برگردان به زبان ساده
رونق عهد شباب است دگر بُستان را
میرسد مژدهٔ گل بلبل خوشالحان را
دوباره نیکویی و گرمی ِ بازار ِ دوران ِ جوانی به بستان برگشته است. و به
بلبل ِ خوش آواز، مژدهیِ آمدن ِ گل میرسد.
بهجز این، میتوان گفت که بستان باعث شده است که روزگار ِ جوانی ِ ما
رونق بگیرد و بازار ِ آن گرم شود. در این حالت میتوان بلبل ِ خوشالحان ِ مصراع ِ
دوم را خود ِ شاعر در نظر گرفت که به او مژدهیِ گُل (دیدار و وصل ِ یار) رسیده
است.
ای صبا گر به جوانان چمن باز رَسی
خدمت ما برسان سرو و گل و ریحان را
ای باد ِ صبا! اگر به ِ چمن های تازه سبز شده رسیدی، سلام و ارادت ِ ما را به
سرو و گل و ریحان برسان.
از این جمله به نظر میرسد که خود ِ شاعر از چمن و
بوستان دور است. و از دور و به واسطهیِ باد ِ صبا، سلام و عرض ِ چاکری و ارادت ِ
خود را به جوانان ِ چمن میرسانَد. جوانان ِ چمن هم میتواند همان درخت ِ سرو و
گُل ِ سرخ و گیاهان ِ سبز و خوشبویِ سبزهزار باشد که پس از زمستان به تازگی
روییدهاند؛ و هم جوانانی که با رونق ِ عهد ِ شباب، در بوستان و چمن به تماشا و
عیش و نوش مشغول اند.
گر چنین جلوه کند مغبچهٔ بادهفروش
خاکروبِ درِ میخانه کنم مژگان را
اگر مغبچهیِ بادهفروش، اینچنین خود را نشان بدهد و ناز و کرشمه و دلبری
کند، مژههای خودم را جارویِ در ِ می خانه خواهم کرد. اگر مغبچهیِ بادهفروش چنین به چشم ِ من در آید و دل از من ببَرَد، حاضر ام
برایِ آن که مقیم ِ میخانه باشم، در هیئت ِ یک خدمتکار، در ِ میخانه را جارو
بزنم. آن هم با مژههایِ خودم.
ای که بر مه کشی از عَنبرِ سارا چوگان
مضطربحال مگردان، من سرگردان را
ای معشوقی که زلف ِ مشکین و تابدار ِ خود را مانند ِ چوب ِ چوگان بر صورتات
افکندهای (که انگار در بازی ِ چوگان گوی را به سمت ماه پرت کردهای!)، من ِ آشفته
را با دیدن ِ ماه ِ رخات و حرکت زلفات به این سو و آن سو پریشان و مضطربحال نکن!
ترسم این قوم که بر دُردکشان میخندند
در سر کار خرابات کنند ایمان را
با حالتی طعنهآمیز میگوید: میترسم که آن گروه و دستهئی که به شرابخواران میخندند
و آنها را مسخره میکنند، خودشان سرانجام ایمان ِ خودشان را در سر ِ کار ِ خرابات
و کارهای عیاشی و فسق، دربازند و بدهند!
یار مردان خدا باش که در کشتی نوح
هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را
مفهومی که شاعر در این بیت بی نظیر در پی رساندن آن است همان خودداری از لذتی است که تورا ممکن است درگیر توفان کند! شاعر در مصراع اول مخاطب را دعوت به همراهی با یاران خدا میکند و در ادامه و مصراع دوم توضیح میدهد که اگر میخواهی در کشتی نوح سوار شوی و از توفان و بلا به دور باشی باید همچون خاکی (یا موجود خاکی یا همان انسان) که در کشتی نوح، بی آبی را به جان میخرد تا مگر نکند که طلب و دعای او توفانی را باعث شود، خوددار باشی. مردان خدا از بیم توفان آگاهند و با لذتهای گذرا خود را به خطرِ پیاده شدن از کشتی نوح و از دست دادن همنشینی با یارانِ خدا نمیاندازند.
برو از خانهٔ گردون به در و نان مطلب
کآن سیهکاسه در آخر بِکُشد مهمان را
اگر به طلب ِ نان به در ِ خانهیِ گردون آمدهای، از آن خارج شو و از او
طلب ِ نان مکُن! چون که این بخیل ِ رذل، سرانجام مهمان را خواهد کُشت.
می گوید این گردون، مثل ِ شخص ِ سیاهکاسهئی است که
نه تنها نان به تو نخواهد داد، بلکه در آخر تو را خواهد کشت! فرار کن!
هر که را خوابگه آخر مشتی خاک است
گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را
خوابگاه ِ پایانی ِ هر کسی، یک مشت خاک است. بگو چه نیازی است و چه فایده دارد
که خانه و عمارت و کاخ ِ خود را به آسمان برسانی و ایوان و قصر ِ بلند
بسازی؟ همه سرانجام در زیر ِ مشتی خاک خواهیم خوابید.
ماه کنعانی من! مسند مصر آنِ تو شد
وقت آن است که بدرود کنی زندان را
ای یوسف کنعانی من (باستعاره مقصود جان پاک)کرسی فرمانروایی ملک مصر(به استعاره مقصود عالم معنی)تراست،هنگام آنست که زندان (باستعاره مقصود قفس تن یا زندان دنیا )را وداع کنی و عزیز و فرمانروا در ملک معنی شوی
حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی
دام تزویر مکن چون دگران قرآن را
ای حافظ! می بخور! رندی بکن! و خوش باش! اما مانند ِ دیگران، قرآن را دامی
برای مکر و فریب دادن و به دروغ زیور کردن ِ کارهای خودت قرار نده.
واژهیِ «قرآن» در این غزل آمدهاست. و در بیتهای
این غزل تلمیحهایی از آیهها و قصّههای قرآنی نیز آمده. به نوعی شاعر در بیت ِ آخر،
به صراحت این موضوع را یادآوری کرده است. به شکلی که
یعنی از قرآن نیز میتوان به درستی استفاده کرد و آن را دام ِ تزویر نکرد.