برگردان به زبان ساده
خواجه بوالقسم حکیم مردی بزرگ بوده است در سرخس، و جمعی مریدان داشت، همه مردمانی عزیز، چون آوازۀ شیخ به شهر سرخس رسید، ایشان را میبایست کی بدانند کی حال شیخ تا بچه درجه است. یک روز بنشستند و سخن شیخ میگفتند. یکی گفت مردی بزرگست دیگری گفت که خانه پس کوه دارد یعنی روستاییست. یحیی ترک مردی بزرگ بود، گفت از غیب سخن گفتن کار شما نباشد، من بمیهنه روم بدین مهم پس روی بدان جانب آورد چون بمیهنه رسید بامداد بود و شیخ بر منبر، چون او از در مسجد درآمد شیخ را نظر بر وی افتاد، گفت مرحبا ای یحیی آمدۀ تا بما فرو نگری؟ اکنون خود ترا بمابرباید نگریست. درویشان دربند تواند، ترا چه گفتند آن ساعت که میآمدی؟ یحیی گفت شیخ فرماید. پس شیخ گفت ترا گفتهاند بنگر تا چه مردیست. گفت بلی، گفت کی دیدی؟ یحیی گفت دیدم. گفت چه خواهی گفتن؟ یحیی گفت هرچ شیخ گوید. شیخ گفت برو و بگوی کی مردی دیدم کی بر کیسۀ او بند نبود و با خلقش داوری. یحیی نعرۀ برآورد چون بهوش آمد برخاست باوقت خوش، و برفت پیش بوالقسم و آن حالت با آن جمع تقریر کرد همه خوش بر آمدند و عزم میهنه کردند و خدمت شیخ دریافتند.
هوش مصنوعی: خواجه بوالقسم حکیم مردی بزرگ در سرخس بود و پیروان زیادی داشت که همه از مردان برجسته بودند. وقتی خبر شهرت شیخ به سرخس رسید، پیروانش متوجه شدند که باید در مورد او بیشتر بدانند. روزی نشسته بودند و درباره شیخ صحبت میکردند. یکی از آنها گفت که او مرد بزرگی است و دیگری گفت که او در روستای پس کوه زندگی میکند. یحیی ترک، مردی بزرگ و باهوش، گفت که نباید از غیب سخن گفت و تصمیم گرفت به میهنه برود تا از نزدیک ببیند. وقتی به میهنه رسید و صبح شد، شیخ بر منبر بود و وقتی یحیی وارد مسجد شد، شیخ او را دید و گفت: "سلام بر تو، یحیی! آیا آمدهای تا ما را ببینی؟" سپس از او پرسید که در مسیر چه کسی را دیدی. یحیی گفت: "شیخ فرمود." شیخ پرسید: "دیدهای چه کسی است؟" یحیی پاسخ داد: "بله، دیدهام." شیخ گفت: "چه خواهید گفت؟" یحیی گفت: "هرچه که شیخ بگوید." شیخ بیان کرد که برو و بگو که مردی را دیدی که بر هیچ کس تسلط نداشت و با مردم داد و ستد میکرد. یحیی با شادی و هیجان برخاست و به سمت بوالقسم رفت و آنچه را که در جمع گفتند، بازگو کرد و همه از این ماجرا خوشحال شدند و تصمیم گرفتند تا به خدمت شیخ بروند.