برگردان به زبان ساده
از ابوالفضل محمدبن احمد نوقانی حکایت کردند کی گفت: شیخ ابوسعید از نشابور بمیهنه میآمد، چون بکوه درآمدیم شخصی با ما همراه بود، مگر آن مرد اندیشه کرد که این چه مردمانند کی کلیچه و حلوا و طعامهای خوش میخورند و میگویند که ما صوفییم. شیخ از راه کرامات مطلع گشت و گفت بدین پس کوه در شو و ما را خبری بیار آن مرد از پیش شیخ برخاست و آنجا که اشارت رفته بود برفت، اژدهایی عظیم دید، بترسید و باز بخدمت شیخ آمد،، شیخ گفت چه دیدی؟ حال باز نمود شیخ گفت سالها رفیق ما بوده است، مرد خجل شد و در پای شیخ افتادو از آن گفتار توبه کرد.
هوش مصنوعی: ابوالفضل محمد بن احمد نوقانی نقل میکند که شیخ ابوسعید در حال بازگشت از نشابور به میهنه بود. زمانی که به کوه رسیدند، شخصی همراه آنها بود که به فکر فرو رفته بود. او با خود میگفت که این چه مردمانی هستند که غذاهای خوشمزهای همچون کلیچه و حلوا میخورند و خود را صوفی مینامند. شیخ با استفاده از کراماتی که داشت، از افکار او آگاه شد و گفت به آن سوی کوه برو و خبری بیاور. آن مرد از نزد شیخ خارج شد و به سمت جایی که شیخ اشاره کرده بود رفت. در آنجا یک اژدهای بزرگ را دید و از ترس به سرعت به خدمت شیخ بازگشت. شیخ از او پرسید که چه دیده است و او ماجرا را شرح داد. پس شیخ گفت که آن اژدها سالها رفیق ما بوده است. آن مرد شرمنده شد و در پای شیخ افتاد و از گفتههای پیشینش توبه کرد.