برگردان به زبان ساده
چو بشنوی سخنِ اهلِ دل، مگو که خطاست
سخنشناس نهای، جان من! خطا این جاست
وقتی کلام و اندیشهی عاشقان و عارفان را میشنوی مگو که سخن و اندیشهای اشتباه است؛ در واقع خطا و اشتباه اصلی اینجاست که تو هنوز سخن و اندیشهی درست را تشخیص ندادهای
سرم به دنیی و عقبی فرو نمیآید
تبارک الله ازین فتنهها که در سرِ ماست
چنان شور و فتنههای عجیب و شگفتی در سرم وجود دارد که حاضر نیستم تسلیم نعمتهای این جهانی و آن جهانی شوم
در اندرونِ منِ خستهدل ندانم کیست!
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
نمیدانم در وجود من دلخسته چه کسی هست، چرا که باوجود خاموش بودن من او هنوز مشغول بانگ و فریاد و جوش و خروش است(نکته: در ذهن و باور قدما این اعتقاد وجود داشت که شاعر در سرودن شعر هیچگونه اختیار و ارادهای ندارد بلکه نیرویی درونی او را به سرودن شعر وا میدارد؛ اعراب جاهلی باور داشتند جن و یا پری در درون آنها به آنها شعر تلقین میکنند و آن را تابعه مینامیدند)
دلم ز پرده برون شد، کجایی ای مطرب؟
بنال، هان که از این پرده، کارِ ما به نواست
راز دلم آشکار و من رسوا گشتم و یا دل من آهنگ و نغمهی حقیقی خود را فراموش کرد؛ هان ای مطرب کجایی؟ فریاد کن چرا که از نغمه توست که حال و کار ما به سامان میرسد(از پرده شدن دل: ایهام دارد؛ ۱. رسوا گشتن، ۲. از نغمه و آهنگ به هنجار خود خارج شدن)
مرا به کارِ جهان هرگز التفات نبود
رخِ تو در نظرِ من چنین خوشش آراست
من هرگز به دنیا و وابستگی های آن هیچ گونه توجه ای نداشتم ، اما چهرهٔ زیبای تو این دنیا را برای من زیبا و مطلوب جلوه داده است
نخفتهام ز خیالی که میپزد دلِ من
خمارِ صد شبه دارم شرابخانه کجاست؟
به سبب وجود خیالات فراوانی که دل من آرزو به وجود میآورد، نتوانستهام بخوابم؛ گرفتار خمار وحشتناکی به اندازه صد شب هستم، شرابخانه کجاست؟ تا این خمار را اندکی فرو بنشانم(خمار: سردردی که پس از خوردن شراب پدیدار میگردد و با نوشیدن جامی دیگر برطرف میگردد)
چنین که صومعه آلوده شد ز خونِ دلم
گَرَم به باده بشویید، حق به دستِ شماست
از ریاکاری و تظاهر اهل صومعه چنان آزرده شدم که اشک خونین من فضای صومعه را آلوده ساخته است، اگر برای پاک کردن و تطهیر من مرا با شراب بشویید کار درستی انجام دادهاید(حق به دست شماست: ایهام، ؛ ۱. حق با شماست، ۲. شرابی که در دستان شماست و مرا با آن خواهید شست، خود حق است؛ چرا که این باده دقیقا نقطه مقابل ریاکاری و تظاهر است. ۳. تنی که در دستان شماست و قصد شستنش را دارید خود حق است و حق با اوست)
از آن به دیرِ مغانم عزیز میدارند
که آتشی که نمیرد، همیشه در دلِ ماست
آتش و حرارتی در دل من است که هرگز خاموش نخواهد شد؛ از همین رو در دیر مغان مرا عزیز و محترم به حساب میآورند(دیر مغان: آتشکده و عبادتگاه زرتشتیان؛ مترادف با کوی مغان، سرای مغان، در شعر حافظ دیر مغان نقطه مقابل ریا و تظاهر است)
چه ساز بود که در پرده میزد آن مطرب
که رفت عمر و هنوزم دماغ پُر ز هواست
مطرب چه ساز و نغمه ای در پشت پرده مینواخت (مطرب با چه سازی چنین نغمه و آهنگ به هنجاری میزد ) که با وجود اینکه عمر و سالیان زیادی از آن گذشت ، هنوز اندیشهٔ من پر از آن آرزوست(در پرده زدن: ایهام دارد؛ ۱. پشت پرده نواختن، در مجالس معمولا پردهای کشیده میشد تا نوازندگان در پشت آن مینشستند تا اهل مجلس راحتتر باشند. ۲. بر طبق اصول و هنجار نواختن)
ندای عشق تو دیشب در اندرون دادند
فضایِ سینهٔ حافظ هنوز پر ز صداست
دیشب بانگی از سر عشق تو در درون من طنینانداز شد؛ هنوز بازتاب و انعکاس آن فریاد در تمام فضای سینهی من لبریز است(دیشب: مترادف با دوش و مراد و منظور روز ازل و ابتدای خلقت است)(حافظ تصویر شگفتی خلق کرده است؛ گویی فضای سینهاش همچون گنبد یا هر چیز دیگری است که فریاد عشقی که خداوند در درون آن طنینانداز کرده است،تمام آن فضا را در برگرفته است و بازتاب و پژواک آن هنوز ادامه دارد)