برگردان به زبان ساده
ای باغ جان که به ز لبت نوبری ندارم
یاد لبت خورم می سر دیگری ندارم
هوش مصنوعی: ای باغ جان، تو را همچون گل میدانم، اما از لبانت بیشتر زیبایی نمییابم. یاد لبان تو در دل من باقی مانده، اما دیگر هرگز سراغ گل دیگری را نخواهم گرفت.
طوق غم تو دارم بر طاق از آن نهم دل
کز طوق تو برون سر در چنبری ندارم
هوش مصنوعی: من به خاطر غم تو بارسنگینی را به دوش دارم و اگر بخواهم دل از این بار رها کنم، نمیتوانم چون نمیتوانم از چنگال تو رهایی یابم.
عید منی و شادی میبینم از هلالت
دیوانهام که جز تو مهپیکری ندارم
هوش مصنوعی: تو عید منی و من از دیدن هلال چهرهات شادی میکنم، من دیوانهام که غیر از تو هیچ ماه زیبایی در زندگیام نیست.
عشق از سرم درآمد وز پای من برون شد
زان است کز غم تو پا و سری ندارم
هوش مصنوعی: عشق از وجودم بیرون رفت و از پاهایم رخت بربست. به همین خاطر است که به خاطر غم تو دیگر نه پای ایستادن دارم و نه سرتاسر توانم را.
خاقانیم به جان بند در ششدر فراقت
مهره کجا نهم که گشاد دری ندارم
هوش مصنوعی: من در عشق تو گرفتار و در عذابی عمیق هستم و نمیدانم که باید سنگینی این احساس را کجا بگذارم، زیرا در این شرایط هیچ راه فراری ندارم.
شروان سراب وحشت، من تشنه بیژن آسا
جز درگه تهمتن آبشخوری ندارم
هوش مصنوعی: در سرزمین شروان که پر از وحشت و سراب است، من مانند بیژن تشنه هستم و جز در محل زندگی تهمتن، جایی برای نوشیدن آب ندارم.
سردار تاجداران هست آفتاب و دریا
نیلوفرم که بیاو نیل و فری ندارم
هوش مصنوعی: سردار بزرگ و برجسته مانند آفتاب است و من دریا نیلوفر هستم که بدون او زندگیام معنا ندارد و نمیتوانم به خوشی و شادی دست یابم.
محمود همت آمد، من هندوی ایازش
کز دور دولتش به دانش خری ندارم
هوش مصنوعی: محمود با قدرت و ارادهای قوی به میدان آمده، من مانند ایاز او هستم که از دوری و شکوه او حتی به دانش من هم شکافتی وجود ندارد.
جان را کنم غلامش عغنبر به داغ فرمان
کان بحر دست را به زین عنبری ندارم
هوش مصنوعی: من جانم را به خاطر او قربانی میکنم، زیرا نمیتوانم دلیلی برای نداشتهام پیدا کنم، به مانند دریا که هیچ چیز را در خود نگه نمیدارد.
یاجوج ظلم بینم والا سداد رایش
از بهر سد انصاف اسکندری ندارم
هوش مصنوعی: من ظلم یاجوج را میبینم و اگرچه سدّ عدالت را نمیتوانم برپا کنم، اما توانایی مقابله با این ظلم را ندارم.
او هود ملت آمد بر عادیان فتنه
الا سپاه خشمش من صرصری ندارم
هوش مصنوعی: او در میان مردم عادی به عنوان یک منجی و هدایتگر آمده است، مگر اینکه در برابر سپاه خشم او من بتوانم از خود دفاع کنم.
نامردم ار ز جعفر برمک به یادم آید
هر فضلهای از آنها چون جعفری ندارم
هوش مصنوعی: هرگاه یاد جعفر برمک به ذهنم خطور کند، از آن همه بدی و پلیدی که از آنها به یاد میآورم، هیچ چیز خوبی ندارم که مانند جعفری باشد.
لافد زمانه ز اقلیم در دودمان رفعت
کز ملت مسیحا خود قیصری ندارم
هوش مصنوعی: در این ابیات، شاعر از وضعیت زمانه و تأثیر آن بر نسل خود صحبت میکند. او به این نکته اشاره دارد که در دنیای امروز، ویژگیها و شانهای افرادی که در گذشته در جامعهی خود نفوذ داشتهاند، کمتر دیده میشود. او از بزرگی شخصیتی مشابه مسیحا سخن میگوید و به نوعی احساس دلتنگی و کمبود در جامعهی خود را ابراز میکند. در واقع، شاعر به دنبال نشانههایی از شکوه و عزت در زمانهای است که فاقد آنهاست.
بطریق دید رویش گفتا که در همه روم
از قیصران چنان تو دینگستری ندارم
هوش مصنوعی: به روشنی چهرهاش گفت که در تمام روم، از تمامی پادشاهان، کسی را همانند تو که در گسترش دین اینگونه تلاش کند، نمیشناسم.
نسطور دید آیت مسطور در دل او
گفت از حواریان چو تو حقپروری ندارم
هوش مصنوعی: این بیت به معنای این است که شخصی در دل خود پیامی مخفی را مشاهده کرد و از او خواسته شد که مانند حواریان، از حق و حقیقت دفاع کند، اما او احساس کرد که توانایی انجام این کار را ندارد.
ملکای این سیاست فرمانش دید گفتا
در قبضهٔ مسیح چو تو خنجری ندارم
هوش مصنوعی: فرمانروایان این سیاست وقتی این وضعیت را مشاهده کردند، گفتند: در دستان مسیح، به عنوان قدرتی برتر، چیزی ندارم که به عنوان سلاح یا تکیهگاه به آن rely کنم.
یعقوب این فراست دورانش دید گفتا
بر پاکی مسیح چو تو محضری ندارم
هوش مصنوعی: یعقوب به جلال و نورانیّت مریم نگاه کرد و گفت: من در چنین پاکی و بیآلایش بودن، محضر و وجودی همچون تو ندارم.
اسقف ثناش گفتا جز تو به صدر عیسی
بر دیر چارمین فلک رهبری ندارم
هوش مصنوعی: اسقف گفت: غیر از تو کسی را ندارم که به مقام عیسی در بالاترین آسمانها رهبری کند.
مریم دعاش گفت که چون نصرت تو دیدم
از همت یهودی غم خیبری ندارم
هوش مصنوعی: مریم گفت که وقتی یاری و کمک تو را دیدم، دیگر از تلاش و کوشش یهودی برای غم خیبر نگران نیستم.
عیسی بگفت دست فروکن به فرق امت
کن فرق را ز دست تو به افسری ندارم
.دست به فرق امت فرو کردن: یعنی حمایت از امت عیسی. عیسی گفت که دستی به سر مردم بکش و ازشون حمایت کن که برای فرق سر مردم دستی تاجی بهتر از دست تو سراغ ندارم.
مهدی که بیند آتش شمشیر شاه گوید
دجال را به تودهٔ خاکستری ندارم
هوش مصنوعی: مهدی که آتش شمشیر شاه را ببیند، به شیطان میگوید که من تو را به خاک سپردهام و دیگر هیچ وجودی از تو نمیبینم.
کیوان که راهبی است سیه پوش دیر هفتم
گفت از خواص ملک چو تو سروری ندارم
هوش مصنوعی: کیوان که راهبی است با لباس سیاه، در دیر هفتم گفت: «در ملک تو مانند تو کسی نیست که سروری داشته باشد.»
برجیس جاثلیق که انجیل دارد از بر
گفت از مدایح تو برون دفتری ندارم
هوش مصنوعی: برجیس جاثلیق که صاحب انجیل است، گفته که از سر معرفت و ستایش تو هیچ دفتر و نوشتهای در دست ندارد.
بهرام کاسقفی است به زنار هرقلی در
گفت از ظلال تیغش به مغفری ندارم
هوش مصنوعی: بهرام، که به یک کاسه معروف است، در صحبت نمیتواند از تیغ تیزش بگوید؛ چون حفاظی در برابر آن ندارد و احساس میکند که به نوعی در معرض آسیب قرار دارد.
خورشید کوست قبلهٔ ترسا و جفت عیسی
گفت از ملوک روم چو تو صفدری ندارم
هوش مصنوعی: کجاست آن خورشید که قبلهٔ اهل ایمان و همتای عیسی است؟ من از پادشاهان روم چنین شخصیتی همچون تو را نمیشناسم.
ناهید زخمه پرور ناقوس کوب انجم
گفت از سماع مادح تو به زیوری ندارم
هوش مصنوعی: ناهید، الهه عشق و زیبایی، از صدای ضربان ناقوس ستارگان میگوید و اعتراف میکند که از شنیدن مدح و ستایش تو، هیچ زینتی در خود نمیبیند.
تیری که سوخته است ز قندیل دیر عیسی
گفت از جمال مدح تو به مخبری ندارم
هوش مصنوعی: تیری که در شمع سوزان به جا مانده، یادآور زیباییهایی است که از جمال تو برای من ناشناخته مانده و از آن خبری ندارم.
ماهی که شیفته است به زنجیر راهبان در
گفت از محیط دست تو به معبری ندارم
هوش مصنوعی: ماهی که به زنجیر راهبان وابسته است، در اعتراف به این موضوع میگوید که از فضای درون تو راهی برای عبور ندارد.
عدل یتیم مانده ز پور قباد گفتا
کز تیغ فتح زایت به مادری ندارم
هوش مصنوعی: یادگار یتیمی که از فرزندان قباد است، میگوید که من از شمشیر پیروزیات چیزی ندارم، چرا که مادری ندارم.
ملک عقیم گشته ز آل یزید گفتا
کز نفس دین طراز تو به حیدری ندارم
هوش مصنوعی: زمین به خاطر ظلم و فساد، از نسل فرزندان یزید خالی شده است. او میگوید که دیگر نتوانستهام نشانهای از دین و حقیقت را در وجود تو ببینم که به صفات حیدر (علی) مرتبط باشد.
گرزش چو لاله بر درد البرز را و گوید
کافلاک را به گنبدهٔ نستری ندارم
هوش مصنوعی: اگر او مانند لالهای زیبا بر دردی غمانگیز بنهد و بگوید که من در زیر گنبدی از دنیا، به خاطر زیبایی خود هیچ چیزی ندارم.
رایات او چو دید نقیب بهشت گفتا
زین راستتر به باغ بقا عرعری ندارم
هوش مصنوعی: پرچمهای او را که نقیب بهشت دید، گفت: من از این راستتر به باغ جاودانی بیخبرند.
شمشیر اوست شاه ظفر ز آن به چرخ گوید
کالا بنات نعش تو هم بستری ندارم
هوش مصنوعی: شمشیر او برای پیروزی است، اما آسمان به او میگوید که من چیزی برای تو ندارم و نمیتوانم به تو کمک کنم.
توقیع او چو یافت رقیب سروش گفتا
هر عجم ازین حروف کم از عبهری ندارم
هوش مصنوعی: زمانی که رقیب نوشتاری از او دریافت کرد، گفت: «هیچ عجم (غیرعربی) نمیتواند نسبت به این حروف از من کمتر باشد.»
ای مرزبان کشور بهرامیان بحسبت
بیآستان تو دل بر کشوری ندارم
هوش مصنوعی: ای نگهبان سرزمین بهرامیان، به دلیل نبودن تو، دیگر به هیچ سرزمین و کشور علاقهای ندارم.
وی پهلوان ملکت داودیان به گوهر
شایم به کهتریت که بد گوهری ندارم
هوش مصنوعی: من پهلوان سرزمین داودیان هستم و به خاطر با ارزشی که دارم، خود را از هرگونه پستی و بیارزشی دور میدانم، چرا که در نگاه من ارزش انسانی و معنوی بالاتر از هر چیز است.
بر خلق و خلق تو من چون چشم و دل گمارم
در چشم و دل کم از تبت و ششتری ندارم
هوش مصنوعی: من در نظر گرفتن تو و آفرینش تو، مانند چشمی هستم که به دل مینگرد و به همان اندازه که به تو توجه دارم، چیزی از تازگی و زیبایی خلق و خوی تو کم ندارم.
شروان به همت تو چو بغداد و مصر بینم
زان نیل و دجله پیش کفت فرغری ندارم
هوش مصنوعی: شروان به لطف و زحمت تو، همچون بغداد و مصر مینماید. از نیل و دجله نیز برای من مهم نیست، زیرا دیگر هیچ چیزی برایم اهمیت ندارد.
من شهربند لطف توام نه اسیر شروان
کاینجا برون ز لطف تو خشک و تری ندارم
هوش مصنوعی: من در پی لطف و مهربانی تو هستم و نه در قید و بند مشکلات و سختیهای اینجا. در این مکان، بدون این لطفت، هیچ چیز جز سختی و بیمزرع بودن احساس نمیکنم.
شروان به دولت تو خود خیروان شد اما
من خیروان ندیدم الا شری ندارم
هوش مصنوعی: شروان با برکت وجود تو به خوشبختی رسید، اما من هرگز خوشبختی ندیدم و جز درد و رنج چیزی ندارم.
حرمت برفت حلقهٔ هر درگهی نکوبم
کشتی شکست منت هر لنگری ندارم
هوش مصنوعی: احترام و ارزش همه جا از بین رفته است، دیگر به در هیچکس نمیکوبم، چون کشتی من در طوفان شکست و دیگر لنگری برای نگهداری ندارم.
آنم که گر فلک به فریدونیم نشاند
برگ سپاس بردن ز آهنگری ندارم
هوش مصنوعی: من کسیام که حتی اگر سرنوشت مرا به مقام فریدون هم برساند، اما به قدری درونیتم قوی است که نیازی به قدردانی از کسی ندارم و خود را از کارگرانی چون آهنگر بیش نمیدانم.
بالله که گر به تیرگی و تشنگی بمیرم
دنبال آفتاب و پی کوثری ندارم
هوش مصنوعی: به خدا قسم، اگر در تاریکی و تشنگی بمیرم، دیگر دنبال نور و امیدی برای حیات نمیگردم.
آن آهنم که تیغ تو را شایم از نکوئی
ریم آهنی نهام که ز خود جوهری ندارم
هوش مصنوعی: من همان آهنی هستم که میتوانم تیغ تو را بسازم؛ اما به خاطر نیکی و زیبایی تو، نه به خاطر خاصیتی از خودم، چرا که من از خودم هیچ ارزش خاصی ندارم.
در طاق صفهٔ تو چو بستم نطاق خدمت
جز در رواق هفت فلک منظری ندارم
هوش مصنوعی: وقتی در زیر سایه تو به خدمت مشغول شدم، جز در فضای زیبای آسمان هفتگانه، جایی برای تماشا و لذت ندارم.
در سایهٔ قبولت باد جهان نیارم
بر کوههٔ ثریا عقد ثری ندارم
هوش مصنوعی: در سایهٔ محبت و قبول تو، نیازی به هیچ چیز دیگر ندارم و حتی در بلندترین ارتفاعات نیز، به دنبال چیزی نمیگردم.
جان نقش بلخ گردد دل قلب مرو گیرد
آن روز کز در تو نسیم هری ندارم
هوش مصنوعی: روح من به زیباییهای بلخ جذب میشود و قلبم به محبت تو خواهد رسید، روزی که دیگر بویی از نسیم هری نخواهم برد.
جویم رضات شاید گر دولتی نجویم
دارم مسیح گرچه سم خری ندارم
هوش مصنوعی: در جستجوی رضایت تو هستم، حتی اگر به دنبالش به شادی و ثروت نرسم. من مسیح را دارم، هرچند که سم و زهر در دست ندارم.
بینم محیط شاید گر قطرهای نبینم
دارم اثیر زیبد گر اخگری ندارم
هوش مصنوعی: در اینجا شاعر به دنبال نشانههایی از زندگی یا تأثیرات وجود دارد. او احساس میکند که حتی اگر چیزهای زیبایی به چشمش نیایند، اما همچنان در جستجوی آثار و نشانههای زندگی است. او میگوید که اگر حتی یک ذره از آنچه در سر دارد را نمیبیند، همچنان در جستجوی عناصر و تأثیرات موجود در اطرافش خواهد بود، حتی اگر نشانگر شعلهای یا حرارتی در کار نباشد.
بر من درت گشاید درهای آسمان را
زین در نگردم ایرا زین به دری ندارم
هوش مصنوعی: اگر درِ تو به رویم باز شود، درهای آسمان به روی من گشوده میشود و از این در به چیزی جز تو نگاه نمیکنم، زیرا در دیگری ندارم.
پرگار نیستم که سر کژرویم باشد
کز راستی به جز صفت مسطری ندارم
هوش مصنوعی: من مانند پرگاری نیستم که بخواهد به سمت بیراهه برود؛ زیرا از راستی فقط ویژگی مستقیمی را دارم.
دانم که نیک دانی دانند دشمنان هم
کامروز در جهان به سخن همسری ندارم
هوش مصنوعی: میدانم که تو خوب میدانی، و دشمنان هم این را میدانند. امروزه در جهان، من با هیچ کس در بحث و گفتوگو همرأی نیستم.
در بابل سخن منم استاد سحر تازه
کز ساحران عهد کهن همبری ندارم
هوش مصنوعی: در بابل، من هنرمند و استاد جادوگری هستم و سحری جدید دارم که هیچیک از جادوگران قدیمی نمیتوانند با من رقابت کنند.
شطرنجی ثنای توام قائم زمانه
کز نطع مدحت تو برون لشکری ندارم
هوش مصنوعی: در اینجا شاعر به زیبایی و عظمت کسی اشاره میکند که در زمان خود بینظیر است. او از قدرت و جاذبهی آن شخص سخن میگوید و بیان میکند که به قدری تحت تأثیر او قرار گرفته که نمیتواند دربارهی ویژگیهایش به اندازه کافی صحبت کند، زیرا کلماتش برای توصیف او ناکافی است. در واقع، حضور و عظمت آن فرد، او را به نوعی به سکوت وادار کرده است.
ور ز آبنوس روز و شبم لشکری برآید
جز بهر نطع مدح چو تو مهتری ندارم
هوش مصنوعی: اگر شب و روز من سرشار از ثروت و نعمت باشد، باز هم جز به خاطر ستایش تو، هیچ فرمانروایی ندارم.
افراسیاب طبع من آن بیژن شجاعت
عذر آورد که بهتر زین دختری ندارم
هوش مصنوعی: افراسیاب، شخصیت من، میگوید که بیژن، که نماد شجاعت است، بهانه میآورد که من نسبت به این دختر، گزینه بهتری ندارم.
مرغ توام مرا پر فرمان ده و بپران
کالا سزای دانهٔ تو ژاغری ندارم
هوش مصنوعی: ای مرغ من، تو را میطلبم تا به من درس پرواز بدهی و برانی. من هیچ چیزی به عنوان پاداش برای تو ندارم جز دانهای که به تو دادهام.
دارم دل عراق و سر مکه و پی حج
درخورتر از اجازت تو درخوری ندارم
هوش مصنوعی: من به زودی دلم به سمت عراق میرود و سرم به یاد مکه است، اما برای رفتن به حج، نیاز به اجازهات دارم و حتی کمترین ارزشی برایم ندارد که بدون اجازهات اقدام کنم.
طاووس بودهام به ریاض ملوک وقتی
امروز پای هست مرا و پری ندارم
هوش مصنوعی: من در گذشته مانند طاووس در باغهای شاهانه زیبا و پر زرق و برق بودم، اما اکنون تنها و بدون زیبایی و شکوه هستم.
اینجا چو چشم سعتریانم نماند آبی
چون سعتری نمک و سعتری ندارم
هوش مصنوعی: در اینجا دیگر آبی نمیبینم که مانند نمک و سعتری باشد و من هم سعتری ندارم.
چندان بمان که چشمهٔ خورشید دم بر آرد
کالا به چشمه سار عدم خاوری ندارم
هوش مصنوعی: بمان تا زمانی که خورشید طلوع کند، زیرا من در این دنیای وجود هیچ امیدی به روزی نو ندارم.
یاری و یاوری ز خدا و مسیح بادت
کز دیدهٔ رضای تو به یاوری ندارم
هوش مصنوعی: یار و یاوری از سوی خداوند و مسیح برای تو دعا میکنم؛ زیرا من از دید رضایت تو، هیچ یاری دیگری ندارم.