برگردان به زبان ساده
خواجه اسمعیل مکرم گفت که روزی در راهی میرفتم، در نشابور، شیخ بوسعید مرا پیش آمد، سلام گفت، جواب خوش باز داد. من برعقب وی میرفتم و در پای و رکاب او نگاه میکردم، به خاطرم بگذشت که کاشکی شیخ مرا دستوری دادی تا بوسی بر پای او دادمی. در حال شیخ عنان اسب بازکشید تا در وی رسیدم. شیخ پای از رکاب بیرون کرد و در پیش من داشت، بوسی بر پای شیخ دادم پس اسب براند و من برفتم.
هوش مصنوعی: خواجه اسمعیل مکرم روایت میکند که روزی در نشابور در حال رفتن بودم که شیخ بوسعید به من برخورد. او سلام کرد و من نیز با خوشحالی جواب دادم. من در پی او حرکت میکردم و به پایش نگاه میکردم. به ذهنم رسید که ای کاش شیخ من را به انجام کاری میخواست تا بتوانم پای او را ببوسم. ناگهان شیخ کنترل اسبش را کشید تا به من برسد. او پایش را از رکاب بیرون آورد و به سوی من گرفت. من پای او را بوسیدم و سپس او اسبش را به راه ادامه داد و من نیز رفتم.