برگردان به زبان ساده
از حال خود شکسته دلان را خبر فرست
تسکین جان سوختگان یک نظر فرست
هوش مصنوعی: خبرهایی از حال دلشکستگان بفرست و با یک نگاه به آنها دلسوزی کن، شاید تسکینی برای جانهای سوخته باشد.
جان در تب است از آن شکرستان لعل خویش
از بهر تب بریدن جان نیشکر فرست
هوش مصنوعی: جانم به شدت در حال تپش است به خاطر شکرستانی که از لعل خودم دارم. به خاطر این تب و تاب، برای تسکین جانم نیشکر میفرستم.
گفتم به دل که تحفهٔ آن بارگاه انس
گر زر خشک نیست سخنهای تر فرست
هوش مصنوعی: به دل گفتم که اگر هدیهای از آن سرای دوستان نداریم، پس بهتر است که به جای طلا و جواهر، سخنان شیرین و دلنشین را بفرستیم.
بودم در این حدیث که آمد خیال تو
کای خواجه، ما سخن نشناسیم زر فرست
هوش مصنوعی: در این بیان، شخصی اشاره میکند که در زمانی که به یاد تو بود، احساس میکرد که هنر سخن گفتن را ندارد و تحت تأثیر زیبایی و جذابیت تو قرار گرفته است. او به وضوح احساس میکند که ارزش تو بسیار بیشتر از کلمات است و تنها چیزی که میتواند تقدیم کند، طلاست.
الماس و زهر بر سر مژگان چو داشتی
این، سوی دل روان کن و، آن، زی جگر فرست
اگر الماس و زهر بر نوک مژگان داشتی، الماس را سوی دل بفرست و زهر را سوی جگر.
سر خواستی ز من هم ازین پای باز گرد
شمشیر و تشت راست کن و سوی سر فرست
اگر از من سر خواستهای، برگرد؛ شمشیر و تشت فراهم کن و برای سرم بفرست.
خاقانیا سپاه غم آمد دو منزلی
جان را دو اسبه خیز به خدمت به در فرست
خاقانی! سپاه غم بسیار نزدیک آمده است. جان را دو اسبه بتاز و برای خدمت به دروازه بفرست. (منزل، فاصله بین دو استراحتگاه کاروان بوده که معمولا در یک روز پیموده میشد. <لغتنامه دهخدا>)