مردی به نام حمزه بود که درویش و مرید شیخ بوسعید به شمار میرفت. او انسانی محترم، گریزان و مهربان بود. هر روز صبح، قبل از آنکه شیخ از صومعه خارج شود و به مجلس برود، حمزه به آنجا میرسید. پس از پایان مجلس، او به زندگی درویشی خود ادامه میداد. یک روز در مسیر به مجلس شیخ، فکری به سرش زد: اگر زر و زیوری که با خود دارد را به مجلس ببرد، ممکن است شیخ متوجه آن شود و به همین خاطر تصمیم گرفت آن را زیر دیواری پنهان کند. وقتی به مجلس شیخ رسید، شیخ در میان صحبتهایش ناگهان به حمزه اشاره کرد و دستور داد که زر پنهان شدهاش را بیاورد. حمزه به جایی که زر را پنهان کرده بود رفت و دید که مردی آن مکان را جستوجو کرده و زر را برداشت و به شیخ تقدیم کرد. از آن پس، حمزه نتوانست بدون خدمت به شیخ زندگی کند. او خانوادهاش را برداشت و به خدمت شیخ آمد و تا زمان حیات شیخ، در کنار او بود. اما با فوت شیخ، حمزه به زندگی پیشین خود بازگشت و اکنون مزار او در آنجا به عنوان جایی محترم و مقدس شناخته میشود.