برگردان به زبان ساده
هان! ای دلِ عبرتبین! از دیده عِبَر کن! هان!
ایوانِ مدائن را آیینهٔ عبرت دان!
ای دل آگاه!از چیزی که می بینی عبرت بگیر! بدان که ایوان مدائن نماد عبرت است و میتوان از آن درس گرفت!
یکره ز لبِ دجله منزل به مدائن کن
وز دیده دُوُم دجله بر خاکِ مدائن ران
یک بار هنگامی که بر کرانه رود دجله هستی قدری هم در مداین توقف کن و از دیده اشکهایت را بر خاک مداین جاری کن
خود دجله چنان گرید صد دجلهٔ خون گویی
کز گرمیِ خونابش آتش چِکَد از مژگان
دجله خودش چنان خون میگرید که گویی آتش از مژگانش میچکد.
بینی که لبِ دجله چون کف به دهان آرد؟
گویی ز تَفِ آهش لب آبله زد چندان
آیا کفهای روی رود دجله را میبینی؟ انگار آن کفها تبخالهایی هستند که به خاطر گرمای آه دجله پدید آمدهاند.
از آتشِ حسرت بین بریان جگرِ دجله
خود آب شنیدهستی کآتش کُنَدش بریان
از حسرت جگر دجله نابود و بریان شده آیا تاکنون شنیدهای که آب آتش را بریان کند؟
بر دجله گِری نونو! وز دیده زکاتش ده
گرچه لبِ دریا هست از دجله زکاتاِستان
برای دجله تازه به تازه گریه کن و از اشک چشمت زکاتش را پرداخت کن، هرچند که خود دجله هم به دریا زکات پرداخت میکند.
گر دجله درآمیزد بادِ لب و سوزِ دل
نیمی شود افسرده، نیمی شود آتشدان
اگر دجله باد لب و آتش دل را بپیوندد، نیمی از آن یخ زده میشود و نیمی دیگر مانند آتشدان شعله ور میگردد.
تا سلسلهٔ ایوان بگسست مدائن را
در سلسله شد دجله، چون سلسله شد پیچان
از زمانی که زنجیر عدالتی که در کاخ تیسفون به دستور خسرو انوشیروان ساخته شد بریده شد (نابود شد)رود دجله چون دیوانهای در بند و زنجیر شد و چون زنجیر پیچان و بیقرار شد.
گهگه به زبانِ اشک آواز ده ایوان را
تا بو که به گوشِ دل پاسخ شنوی ز ایوان
چندوقت یکبار با اشکهایت با ایوان مدائن صحبت کن باشد که با قلبت پاسخ ایوان مدائن را بگیری.
دندانهٔ هر قصری پندی دهدت نو نو
پندِ سرِ دندانه بشنو ز بُنِ دندان
دندانه هرقصری پندهای تازهای به تو میدهد آنها را با کمال میل بشنو.
گوید که تو از خاکی، ما خاک توایم اکنون
گامی دو سه بر ما نِه و اشکی دو سه هم بِفْشان
میگوید:ای انسان تو از خاک هستی و ما هم امروز تبدیل به خاکی شدهایم که تو بر آن قدم میگذاری چند گامی بر ما نه و بر خاک اشک بریز.
از نوحهٔ جغدالحق ماییم به دردِ سر
از دیده گلابی کن، دردِ سرِ ما بنشان
ما از نوای جغد حقیقت از درد سر رنج میبریم. ای چشمانت اشک مانند گلاب بریز و درد سر ما را کاهش بده.
آری! چه عجب داری؟ کاندر چمنِ گیتی
جغد است پیِ بلبل؛ نوحهست پیِ الحان
بله دنیا اینگونه است و جای تعجبی نیست که در این دنیا بعد از خوبی و نیکی شومی و بدی میآیند و بعد از آواز و شادی نوحه و عزا
ما بارگهِ دادیم این رفت ستم بر ما
بر قصرِ ستمکاران تا خود چه رسد خِذلان
ما که قصر و محل حکومت پادشاهان دادگر و عادلی بودیم عاقبتمان این شد.حال سرانجام قصر حاکمانی که ستمگر هستند چه اندازه خوار و پست خواهد بود
گویی که نگون کردهست ایوانِ فلکوش را
حکمِ فلکِ گردان؟ یا حکمِ فلکگردان؟
گمان میکنی که ایوان مدائن را که در بلندی مانند آسمان است ویران و خراب کرده؟آیا به واسطه گردش دوران و جبر طبیعت ویران شده یا به حکم قضا و قدر الهی؟
بر دیدهٔ من خندی کاینجا ز چه میگرید؟
خندند بر آن دیده کاینجا نشود گریان
به من طعنه میزنی که چرا در حال گریه کردن هستی؟! اما نمیدانی، باید بر کسانی خندید که در اینجا با دیدن ایوان مدائن افسوس نمیخورند و نمیگریند
نی زالِ مدائن کم از پیرزنِ کوفه
نه حجرهٔ تنگِ این کمتر ز تنورِ آن
زالِ مدائن، از پیرزن کوفه کمتر نیست. همچنین اتاق تنگ زال مدائن نیز از تنور پیرزن کوفه، کمتر نیست.
دانی چه؟ مدائن را با کوفه برابر نه!
از سینه تنوری کن وز دیده طلب طوفان
میدانی؟ مدائن را با کوفه برابر قرار بده! از دل خود آتشی برافروز و از چشمانت طوفانی در طلب باش.
این است همان ایوان کز نقشِ رخِ مردم
خاکِ درِ او بودی دیوارِ نگارستان
این همان ایوانی که از از بس مردم برای احترام گذاشتن پیشانیشان را به خاک آن میمالیدند خاک آن شبیه نگارستانی از چهره مردم شده بود.
این است همان درگه کاو را ز شهان بودی
دیلم مَلِکِ بابِل، هندو شهِ ترکستان
این همان درگاهی است که شاه بابل و ترکستان نیز به آن آمده بودند.
این است همان صفّه کز هیبتِ او بردی
بر شیرِ فلک حمله شیرِ تنِ شادروان
این است همان بنای باشکوه که چنان هیبت وعظمت داشت (چنان بلند بود) که شیر روی پرچم آن میتوانست به برج اسد در آسمان حمله کند.
پندار همان عهد است، از دیدهٔ فکرت بین!
در سلسلهٔ درگه، در کوکبهٔ میدان
فکر کن که همان دوران است از روی اندشیه ببین زنجیر عدالت خسرو انوشیروان و شکوه میدان را.
از اسب پیاده شو، بر نَطعِ زمین رُخ نِه
زیرِ پیِ پیلش بین شهمات شده نُعمان
از اسب پیاده شو و رخ خود را بر زمین که مانند تخته شطرنج است بگذار و نُعمان را ببین که چگونه زیر پای فیل شاه ساسانی کیش و مات شده و جان داده .
نی! نی! که چو نُعمان بین پیلافکنِ شاهان را
پیلانِ شب و روزش کُشته به پیِ دوران
نه نه! پادشاه ساسانی که نعمان را کشت را هم مانند نعمان بدان زیرا شب و روز و گردش دوران او را نیز کشتند.
ای بس شهِ پیلافکن کافکنْد به شهپیلی
شطرنجیِ تقدیرش در ماتگهِ حِرمان
تقدیر مانند شطرنجبازیماهر شاهان قدرتمندی را با حسرت و محرومیت مات کرد.
مست است زمین زیرا خوردهست بهجای می
در کاسِ سرِ هُرمُز، خونِ دلِ نُوشِروان
زمین مست است زیرا به جای شراب به خون دل خسرو انوشیروان را در کاسه سر هرمز خورده.
بس پند که بود آنگه بر تاجِ سرش پیدا
صد پندِ نو است اکنون در مغزِ سرش پنهان
بر تاج پادشاه ساسانی پندها و جملههای حکیمانه زیادی در آن زمان به زیبایی نقش بسته بودند اما الان صد پند تازه را از مغزش که در خاک است گرفت.
کسری و ترنجِ زر، پرویز و به زرّین
بر باد شده یکسر، با خاک شده یکسان
کسرى و ترنج طلا، پرویز وبه طلایی، همه در یک لحظه نابود شده و با خاک برابر گشتند.
پرویز به هر خوانی زرّینتره گستردی
کردی ز بساطِ زر، زرّینتره را بستان
پرویز، در هر مهمانی سفرهای به طلا پهن کردهای، و باغی از سفره طلایی که بر آن میوههای طلایی است برای خود ساختی.
پرویز کنون گم شد، زان گمشده کمتر گو
زرّینتره کو برخوان؟ رو «کَم تَرَکوا» برخوان
اکنون پرویز نیست و از کسی که نیست کمتر بگو زرینتره بر سفره نیست برو آیه کم ترکوا را بخوان تا عبرت بگیری.
گفتی که کجا رفتند آن تاجوران اینک؟
ز ایشان شکمِ خاک است آبستنِ جاویدان
پرسیدی آن شاهان اکنون کجا هستند؟شکم خاک از آنان برای همیشه آبستن شده است.
بس دیر همی زاید آبستنِ خاک، آری
دشوار بود زادن، نطفه ستدن آسان
بله خاک بسیار دیر میزاید برای اینکه دریافت نطفه آسان است اما زاییدن سخت است.
خونِ دلِ شیرین است آن می که دهد رَزبُن
ز آب و گِلِ پرویز است آن خُم که نهد دهقان
آن شرابی که از درخت انگور می گیرند خون دل شیرین است و آن کوزه ای که کشاورز آن را استفاده می کند از آب و گل پرویز ساخته شده است.
چندین تنِ جَبّاران کاین خاک فرو خوردهست
این گرسنهچشم آخر هم سیر نشد ز ایشان
این زمین تن افراد قدرتمند زیادی را در خود جای داده اما هنوز هم گرسنه و حریص است و به این عمل ادامه میدهد.
از خونِ دلِ طفلان سرخابِ رخ آمیزد
این زالِ سپید ابرو، وین مامِ سیهپستان
این جهان که مانند پیرزنی سفید ابرو و مادری سیاهپستان است با خون دل کودکان گونههای خود را آرایش میکند.
خاقانی ازین درگه دریوزهٔ عبرت کن
تا از درِ تو زینپس دریوزه کند خاقان
خاقانی از ایوان مداین گدایی درس و پند کن تا فردا پادشاه از تو گدایی کند.
امروز گر از سلطان رندی طلبد توشه
فردا ز درِ رندی توشه طلبد سلطان
گرچه امرزو خاقانی از سلطان توشه میخواهد اما در آینده برعکس میشود و سلطان از خاقانی توشه و دانش میخواهد.
گر زادِ رهِ مکه تحفهست به هر شهری
تو زادِ مدائن بَر تحفه ز پیِ شروان
اگر سوغات مکه در هر شهری معتبر و ارزشمند است تو سوغات مدائن را به شروان ببر.
هرکس بَرَد از مکّه سبحه ز گِلِ جمره
پس تو ز مدائن بَر سبحه ز گلِ سلمان
همه از مکه تربت از خاک جمره میبرند پس تو از مدائن تربت از خاک سلمان ببر.
این بحرِ بصیرت بین! بیشربت از او مگذر
کز شطّ چنین بحری لبتشنه شدن نتوان
این دریا که روشنیاش را میبینی، بدون نوشیدنش از آن عبور نکن؛ زیرا در کناره چنین دریایی نمیتوان با تشنگی ماند.
اِخوان که زِ راه آیند، آرند رهآوردی
این قطعه رهآورد است از بهرِ دلِ اِخوان
رسم است که وقتی برادران از سفر میآیند هدیهای بیاورند این شعر هدیه من از این سفر برای برادران است.
بنگر که در این قطعه چه سحر همی راند
معتوه مسیحا دل، دیوانهٔ عاقل جان
نگاه کن که خاقانی در این شعر چگونه جادو میکند بیهوش زندهدل و دیوانه خردمند.