برگردان به زبان ساده
آن زمان کو زلف را سر میبرد
از صبا پیوند عنبر میبرد
در آن زمانی که او ( یار ) سر زلف و موی خود را می برد و آن را کوتاه میکرد ، باد صبا از خاستگاه خوشبویی و خوش عطری بی بهره می ماند.
در غم زنجیر مشکینش فلک
هر زمان زنجیر دیگر میبرد
فلک و روزگار در حسرت موهای خوشبو و پیچ در پیچ یار ، در هر زمانی مانند دیوانه ای است که زنجیر خود را از شدت بی تابی و شوریدگی پاره میکند.
در جمال روی او نظارگی
دست را حالی به خنجر میبرد
هر بیننده و تماشاگری ، در زیبایی چهره او آنقدر محو میشود که دستش را با خنجر و چاقو میبرد ( اشاره به داستان حضرت یوسف و بریدن دست زنان مصری )
پس عجب نی گر رگ ایمان ما
نیش آن مژگان کافر میبرد
تعجبی ندارد اگر ایمان من را که مانند رگ است ، مژگان همچون نیش او به کفر ببرد و ایمان مرا ببرد. ( یار مانند کافری ست که ایمان را از عاشق گرفته است )
این عجبتر، کان لب نوشین به لطف
گردنان را سر به شکر میبرد
و عجیب تر این است که لبان دلنشین و خوشایند او با لطف و شیرین سخنی ، سروران و بزرگان را می آزارد به طوری که از این آزردن ، خوشنود اند.
گفت خاقانی نه مرد درد ماست
زین بهانه آبش از سر میبرد
یار گفت که خاقانی مناسب من نیست و به درد نمیخورد و از این بهانه استفاده کرد و خود را از من بی بهره ساخت.