برگردان به زبان ساده
حسن مؤدب گفت کی روزی شیخ مرا بخواند و گفت بدر بیرون شو و بدست راست بازگرد، هرک پیش تو آید دست پیش او دار و بگوی هرچ داری برینجا نه. بحکم اشارت شیخ بیرون آمدم گبری رادیدم دست پیش داشتم. گبر گفت اول مسلمان شوم، مرا بخدمت شیخ باید برد. پس گبر را به خدمت شیخ بردم، گفت ای شیخ اسلام عرضه کن، پس اسلام آورد و هرچ داشت در راه شیخ نهاد.
هوش مصنوعی: حسن مؤدب میگوید که روزی شیخ به او گفت که بیرون برود و با دست راست به سمت او بازگردد. هرکسی که نزد او بیاید باید دستش را پیش ببرد و بگوید هرچه دارد در اینجا نخواهد بود. به دستور شیخ بیرون رفتم و فردی زرتشتی را دیدم که دستش را پیش آورده بود. زرتشتی گفت که اول مسلمان میشود و باید به خدمت شیخ برده شود. بنابراین او را به خدمت شیخ بردم. شیخ از او خواست که اسلام را بپذیرد و او دین اسلام را قبول کرد و هرچه داشت، در راه شیخ وقف کرد.